به نام خدا
همان نگاه بود، از جنس آخرین نگاه مادر که در واپسین روز حیات خویش بر من می نمود و در آن سکوت عمیقی که داشت، تبادل واژه ها را از مسیرِ زبان، به مسیر دیدگان سوق داده بود.. به یاد می آورم که گفتمانی کامل بود، اگرچه هرگز به کلمات منجر نشـد.. شاید آدمها آن هنگام که در صادق ترین و روحانی ترین حالات خویش به سر می برند جایی که آلام و بیماری ها و پیامدهایی اینچنین سرشتشان را به غایت تطهیر نموده و چیزی برای مقاومت در برابر حکم یزدان در خویش نمی پرورند، وقتی که دیگر وَقتِ چندانی برایشان باقی نمانده باشد اینگونه و به این طریق سخن می گویند.. و اینبار این مادربزرگ بود که بسانِ مادر و با همان خصوصیات بر من می نگریست.. چیزی طول نکشید که تمامیِ او را همچو مادر دَر می یافتَم و آنچه از او می دیدم ورای اندام نحیف و ضعف هایی بود که در وی پدید آمده بود که او در تصور من همچنان دارای قامت همیشگی خود بود. چه بسا دنیا از زاویۀ دید او دستخوش تغییرات اساسی شده باشد.. چیزی که به نا آگاهی های مدام ما از پیرامون می افزاید و این امر در او به شدت کاهش یافته بود.. شاید تا در آن شرایط قرار نگیریم، نگرش ما به قضایا آنچنان که بر وی اتفاق افتاده تغییر نکند اما هر چه که هست، بین ما معمول نبوده و برای فهمیدنش باید بیش از اینها درخت غرورمان خمیده گردد تا به زمزمۀ گیاهان کوتاه قامت گوش دهیم، گیاهی که از اینگونه افراد باقیمانده.. به همان ظرافتها و همانقدر نحیف و شکننده که سبزه ها بر سَرِ سفرۀ عیـد.
زنی سحر خیز و خوش کلام بود که با صلابت همیشگی خود، به امورات و احوال خانه و هر آنکه در اوست می پرداخت. از قدیم تر ها می گفت و لبخند می آفرید سفره هایی که می پرداخت همه بلند و بساط میهمانی اش همواره به راه بود. به درختان و گلهایی که در باغچۀ بزرگش می داشت صمیمانه عشق می ورزید. در دستانم دانۀ گیاهان مختلف را ریخته و مکانی را برای کاشتَنِشان نشان می داد.. درخت گلابی بزرگی داشت که در انتهایی ترین نقطۀ خانه قرار گرفته بود و من بخاطر شکل عجیب و در هم پیچیده اش که به بازوان گره خوردۀ پهلوانان بود و سایۀ وسیعی که به گرد خود ایجاد می کرد از او واهمه داشتم و از او دوری می نمودم.. خانۀ او با چسبکهای سبز و در پاییز به رنگِ زرد احاطه شده بود و یاس، این درخت بهشتی درست در میانۀ خانه جا خشک کرده بود و عطر ها می پراکند و این عطر هنگامی که همراه با نسیمِ ظهرگاهی، خنکای سایه را در می نوردید و خود را به آفتابگیر ترین نقطۀ خانه می رساند، می توانست کودکی در قد و قامت مرا سرمت و سرشار از زندگیِ مَحض کنَد خصوصاً اوقاتی که بر سر راهَش با رایحۀ سیب های آویخته در هم می آمیخت.. سر به سر جوجه خروسهایی که به تازگی تاجشان رنگ و لعابی به خود گرفته بود می گذاشتم و گاهاً تخم مرغ ها را به یغما می بردم، چسبکها را می چیدم و از منافذِ درشتِ قفس به آنها می خوراندم و می دیدم که چه با ولع فرو می برند. چه نوک ها که از مرغ های کرچی که جوجه هایشان را می گرفتم نمی خوردم و جمعِ اینگونه رخدادها رویای کودکانه ام را تکمیل می نمود و خاطره ای که بر جای می ماند دست کم نقص نداشت.
شکوه داشت از اینکه چرا زودتر به دیدارش نرفته ام و من همچون دفعات گذشته بُعدِ مسافت را بهانه می کردم و او می پذیرفت.. دستانم را نوازش کرده می فشرد و به دفعات صورتم را به سمت خویش می کشاند تا بر من بوسه زند. حاضرین را طاقت خودداری از کف رفته، گونه هاشان تر و فضا معطر شده بود و من خیره به او، خاطراتی را که با او رقم زده بودم را مرور می نمودم.. دوست می داشتم تا به حالی که دارد تاسف نخورم که او را در اوج کمال خویش دیده بودم اما چه می توان کرد. واقعیت همین است.. آنکه دوستش می داری و بوی مادر را می دهد، آنقدر رنجور وناتوان شده که در به اتمام رسانیدن ابتدایی ترین امور خویش ناتوان است و در کنار آنهمه طراوتی که وی در فضای اطراف خود رقم زده بود باید تاسف ها می خوردم و بر گذر بی امانِ زمان لعنت می فرستادم.. آنگونه که خود را می شناختم، می دانستم اتفاق حقیقی از زمان ترک وی در من پدید خواهد آمد.
می دانستم که این دیدار می تواند آخرین باشد، چون خصوصیاتی که با خود داشت را بخوبی می شناختم و بارها تجربه اش نموده ام.. بعد از مادر تبحّـر عجیبی در شناسایی اینگونه محافل به دست آورده ام و از مرتبۀ دوم به بعد است، که بیشتر سعی می کنم حال و هوای جاری را درک نمایم تا اینکه بخواهم با ابراز دلداری های ساختگی خود، نویدبخش اموری واهی باشم که از آن به شفای عاجل و اینگونه تعارفات تعبیر می شود.. چرا که سرنوشت، هر آنچه که باشد خطوط خویش را بر دفتر زندگانی آدمی خواهد نگاشت و این اوست که بر دوام و ممات انسانها حکمرانی می کند پس این نوازش ها را بَس، که شاید در حکم بدرقه جای گیرند. و دلتنگی هایی که ممکن است برای دوست داشتنی ترین افرادی که دیگر آنها را نخواهیم دید پدید آید همه منطقی هستند، و باید آنها را در دل پرورید و کتمانِشان ننمود و آنها را جزئی از ادامۀ همین زندگی دانست.
زندگی هایی که هرچند شعله هایشان رو به خموشیست اما می بایست آنها را به واقع درک نموده و پذیرفت تا اتفاقاتی که در ادامه رخ خواهند داد آزارمان ندهد چراکه در صورت عدم آمادگی قادرند تا مدتها پژمرده مان سازد.. و رفتن، اگر همان حاضر شدن است در سرای جاوید و پیشگاهِ خدا چه از این بهتر.. پس ما را از این مهم گریزی نیست و همگان از آن قاعدۀ آخر مستثنی نیستیم و اتفاق ممکن است به هر شکلِ ممکن برای هر یک از ما رخ دهد. بیاییم از عواملی که طبیعت ما بدرستی با آنها گره خورده است نگریزیم و سخن راندن در این خصوص را به بعد موکول ننماییم. انسانها نه با بکار بردن الفاظ و تعارفات، و نه با دعای بسیار ما بهر ماندنِ بیشتر، جاویدان نخواهند ماند و گاهی باید آدمها را با کجاوۀ سرنوشتشان بدرقه کنیم تا فرصت کنیم آخرین کلام ها را صادقانه و بی پرده با آنان بگوییم و اینگونه به آنها نیز چنین فرصتی را ارزانی داشته باشیم.
نوشته شده توسط ن.بهبودیان/ تابستان 97
به نام خدا
یادمه اون وَقتا یه مغازۀ نُقلی بود که اگه راست خونَمونو می گرفتی و همینطور می رفتی، هنوز دو سه کوچه رد نشده بهش می رسیدی. مابینِ یه سلمونیِ کهنه کار و یه فرش فروشی نسبتاً بزرگ واقع شده بود. ظهر که میشُد، درست بعد از تعطیلی مدرسه ای که خیلی هم ازش دور نبود، توش حسابی قُلقله می شد. یه عالمه بچۀ قد و نیم قد که سرجمع به زور قدشون به پیشخون مغازه می رسید، توی اون یه وجب جا توی هم وول می خوردن و سر و صدا راه می نداختَن. هر کدومشون سکۀ ای بدست داشتو با صدایی که بیشتر به جیغ شبیه بود، چیزی رو از آقای سانکار می خواست، این تنها راهی بود که میشد صدا رو به گوشهای سنگینِ فروشنده رسوند. و سانکار، نامی بود که بخاطر اسم نوشته شده روی تابلوی اون مغازه، بچه ها روی فروشنده گذاشته بودن و با اینکه درست معنی و مفهوم اون رو نمی دونستند اما با اصرارِ فراوون، مدام با همین نام صداش می کردن. لابُد آقای فروشنده هم از اینکه ناخواسته تونسته بود اسمی سر زبونا داشته باشه چندان بدشم نمی اومد و تا جایی که یادمه تلاشی نداشت تا این عنوان رو که بهش لقب داده بودن عوضش کنه.
مرد لاغر اندام و کمی خمیده بود با سبیل کم پُشت هیتلِری و سرش به میزان قابل توجهی طاس بود و در مجموع یکم ترسناک به نظر می رسید اما رویهم رفته آدمِ کم حرف و بی آزاری بود و گهگداری هم لبخند می زد. چیزهایی که می فروخت انقدر برای بچه ها جذاب بود که زیاد فرصت نمی کردن ازش بترسَن.
جنساش مُتنوع بود و چون طرف حسابِش اغلب بچه های هم سن و سال اون روزای من بودن طبیعتاً متنوع تر هم می شد. مثلاً برای دختر بچه ها چیزهایی داشت مثل گلِ سَر، روبان، اکلیل و کوپلَن، انواع مداد فانتزی و مداد پاک کن های شکلی، لیوان آکاردئونی گلدارو مهم تر از همه، آدامس سکه ای که همیشه سر رنگ طلایی و نقره ایش دعوا بود و بوی خوبی هم ازش به مشام می رسید. خلاصه از این قبیل چیزای ظریف مَریف که اغلَب پلاستیکی بودن و رنگهای جذابی هم داشتند. برای پسرا هم چیزایی داشت مثل بادکنک شانسی، برچسب شخصیت های کارتونی که بیشتر به اسم عکس برگردون شناخته می شد و میون اونها طرح موتور و ماشین، فوتبالیست ها و پسر شجاع، طرفدارهای جدّیِ خودشو داشت، صورتکِ قهرمان ها و البته ماسکِ زورو و گروهبان گارسیا، آدامس فوتبالی، تراش فانتزی و از این قبیل چیزا.. که برای تکمیل شدنِ این لیست بلند و بالا، میشه بهشون انواع سرگرمی ها و بازی های کوچولو و پازل های جور واجور رو هم اضافه کرد.
به وضوح می شد دید که با حضورِ در یکچنین مکانی، اغلب خواسته های ریز و درشت بچه هایی مثل ما که بیشتر به همین جور چیزا محدود میشد برآورده می شن و خودِ هَمین حضور و تَبو تابش هم بَزمی بود واسه خودش و حتم دارم تموم اون بچه ها هم احساس خوبی رو از بودن در مغازۀ آقای سانکار داشتند. گاهی وقتا می شد که یه مشتری لابلای این مَحشرِ کُبری از راه برسه و مثلاً برای خیاطیش وسیله ای بخواد یا اینکه بخواد اصطلاحاً دکمه ای رو روکشِ پارچه کنه. اینجا بود که آقای سانکار یه هییییییس بلند می کشیدو بیکباره سکوت حُکمفرما می شد. انگاری اصلاً از اول هیچکس توی این مغازه نبوده.. بعدِش خیلی آهسته، جوری که پیدا بود هیچ عَجله تو کارش نیست، دست می کرد زیرِ ویترینِ شیشه ایشو اَدواتِ مینیاتوریِ کارشو بیرون میاورد. ما هم از دیدن اونهمه چیزای عجیب و غریبِ کوچولو بُهتمون می زدو با چِشای گِردمون زیر زیرَکی کارشو دُنبال می کردیم.
یادمه اینجور موقِع ها عینکِ دَسته کائوچوییشو کمی پایینتر می ذاشت، طوری که تنها یکی دو میلیمتر با نوک بینیش فاصله داشت و ممکن بود با یه حرکت نابجا از صورتِش بیوفته پایین. بعدش یه چیزِ لوله ای شکلِ فلزی به همراه یه استوانۀ کوچولوی فلزیِ دیگه می ذاشت روی ویترین که پاری وقتا بنا می کرد به قل خوردن و آقای سانکار بادَست، مُحکم می کوبید روش تا وایسته و اونوقت اونم روی شیشه می خورد و تَرقّی صدا می کرد، قِل که می خورد می شد توی استوانه رو دید که خالیه. روی لولۀ فلزی اوّل، تکه ای از پارچۀ مُشتری رو که قبلاً برش زده بود می ذاشت و با استوانه دوم که سرش سَردُکمه قرار داشت روی اون دو دستی فشار می داد، طوری که اثرش چند لحظه ای روی شستش باقی می موند و این کارو عینهو یه تردست چیره دست، تند و سریع انجام می داد و نتیجه از نظر ما بچه ها چیزی از یک چشم بندی جالب کم نداشت. شاید بیشتر به این خاطر بود که از سمت دیگۀ اون لوله، دکمه ای بیرون میومد که روش در کمال تعجب طرح پارچه میخکوب شده بود. چیزی رو می دیدیم که با اونی که اول دیده بودیم کُلّی فرق داشت. کار که تموم میشد بچه ها بی اختیار می خندیدن و دوباره همهمه از سر گرفته می شد؛ طوری که کار حساب و کتاب با مشتری برای آقای سانکار حسابی مُشکل می شُـــد.
یادمه یکی از فنون زیباسازیِ آقای سانکار برای ویترینِ سَمت ِخیابون این بود که ور می داشت کلی سکۀ بی زبونو که اغلب، تَر و تَمیزاشو سوا می کرد با چسب مایع از سمتِ داخل می چسبوند به شیشۀ ویترین و خیلی هم به این کارش اصرار و عقیده داشت و نمی دونم چرا اینکارو مدام تکرار می کرد. با اینکه اون زمونا بُحرانِ پولَ خُـرد مثل الان وجود نداشت و طبیعتاً این مقدار از اونها می تونست ارزشمند و گره گشـا باشه و مجموع همین پول خوردها پاری وقتا می تونست خرجیِ یک ماِه یک خانوارِ کم عائله باشه، آقای سانکارِ ما سَخت به ویترین آراییِ مُنحصر به فَردِش عقیده داشت و اگه پا می داد، ساعتها وقت براش می ذاشت، تا با حفظ فواصِلِ هر چه مُنظم تر به این کار بپردازه. زیاد هم بَنـدِ جوانبِشَم نبود و توی این زمینه لُردی عمل می کرد. خوب که دقت می کردی می دیدی لابلاش، سکۀ پنج تومانی هم پیدا می شه که لامَصّب در حکم پنج هزار تومنی الان کارکرد داشت.
خلاصـه سرِتونو بیخود درد نیارم، کاسبِه و چالش الباقیِ پول مشتریا دیگه، از اینرو کاسب اگر کاسب باشه می باس هر طور شده باقی پولِ مُشتری رو تو کمترین زمان جفت و جور کنه تا حسابش به قلم دوات نکشه وَ اِلاّ کار خودش دشـوار میشه.. . و همین ماجرا اغلب باعِث می شُد که بارها دستش به سمت سکه های چسبیده به شیشۀ ویترین بلغزه و بعد اَز کُلی کلَنجار رفتن با یکی دوتا از اونها، موفق می شد جداشون کنه و مشتریو هر طور هست باهِش راه بندازه. پُر واضِحه که بعضاً مجبور می شد بارها اینکارو در طول روز تکرار کنه و اون الگوی زیبای سکه ای رو خراب کنه. تا جایی که توی مراجعۀ بعدی می دیدم ویترینش حسابی کچل شده و جای چسب سکه هام روی شیشه گله گله باقی مونده و انگاری یکی به جونشون افتاده باشه حسابی قُلوهِ کَن شده بودن. منظره جوری بود که انگاری دزد به شیشۀ مغازش زده باشه، یکی بود و یکی نبود شده بود.
و اما قسمَتِ دوست داشتنیِ مغازۀ آقای سانکار و همان آفَتی که بعدها به جان خانه ها هم افتاد، یک دستگاه آتاریِ زوار در رفتۀ 2600 قَدیمی، به همراه یک عدد دستۀ گوشتکوبی که هر دو با مهارَتی خاص در مجاورت یکدیگر و بر زیرِ ویترین شیشه ایِ پیشخوان قرار داده شده بودند، آنهم بگونه ای که دیده شوند و بدینسان موجبات دلربایی خلق را فراهم آورند. معمولاً پسر بچه ها که البته، حَقیـر هم خارج از جمعشون نبودَم، با محاسبۀ اینکه چه وقتایی سَرِ آقای سانکار خلوت است و چه وقتایی نیست، تلاش می کردیم برای بازی با این مُستطیلِ دوست داشتنی، در زمانی مناسب شرفیاب شیم و مهم بود اگر اون زمان خُلقِ آقای سانکار تَنگ نباشه و سر جاش باشه. مدتی در صفِ دو یا چند نفره لَبها را بر دهان می گزیدیم و با وَلَعی وصف ناشدنی به تلوزیونِ بزرگو سیاه و سفیدی که آقای سانکار به هزار زحمت اون بالا قرارش داده بود خیره می موندیم بلکه نوبتمون برسه. طاقچه ای که تلوزیون روش قرار داشت خیلی بالا بود و برای اینکه بتونیم اونو ببینیم، باید تا جایی که عَضُلاتِ گردن پاسخگو بود کِش میومَدیم. و در بازگشت، هَمه از فرطِ گردن درد به آسمان آبی چَشـم می دوختیـم.
نرخِ هَر گیم بسته به زمان و سوخت و سوز در بازی، بین دو الی پنج تومان در نوسان بود و اکثراً بچه ها تمومِ پول تو جیبیشونو هَمونجا و سَرِ بازی می ذاشتن و می رفتَن و با اینکار به لشگرِ سکه های شیشه ایِ آقای سانکار می افزودند. دستگاه، بوی عجیبی داشت که داغ شُدنِ فلزات، ذوبِ سیمها و لحیمِ داغ رو در نظر تداعی می کرد و تموم عشقِش وقتی بود که آقای سانکار به صِرافَت می افتاد تا بازی رو عوض کُنه. پیدا بود که روی دستگاهِش بی اندازه حسّاسه و کار تعویض رو با احتیاطِ کامل انجام می داد. اینجور موقعا فضا به لابراتوار بدل می شد با همون ظریف کاری ها. ابتدا فیلمِ قبلی رو با حرکاتِ چپ و راستِ مُنظّم به سمت بالا کشیده و از غلافِش آزاد می کرد، سپس با فوتِ شدیدی بر روی اسلاتهای فیلمِ بَعدی، اون رو استریلیزه و برای استقرار به دستگاه آماده می کرد و با هَر بار فوتِش که بسته به میزانِ خاکِ جَمع شده روی پایه ها تدارُک دیده می شد، کلی از موهای پسر بچه ها جابجا می شد. و بدین ترتیب کارِ اتصال، که براش مثلِ تعویض منبع سوختیِ یک شاتلِ فضایی و یا اتصال اون به ایستگاه بین المللی حساس بود تموم می شد و دست آخِر اِصطلاحاً با فشردَنِ کلیدی دستگاه رو صفر یا به قول امروزی تَرا ریسِت و آمادۀ بهره برداری می کرد و بچه ها بهره های بصَریِ خالی از فایدۀ خود را یکی پس از دیگری از پیکسل پیکسلِ اون صفحۀ مُحدّب و پر برفک، برداشت می کردند و به سمت خانه ها راهی می شُدن و در مسیر از امتیازاتِ رقم خورده می گفتَنو به همین گفت و شنودهای کودکانه دلخوش بودَن و زمان چیزی نبود که برای ماشینِ خورشیدیِ آقای سانکار توقف کنه و بی وقفه سِپَـری می شُد.
غروب که می شد آقای سانکار با اون ساعت قدیمیِ خواب رفته که مدت مدیدی توی مغازَش دیده می شد و پیدا بود زمان به فروش رسیدَنِش دیگه سپری شده، تنها می شد و اندکی بعد که رونق کسبِ روزانه افول می کرد، کرکرۀ مغازَشو که شبیهِ یه عالمه لوزیِ فلزیِ کپی پِیست شده بود، پایین می کشید. دسته کلیدشو که کلیدهای زیادی ازش آویزون بودنو توی جیب کت قهوه ای چهارخونَش می ذاشتو دوچرخۀ ناسیونالشو از قُل و زَنجیـر باز می کرد. نایلونی که احتمالاً ظرفِ غَذاش داخلش بودو روی تَرکِش با کِشِ قطور مُحکم می بَست. خمیازه کِشان در حالی که دوچرخه رو کمی با دست راش می بُرد، مُنتظر میشد که دور بگیره تا یهویی سوارش بشه و رکاب بزنه.. چَرخِ بینوا هم که حسابی غافلگیر شده بود کمی به چپ و راست تِلو تِلو می خوره و بَعدِش انگار که رام شُده باشه، مَسیرِ پیاده رو به خیابونو طی می کنه تا آقای سانکارو به خونش برسونه.
از خواهرم معنی اسم مغازۀ آقای سانکارو پرسیده بودم و از اینکه اینو می دونستم نسبت به بقیه بچه ها احساس غرور داشتم.
پایان اون روز و هر روز دیگه ای مثل اون، همَمون راضی بودیم. هم ما بچه ها و هم آقای سانکار، با ماشینِ خورشیدیِ کوچکش. همیشه فکر می کردم آقای سانکار تا وقتی که توی مغازش هست خوشحاله ولی وقتایی که میره بیرون ناراحَتـه. شاید نور خورشید چشاشو اذیت می کرد و بهمین خاطر مجبور بوده همیشه بیرون از مغازه اخم کنه کسی چه می دونه.
نمی دونم چرا بعد از سی و اندی سال، هنوزم دلم لک می زنه برای اینکه یه بار دیگه بتونَم برم به مغازَش، اونم مغازه ای که نمی دونَم هنوز هم هست یا نه، یا اینکه آقای سانکار... بگذریم. اینکه چه نوع احساسی رو یدک می کشم و اینکه این احساس، چرا هنوز اِنقدر عَمیق و زِندَست که گاهگداری می تونه به چیزهای رنگ باخته در گذشتَم بازگشتم بده در عَجَـبم. گاهی وقتا ما آدما بی خود و بی جهت سعی داریم به خاطره ای پر و بال بدیم، بیخوی بهش اولویّت بدیم و خاص جلوَش بدیم، امّا این از اون دست خاطره ها نیست؛ چون به نظر من به اندازۀ کافی خوب و قَشنگ هست و نیازی به تمجیدِ فکری نداره.
چراکه مَن، اِمروز مغازه ای رو در کنج ذِهنَم می شناسم که تعطیلی تو کارش نیست و حد اقل یه مشتری داره و اون مغازه هنوز می تونه آدمها رو، بچه ها رو و تموم کسایی رو که به هر دلیل، بهِش مراجعه ای دارن، خوشحال کنه. آدامسهای سکه ایِ زرد و نقره ایش هنوز بوی خوب می دنو سکه های شیشه ایشَم بیشتر از هر موقع دیگه هستَن. مردی رو می شناسم که برای اینکه هیچوقت چهره ای عَبوس از خودش به نمایش نگذاره و برای اینکه اجازه نده آفتابِ تُند، طرح دیگه ای رویِ اَبرو هاش ایجاد کنه، برای همیشه داخل اون مغازه و در ذهن من جا خشک کرده و حالا حالاهام قَصدِ بیرون اومدَن از اونجا رو نَداره چون اون یه سانکاره و ماشینِ خورشیدی داره و می تونَم هر موقع که بخوام برم به مغازۀ رنگ و وارنگِش.
نوشته شده توسط ن. بهبودیان/ بهار 97
به نام خدا
دخترکِ ساحل نشین، به آن دایرۀ نورانی که مدتیست در دل ابرها جای گرفته خیره می ماند. لبخندی می زند و از صندوقچۀ کوچک چوبی خود قایقی که شب گذشته از چوب های بستنی و کمی مقوای رنگی و کاموا ساخته، بیرون می آورد.. کفِ قایق را به روغن آغشته می کند و آنرا به موجی از دریا می سپارد.. با دستان کوچکش آنرا به سمت جلو هدایت می کند.. هر دو پایش تا زانو خیس می شوند و دست آخر موفق می شود تا آنرا به آب دریا بسپارد. قایقِ کوچَک آرام آرام دور می شود.
در دوردست، شعاع نوری استوانه ای شکل از حفرۀ موجود در میان ابرها بصورتی مایل بر سطح دریا می تابد و با حرکاتِ سطح دریا اندکی به اطراف جابجا شده و به جای خود باز می گردد.
این پنجمین تلاش دخترک برای رسیدن به منطقۀ نورانی بود.. اینبار نخ بیشتری با خود به ساحل آورده بود تا مثل مرتبۀ آخر آنرا کم نیاورد.. او دریافته بود که باید فاصلۀ زیادی تا آن منطقۀ نورانی وجود داشته باشد، برای همین تصمیم گرفته بود تا هر روز، قبل از آنکه از آنجا برود نخ را بوسیلۀ تیرِ چوبی محکمی در ساحل ثابت کند تا بتواند در روز بعد که به آنجا می آید به طول آن نخ بیافزاید.. بلکه به این روش بتواند قایق کوچکی که به نیابت از او راه در دریا می گشاید را به جلوتر هدایت کند. او چندان متوجه نبود که هر بار، باد قایق کوچک را از مسیر خود بسیار جابجا می کند اما مصمم بود تا کار را هر طور شده به سر انجام برساند . به یاد داشت که در روز سوم، ساعتی نگذشته بود که احساس کرد قایقش جلوتر از آن نمی رود. نخ قایل به شیء معلقی پیچیده و با تقلای دخترک پاره شده بود و قایق سرگردان شده بود و او مجبور شده تا دومرتبه تمامی نخ را بپیچد و قایقی دیگری درست کند.
پدر دخترک ماهیگیر بود و هر روز صبح قبل از آنکه برای صیدِ ماهی به دریا برود، مشغولیت عجیب دخترک را دیده بود اما مزاحم احوال او نشده و دختر را با دنیای خود تنها گذاشته بود، او دوست می داشت تا کمترین مداخله را در بازی های دخترانۀ او داشته باشد از اینرو پیش نرفته بود.. اما از آنجایی که در مرتبۀ آخر، این بازی را بس طولانی دیده بود جلو رفته و او را صدا می زند.. دخترک محو تماشای آسمان است و به زحمت متوجه حضور پدر می شود.. . پدر از اینکه بازی او به درازا کشیده گلایه دارد و دخترک دلیل آنهمه را با انگشت اشاره به پدر نشان می دهد.. پدر ابتدا تصور می کند منظور دخترک از آن حلقۀ نورانیِ واقع در آسمان، خورشید است و برای او توضیح می دهد که خورشید فرسنگ ها از زمین دورتر است و رسیدن بدان خیالی باطل است و به او توصیه می کند بازی دیگری را برای خود بر گزیند .. دخترک نظر پدر را به سمت دیگری از آسمان متمایل می سازد اما او هر چه تلاش می کند چیزی جز تودۀ متراکمی از ابر مشاهده نمی کند با این حال چیزی نمی گوید تا در بزم دخترک وقفه ای ایجاد نشود.
اندکی نگرانی وجود پدر را فرا می گیرد و تصمیم می گیرد تا فردا برای منصرف ساختن دخترک، تصمیم قاطعانه ای بگیرد اما از سویی دوست نداشت تا دل دخترک شکسته شود پس اجازه داد تا آنروز با تمامی ابهامی که با خود داشت به همان صورت سپری شود.
صبح روز بعد پدر به همراه دخترک به ساحل بازگشتند. پدر نخ زیادی برای او فراهم کرده بود. او که ادواتِ ماهیگیری را در دست داشت، در دست دیگر خود پارچه ای در هم پیچیده داشت که روزهای گذشته آنرا با خود حمل نمی کرد. دخترک که متوجه آن شده بود تاب نیاورد و از او پرسید: پدر این چیست؟ و او در پاسخ گفت بزودی خواهی فهمید.. پدرِ دخترک قصد داشت تا با سوالاتی در مورد ماهیتِ اشعۀ نورانیِ آسمان که دختر از او دم می زند، به این نتیجه برسد که او درگیر خیالپردازی های مقطعیِ کودکانۀ خود شده و با خود گفت اگر اینچنین باشد و در همین حد خلاصه شود بدون شک گذراست و می تواند ناشی از خلوت گزینیِ دختر باشد خصوصاً اینکه او زیاد در جمع همسالان خود حاضر نمی شد و از ابتدا بازی های خود ساختۀ خود را دنبال می نموده است.. این را با خود گفت و خود پاسخ داد که "پس جای نگرانی نیست".. دخترک در پاسخ به این سوال که آن پرتو دقیقاً چیست؟ با شوری هر چه تمام تر از زیبایی منطقۀ نورانی خود گفت و از اینکه پدرش در آن مورد حرفی به میان نمی آورد بسیار تعجب می کرد.
به ساحل که رسیدند دخترک متوجه شد که شب گذشته پدر تا پاسی از شب مشغول ساختن بادبادکِ زیبایی بوده است تا او بتواند با آن در ساحل بازی کند. دخترک که متقابلاً نمی خواست دل پدر را شکسته باشد قبول می کند، پدر از اینکه توانسته است با ابزاری ساده او را از قید و بندِ خیالی واهی برهاند خرسند است و با خیالی آسوده به دریا می رود.. اما دخترک همچنان دل در گروِ داستانِ نیمه تمام خود داشت و اینگونه تصمیم می گیرد تا نخی که با خود دارد را به نخ بادبادک افزوده و هر دو را به نَخِ متّصِل به قایقش اضافه کند. همین کار را انجام می دهد.. چیزی نمی گذرد که در ساحل بادی بر می خیزد و بادبادک را با خود به سمت دریا می برد و دخترک تا به خود می جنبد که آن را مهار کند دیگر دیر شده بود.. بادبادک برخاسته و دیوانه وار در آسمان آبی به این طرف و آنطرف می رود و مدتی بعد از نظر ناپدید می شود. دخترک از اینکه نتوانسته بود حتی ساعتی را به رسمِ دلخواه پدرش به بازی بپردازد غمگین می گردد. به آسمان که هنوز آن دایرۀ نورانیِ خیره کننده را با خود داشت نگاه می کند.. نخ ها را گره زده و آرام آرام به سمت دریا رها می سازد. او عقیده داشت تا زمانی که نخ کشیده می شود قایق در حال پیشرویست و نباید مشکلی در کار باشد. آنروز قایقَش به زعمِ او، بیشترین فاصله را با ساحل پیدا کرده بود و اینطور به نظر می رسید که آن دایرۀ نورانی نزدیکتر از روزهای گذشته شده است.. زمان می گذشت دخترک می دید که آن نور همچنان نزدیک و نزدیکتر می گردد تا جایی که اگر به آب می زد با اندکی شنا می توانست به آن برسد و درون آن قرار گیرد.. پس نخ را در ساحل رها کرد.. با تردید فراوان در این فکر بود که آیا به آن سمت شنا کند یا که نکند، از دور متوجه صدای پدر می شود.. او با سراسیمگیِ خاصی بی وقفه قایق را به سمت ساحل می راند.. بیشتر که دقت کرد دید پرتوی نورانی، پدر و قایقَش را در بر گرفته و پیش می آید.. گویی همراه با آن در حال حرکت است.. دخترک شگفت زده می شود.
چیزی طول نمی کشد که قایق در شنهای ساحل متوقف می گردد.. دخترک به سمت آن می دود.. چیزی که می بینید باور کردنی نیست.. پدر در قایق جسـدِ مردی سفید پوش را بهمراه خود به ساحل آورده بود. که مقدار زیادی نخ به دور بدن او پیچیده شده بود بنحوی که حشرات گرفتار به تار عنکبوت را تداعی می نمود.. . مدتی گذشت تا دخترک بتواند بر حیرتِ خود غلبه کند و کمی بیشتر بر آن مرد بنگرد.. چیزی که بدیهی بود اینکه نخ های پیچیده شده به بدن بی جانِ آن مرد، در حقیقت همان نخ هایی بودند که در روز سوم به شیء شناوری تنیده شده بودند و ادامۀ کار را ناممکن ساخته بودند.. چراکه در آنروز دخترک نخ های قرمز رنگ را انتخاب کرده بود.
آنطور که از وجنات و لباس آن مرد بر می آمد می بایست از ملوانان و یا خدمۀ یک کشتی بخصوصی بوده باشد خصوصاً اینکه بر روی آستین هایَش پرچمی سه رنگ، از کشوری که آن را نمی شناخت نقش بسته بود.. سبز و سفید و قرمز رنگ.. . و بر دو طرفِ شانه هایَش علامتِ ویژه ای که حاکی از رتبۀ کاری او بود وجود داشت. .. چیزی که بیشتر از هر چیز دیگری توجه دخترک را به سوی خود جلب می نمود، جای برخورد گلوله ای بود که درست وسط سینۀ آن مرد جا خشک کرده بود و خبر از کشته شدن او قبل از اینکه به دریا بیافتد می داد. .. پدر خواست تا دخترک را از ادامۀ مشاهدۀ این منظرۀ رِقّت بار دور کند .. اما زمانی که از او شنید، آن حلقۀ نورانی با آنها به ساحل می آمده سست شد.. گامی به عقب برداشت.. آب دهانِ خود را قورت داده با تعجب فراوان گفت: " من می روم تا به پلیس اطلاع دهم، اگر می ترسی اینجا بمانی با من بیا " و دخترک با سرش به او پاسخ می دهد نه! و همانجا ماند.. . نورها از نظر او کم کم محو می شوند.. گویی به ماموریتی که داشته اند، خاتمه می دهند.
روز بعد در حالی که امورِ مربوط به انتقال آن جسد به کشورَش انجام می گرفت پدر به دخترک گفت چیزی هست که شاید بخواهی بدانی.. دخترک به صورت پدر نگاه می کند.. او ادامه می دهد باورش کمی مشکل است.. آن نور را می گویم، قایقی که این چند روز سعی داشتی با تلاش زیاد به سمت آن روانه کنی، به جسد آن مرد رسیده و در لباس او گرفتار شده بود. زمانی که جسمِ بی جان این مرد را از آب می گرفتم به داخل آب افتاده و غرق شد.. دخترک همانطور که می شنید با خود اندیشید که قایق کوچک او در تمامی دفعات در مسیر درستی قرار داشته است اما نمی توانست دلیل آنرا بدرستی متوجه شود.
بی آنکه حرفی زده باشد صندوقچۀ چوبی خود را گشود و از داخل آن عکس تا خورده ای را بیرون آورد و به پدرش داد. پدر متوجه شد که این تصویر متعلق به همان مرد است.. در حالی که دختر خردسالی را سخت در آغوشِ خود دارد، هر دو لبخند می زنند و به لنز دوربین نگاه می کنند و انگار دوربین در لحظۀ عکاسی مشغولِ ثبت لحظات شادی بوده است.. . دخترک گفت هنگامی که شما برای مطلع ساختن پلیس از اینجا رفته بودید، به خود جرأت داده و این عکس را از جیب پیراهنِ آن مرد بیرون آورده بودم.. پدر بی آنکه بخواهد او را ملامت کند دریافته بود که وجود آن عکس شاید بتواند موجباتِ اندوه دخترک را فراهم آورد. پس گفت ما نمی توانیم این عکس را نزد خود نگه داریم.. دخترک حرفی نداشت و گفتۀ پدر را تصدیق نمود.. پس هر دو آن عکس را به دریا سپـرده و دقایقی بعد ساحل را ترک می کنند.
ماه بالا آمده و دریا آرام گرفته بود به نحوی که کوچکترین جنبنده ای بر سطح آن جلب توجه می نمود.. . با سرعت بسیاری سطح مواجِ دریا را می نوردیم و سپس به قعر آبها می رویم.. حبابها به سرعت پس می روند، صدای بَمِ ناشی از حرکاتِ شدید آب، گوشها را پر می کند.. . کشتیِ غرق شدۀ دخترک را می بینیم که بادبانش از هم گسسته و نخ نما شده است، جلو می آید و از مقابل دیدگان به آرامی عبور می کند..
حرکت ادامه می یابد.. کمی پایینتر، لاشۀ کشتی سوخته ای که بر بستر دریا آرام گرفته نمایان می شود.. در موازاتِ عرشۀ در هم خرد شدۀ آن کشتی حرکت می کنیم و به راهرویی بلند وارد می شویم.. هنوز چندین نور افکن بر جدارۀ بیرونی آن راهرو متصل است.. جلو رفته و بر یکی از آنها دقیق می شویم، جلوتر می رویم.. آن نور افکن در پی جرقه هایی کوچک، جانی گرفته روشن می شود.. نوری شدید همه جا را روشن می سازد.. در پیِ این روشنایی، تمامی نور افکن ها یک به یک روشن می شوند.. کشتی و فضای پیرامون را روشن می سازند. سازۀ در هم کوبیدۀ آن کشتی با سر و صدایی مهیب و گوش خراش که ناشی از ساییدن فلز ها بر یکدیگر است، ترمیم می شود. .. از بستر دریا برخاسته و به سطح آب می رسد.. آبها از عرشۀ آن به دریا می ریزند و اوضاع بگونه ای مرتب می گردد که گویی هیچ اتفاقی برای آن کشتیِ حادثه دیده نیافتاده است. .. در مرحلۀ آخر تمامی رنگ و لعاب از دست رفته، دوباره بر پیکرۀ بزرگِ آن کشتی که حال، دیگر نفتکشِ عظیم الجثه ایست باز می گردد... خدمه بر روی آن مشغول فعالیت هستند. .. با حرکتی پرواز گونه بار دیگر طول آن کشتی را می پیماییم.. به درب ورودیِ اتاقک کنترل می رسیم.. . مردی که جسد وی از آب گرفته شده بود با جدیت خاصی بی آنکه نگران چیزی بوده باشد، مشغول هدایتِ آن کشتیست. متوجه حضورِ ما می شود.. پیش می آید و بر لب لبخندِ رضایتبخشی دارد. دستانَش را به نشانۀ دوستی دراز می کند. .. منظره محو می شود.. در ادامه دخترک را در اتاق خود می بینیم که در خواب لبخند می زند.. نور سپیدی تمام فضا را پر می کند و خورشیدِ روز بعد، در فراسوی دریا ظاهر می گردد.
در آسمانِ آبـیِ تو حفـره ایست شاید.. .
با آن می توان به دنیای تو سرک کشید و روشَن تر شد و در عینِ حال، خاموشی گزید.
نوشته شده توسط ن. بهبودیان/ زمستان 96
به نام خدا
آنان که زیاد می نویسند خنده و گریستنشان در متونی خلاصه می شود که از خود بر جای می گذارند.. برای همین است که با اندکی تاخیر حال و روزشان را دریافت می کنیم، درک شاید. نوشته، این ترسیمِ الفباییِ دنیای خاموشانِ در خود فرو رفته، چیزی نیست که صرفاً با داشتنِ چهره ای در هم کشیده، میز تحریری از چوب بلوط و فنجانی نیمه نوشیده و ترَک خورده و ته سیگاری در حال سوختن، بر لبۀ زیر سیگاریِ نقره بتوان بدان دست یافت.. که مستلزم چاشنی های ذاتیِ دیگریست که بعضاً اکتسابی نبوده و نصب آن اساساً کارخانه ایست.. نوسیندگانی که در خدمت صنعت نشر و تیراژهای آنچنانی فعالیت دارند پس از مدتی، اغلب این عنصر ذاتیِ با ارزش را با بوتۀ فراموشی می سپارند و رئوس فعالیتشان را بر پایۀ درآمد زایی و صفحه آرایی هر چه زیباتر قرار می دهند و همچون خیک های متورم از ماست، شقیقه های خود را بی وقفه ماساژ می دهند تا بلکه آنچه مایۀ روزیست از روزنه های آن بیرون تراود و بدینسان مایۀ مباهات سر دبیر نشریه را فراهم آورده باشند.. تا بدینسان ستونِ خالی خود را به سرانجامی نه چندان مطلوب رسانیده باشند.. همینقدر که تحت لوای نامِ پرداختۀ آن نشریه خواننده، چیزی برای خواندن یافته باشد گویی هر دو جناح را راضی نگاه می دارد و کار ادامه می یابد.. .
غافل از اینکه هر گونه سرعت عمل در رویۀ نگاشتن بر خلاف انتظار، روح نویسندگی را کُنـد می کند آنچنان که قلم، هَمانندِ خودفروختگانِ بی پیراهن و چفت و چاک خواهد شد که دیگر از آنچه می آوَرَد لذتی نخواهد برد و همین حس را به گردانندۀ خود نیز منتقل خواهد ساخت و هر دو مأیوس تر از روز پیشین به ادامۀ این حرکتِ بیمار می پردازند.. . می باید کمی اصالت و ملاحت و بلاغت به خرج داد و بر این منوالِ کُهن، به چشم دیگر تکنولوژی های رایج روز ننگریست و به حال خویشَش وا گذاشت و هوای پیرامونِ او را بر هم نزد.. که نویسندگی اگر وضع حمل ماکیان نیز باشد، باید به او فرصتِ عمل آوری داد و در آن حالات طاقَت فَرسـا، مدام از وی و آنچه هنوز بر شکمِ خویش دارد خبر نگرفت وگرنه هم مرغکِ بی پناه آسیب بیند و هم تُخم وی درخورِ سفرۀ صبحانه ها نخواهد بود.
غَرَض اینکه شاید می بایست منتظر بود تا اثری شکل گیرد، متنی نوشته شود، تابلویی نقش بندد تا بتوان از پس آن، پدید آورنده اش را بیشتر شناخت و با روحیاتش بیشتر آشنا شد.. . گاه این شناخت، حتی در همسایگیِ اینان آنچنان که باید و منطقیست اتفاق نمی افتد مگر آنکه روزی، خود در جهت افشای خویش همتی بهم آورند.. و اینهمه چیزی نیست که انتظار داشته باشیم بر زیر فشار دگنَک و اتاقِ تاریکِ استنطاق، بدرستی بازگو شود.. و باید یقین دانست که جان مطلب همچنان در لفـّافه باقی خواهد ماند.
آنچه اینان در آثار خود بیشتر بر آن تکیه کنند و مدام بر آن اصرار ورزند را سَبک می نامند. حال همین سبک ها هستند که خط سیر فکریِ آنان را پر رنگ و عواطفشان را در قالب اثر، شفاف تر می سازد.. و نتیجه آنکه هُنرمندی را نَخواهید یافت که تنها با یک اثر به شهرت رسیده باشد.. درستی و مهارت وی در پر تکرار بودَنِ آنچه بدان می پردازد و به مرور به اثبات می رسد. او غالباً این امور را بمنظور جلب تشویق و ایجاد تشویش و البته نان انجام نداده و در جهت رضایت درونی خود حرکت می کند و با این کار روح پر تلاطم وی آرام می گیرد.. حال اگر عده ای نیز همچون بوته های بائو باب در این باب مغرضانه و از سَـرِ دستمُـزد، مطلبی در هم تنیده تحویل اجتماع دهند را نمی توان بسادگی در قلمروی قلمشان دانست.. که می بایست اصالت و ارادتشان را بررسی نمود.
از آن جهت که خود مدتیست دستی بر قلم می دارم و بر نگاشتن، هر چند کوتاه و مُنقطِع اصرار می ورزم بر آن شده ام تا در لابلای متن های شکل گرفته، پیرامون ماهیت آنچه هستم و افرادی همچو من هستند توضیحاتی ضمیمه کنم تا فرق آن دو دسته (آنکه هست و آنکه زور می زند تا باشد) را بیشتر مشخصَش کرده باشم. . تصـّور کنید روزی برسد که تمامی شریانهای اساسیِ صنعت مسدود شوند و از ادامۀ کارِ خود عاجـز.. کلیه سیاست های اقتصادی جهان گره ای کور خورده و با شکست های اساسی مواجـه شوند.. معیشت مردمان این سیاره به خطر جـّدی بیافتد، دیگر بودجه ای صرف پرداختن به امور مکاشفات فرا زمینی و ارسال ماهواره ها و رصد ستارگان نگردد، آموزه های اولیۀ دینی براحتی در میان مردمان تسّری نیابد و غالب آنان بنا به دلایلی همه گیر رویگردان شده باشند، کاربرد اسلحه ها و مراکز ساخت آن تعطیل شود، نعش تعفّن یافتۀ آدمی هر کجا پراکنده شده باشد، میزان آلاینده های محیطی به سر حـّدِ خود رسیده باشد، دیگر سفری صورت نپذیرد و همه در حصارِ تَنگِ مرزهای خود محبوس شده باشند و از ارتباط با یکدیگر به هر تریبی که هست منع شده باشند و با انواع بیماری ها دست و پنجه نرم کنند و . . .
اما باید دانست که حتی در آن شرایطِ حـاد نیز قلمها از حرکت نخواهند ایستاد و به کار خود ادامه خواهند داد همانطور که فکـر.
این ابزارِ چنـد سانتیمتری، بیشتر از آنچه که به کاغذ متّکی باشد به ذهن پرورانندۀ گرداننده اش اتکـا دارد و کار خود را ادامه خواهد داد.. خواهد نوشت و در استیلای انسان بر آنچه که نتیجۀ ندانم کاری اوست نقشی دوباره خواهد داشت.. حتی اگر به عَصرِ سنگ نوشته ها بازگشته باشیم و اگر همه چیز را به باد فنا سپرده باشیم بازهم می تواند شروعِ دوباره ای باشد بر تمامی آن راه های پیموده و مُنجـر به شکست.. فراموش نکنیم که خداوند بر پایۀ قدرتمند ترین ابزار ممکن، که شایستۀ تحـریرِ گفته های اوست سخن گفته و آن کتابت است چراکه یقین دانسته آنچه که به تحریر در آمده باشد، بنا به خاصیتی که در آن نهفته است لاجرم تکثیر خواهد شد. . پس از اینکه قلم نامیراست و اندکی اعجاز هم در آن مـوج می زند تعجبی نیست که شاید به برکت این انتخاب، قدرت قلم در عینِ خاموشی بلند آوازه کشته و تمامی اعصار و ممالک را تحت پوشش خود دارد.
گاه اتفاق افتاده که مطلبی از حیث محتوایی که در خود دارد، آنچنان در تشجیعِ عواطف و افکار عموم نقش دارد که توانسته است پایه های حکومتی را سست نموده و یا بلعکس، استحکامِ آنرا تضمین کند. .. آنچه بتواند تمرکز و از هم پاشیدگی نیروی فکر را کنترل کند، کاربردی به مراتب کوبنده تر از سلاح را یدک می کشد و بهمین خاطر است که اکثر حکومتهای درون نگر، پیش از آنکه در صدد دفع حملات احتمالی دشمنانِ فرامرزی شان بر آیند، بر آنچه از زیر قلمها گذر می کنند نظارتی جانانه به خرج می دهند و بودجه ها آن صرف می کنند تا مبادا لطماتِ مُحلک از درونشان آغاز گردد.. پس اینجا دقیقاً همانجایی است که نویسنده می بایست نسبت به مَنظر و اهداف خود بارها توضیح دهد که حتی در این حالت، باز هم آنچه که به واقع هست، عایدِ اتاق های تاریک نخواهد شد و بیشتر جنبۀ تکمیل فرمِ فرمالیتۀ اعترافات را خواهد داشت تا اینکه هستۀ مرکزی را هدف قرار داده باشـد.
آنان که از جان و دل، نیروی ذهنی خود را به منظور نوشتن فراهم می آورند، احتمال کمتری دارد که بازیچۀ بازیگران وقت خود گردیده و به جهت خوشایند و ناخوشایندی آنان مطلبی را ترتیب دهند و اگر مطلبی را از این دست نویسندگان یافته اید که به ظاهر رنگ و بوی آلاینده و مسمومی داشته و اتفاقاً موافق احوالِ آقایان بوده باشد، اتفاقی نادر است که یا نتیجۀ سـوء تفاهمِ شماست و یا ناشی از عدم تسلط کافی بر طیـارۀ ذهن بوده و باعث شده که نهایتاً فرودگاه مناسبی را برای فرود انگیزه هایش انتخاب نکرده باشد. بهترین و ماهر ترین خلبانها نیز بسته به شرایط فراهم آمدۀ جوّی، گاه طعم سقوط را چشیده و در خفیفترین حالاتِ مُمکن از آن صدمه ای دریافت نموده اند که خود مثال بجاییست بر این ذهن پرّانِ آدمی، که هر ثانیه به جایی سرک می کشد و با خود اندوخته ای بهمراه می آورد.. در حالی که مراد او از نوشتَنِ فُـلان متن، ذاتاً چیز دیگریست و این تعابیرِ نابجا هستند که او را همانند مومی مُنعطف، به هر حالتی که می خواهند شکل می دهند که عمدتاً صحیح و پر پایۀ علم نمی باشد.
البته در این میان عُنصر ارزیابیِ معیارها نیز می بایست از اصالت و اعتبار کافی برخوردار بوده باشند.. بدان معنی که برپا کنندگانِ اتاق های تاریک، آیا خود بر این صنعت واقف بوده و از صاحب نظرانِ لایق و شایستۀ این وادی محسوب می گردند یا که خیر.. و هر چه بیشتر پاسخ منفی باشد بدیهیست که آن مجلس از درجۀ اعتبار کافی برخوردار نخواهد بود و سطح اتکـاءِ آن بیشتر معطوفِ حال و هوای پس از بارانِ کلمات آن نویسندۀ بخصوص خواهد بود.. بنحوی که پس از آن جلسه، دیگر میل پرداختن به موضوع مورد بحث را هر چه بهتر از سر بیرون کرده باشد و سیر عادی تری را نسبت به گذشته پیش گیرد. چرا که انحنای موجود در کلمات، بعضاً قادر است خاطری را مکـّدر ساخته و در صورتِ ادامه می تواند نگرانی هایی را در سطحِ جامعه پرورش و توسعـه دهد که این موافق نظر اکثریت نخواهد بود.. پس عزیزانْ وارد شده و مرحمت نموده، بدین ترتیب و با این روشِ کارآمد، به گیاهانِ خود روی باغچۀ وطنی می فهمانند که یا برای ما برویید و یا نهالِ پُر پیـچ و تابتـان را از بیـخ و بُن هرس خواهیم نمود.. آخر مگر می شود که آبی مُشترک نوشید و لعن آنرا روانۀ سرچشمه اش نمود؟ پس اندکی قدر شناس بوده، حیات خود را مغتنم شمرده و ازبرای خوشایند سرچشمه ها چیزی بگویید تا نوشتنَش ارزشِ باروری و شاخه گسترانیدن را داشته باشد.
سنگ دوم که پیش پای نویسندگان قرار دارد و خود از وجود آن بی خبرند اینکه، اغلب پیچیدگی های موجود در یک متن، اموری مثل دریافت آسانِ منظـورِ اصلی نویسنده را مشکل می سازند که می باسیت چنین نُقصانی هر چه سریعتر از جانب پدید آورندۀ متن بر طرف گردد که در غیر این صورَت، بدیهیست که ابواب استنباط، افزایش خواهند یافت و همانند یک نقاشیِ در هم آمیخته، هر فرد برداشت شخصی خود را از متن پیش خواهد گرفت و چه بسا پاره ای از این اکتشافات به نفع وی تمام نگردد و منجر به تکرارِ همان رویدادهای گیاهی گردد.
در نهایت، آنکه از او نگاشتَن بر آید و نکند همواره بر ننوشتن متهم است و آنکه نمی تواند و صرفاً بمنظور امور منفعت طلبانه و متکی برپایۀ جلب رضای خاطر جمعی از خوانندگان و اصولاً فرمایشی بنویسَد، بر عدم تعهّـد لازم به این صنعت ملامت گردد.. پس اگر بر این واقعیت که هر کسی را بهر کاری ساخته اند پایبند باشیم می بایست یکی از این دو را برای خواندن انتخاب کنیم.. چراکه تحقیقاً انسان، حیوان نیست که بی هوا، سر بر هر آخـوری نموده و هر آنچه از قِسمِ گیاه و غیر آن را، بی آنکه یکی را از دیگری تمیز دهد بخورَد .. پس بیایم بر خوراکِ فکری خود اندکی سختگیر تر باشیم تا هر چه بود و به هر کیفیّت در ما راه نیابد مگر به اذن و اختیارِ ما.. . و همواره منابع انتشار چنین رویدادهای مکتوب را به دقت بررسی کنیم و در عین حال، اصالت متن و درصد تعهّـدِ نویسندگانِ آنرا در اولویتِ رد یا قبول این نسخه های واصله قرار دهیم. .. باشد تا با این نگاهِ موجـز و نکته بین، محافل نادرستِ به ظاهر ادبی با کمبود مخاطب مواجه شده و از این رو دَر صدَدِ اصلاحِ رویۀ کاری خود بر آمده و از نویسندگانِ واقعی و متعهدتری بهره جویند.. تا تاریخچۀ مکتوب این مرز و بوم، هر چه کمتر با اراجیف من درآوردیِ چنین محافل نو پایی مکـدر گردد. گاه برای ترتیب دادنِ یک ستون مملو از متونِ پُر بار، می بایست ستونهای پیشین را سخت در هم شکست و فکری به حال بُنیادَش نمود.
پیروز باشید
نوشته شده توسط ن.بهبودیان/ زمستان 96