ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان
ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان

سفــر درون

به نام خدا





چشمان خویش فرو می بندم

بر جهان،

و می گشایم بر عبور از مرزهای انسان،

راز سرزمین ممکن ها

در فراموشی غیر ممکن هاست انگار

و من..

در فرار از قواعد محدود بر این چرخ خاک اندود وُ کهن،

می رسم تا اکتشافِ خلأ ناشی از ژرفایی،

که اکنون مرا به درون خویش فراخوانده،

 می کـــشانـــــد.. .

 

روح سرکشم، رهایی را از ابعاد وجود طلب می کند

تعلقات ذهنی، همچون بدکارِگانی گـلاویز

نقش ها بر پوست تنم می خراشند..

این تداعی زخم غاشیه هاست

و منم آن انسانِ کنون ایستاده بر

نوسانِ مبهم حاشیه ها..،

 

بیادآر آن دستانِ سیب رُبا

که می جست، شاخسارِ  آن درخت کهربا وُ

آن ساقۀ هزار پیچ وُ آدمربا،

همو که ربود آدمی را به حیلتِ هَوَس،

از مراتب اولیا.

 

حال که خزیده ام به زیر پوستۀ ضخیم خلقت وُ

وانهاده ام هرآنچه می باید

در عالم کثرت،

می پیمایم، یک به یک سطوح هشیاری خویش وَ

می گذرم از خیر اندامِ دوخته بر جانم،

نغمه های ناکوک باورم،

و تمامی افکار پریشانم..،

کنون به هزار،  پروبالِ نداشتۀ خویش..، می بالم

 

اینگونه بر محدوده گمانه ها حاضر می‌گردم بی گُمان

می نشینَم، بر تماشای آخرین هزارۀ حضورِ انسان،

بنشسته بر کجاوۀ کــج، از چوب چنار وُ

با چشمانی جستجوگر، اما هراسـان..،

 

رگهایم، مسیری بر معرفتِ سیال،

آن شعور انسان مدارِ عمود، بر  ضمیری استوار.

بنگر، که تمامی هستی ام،

جای گرفته در بطنِ ذره ای  چگال

شگفتا، ز قدرت پروردگار.. .

 

من واژه های نور چیده ام از درخت دانش پندار

اینک آمده ام،

تا شکوفه های ابدی بنشانم بر سبد اختیار وُ

خط بطلانم، بر انحنای مکرر خطوطِ پرگـار..،

 

پر و بالی می باید تا بگذریم زین جدار

و مِیلی فراهَم، بهر این جدال

مبادا بگذرد این بهــار

آن خدعۀ .. آشکارِ حریمِ پروردگار..،

 

حال..، در صبح رَجعَت،

که باز می گردم از این سفر قندهار،

کشان کشان، شریانِ زیستنِ خویش برکشیده، رسانیده اَم

به پای پیکر بی جان خود،

در مرزهای بی تعلقِ خاک،

ای تمامی هستی را پژواک.

 

منم مهرۀ غلتانِ نگینِ سرانگشتانِ خدا وُ

کنون آویخته بر ریسمانِ سرگردانِ زمان..،

بنگـر..،

بنگر که چگونه جای خالی اَم در میان کواکب زبانه ها می کشد،

و خویشتَنِ خویش را، زِ مَن طلب می کند.

این آدمیّت است، در تردیدِ عبور از قلمروی حیوان

و شعور وی، نوریست تابیده، بر آن تالار هرمان،

اینک در این سرای بی تعلّق،

فارغ از گزند کنایۀ این و آن

 

گویند صوَرِ خُفیـۀ او را یادآور است انسان،

خداوندگار کتمان را می گویم،

او که سرشت خاک آدمی، به ظرایفِ نسیان

 

 

فرشتگانی چند،

درآمده بر انواع مسابقت،

سوار بر اسب تیزپای غبطه،

تاخته اند تا قلمروی ناپدیدِ مقامِ آدم،

و هربار که بر دشت کُرنش گرفتار آمدند،

لگامِ اَسبان خویش برکشیده گفته اند:

ما کجـا و اینـان کـجا،

سپس هر یک بسویی پراکنده،

قامت بسته اند بر نوای باران

سرشکِ خویش،

بِباریدند بر عرصه و عیانِ پیکرۀ انسان

ای رفیقان.. .،

 

چه بسا اینبار به حکم اهل سُخن،

معاف بوده باشم،

ز سنگینیِ قُفـل، آهن و کلید و سندان

وینهمه ارزانیست بهر لِسانُ العَیانْ

ملجـاء دوباره ای، بر نبشته های جوشیده

ز سراپردۀ پنـهان.

.. .

امضـــاء

 نیما بهبودیان





نوشته شده توسط/ ن. بهبودیان/ تابستان 1405


ایـن خـواب حـرام اسـت

به نام خدا


ای ایران، ای خاکِ دیرپایِ بلاکشیده و ای مأمنِ مردمانی که قرن ‌هاست بر خوانِ رنج تو نشسته‌اند؛
چرا هر بار که نامت بر زبان می‌آید، به جای آن‌که دل از امید بیاساید، بیم بر جان نشیند، و نخستین اندیشه آن باشد که مبادا که بدا به حالِ خویش باشد و یا دیگری..،

ز چه روی، خوابِ آبادانی بر تو حرام گشته است؟

چه روزگار غریبی‌ست،

در سرزمینی که می‌بایست ذکرِ نامش مایۀ مباهات باشد، نام تو گاه چنان با اضطراب درآمیخته است که گویی سخن گفتن از تو، خود جُرمیست نابخشودنی و دوست داشتن تو، توأم با مخاطرۀ بی پایان است.

چرا هر آن‌کس که از درد تو سخن راند، باید پیش از گشودن لب، هزار بار به عاقبتِ کلام خویش بیندیشد؟
چرا هر فریادِ دادخواهی، پیش از آن‌که به گوشِ داد برسد، در هراسِ فردای خویش خاموش می‌شود؟
چرا فرزندِ این خاک، به جای آن‌که دل در گروِ ساختنِ فردای تو بندد، ناگزیر است نخست نگرانِ آن باشد که مبادا فردای روزگار،

 خودِ او یا عزیزانش، بهای سخنِ امروز او را بپردازند؟

تو را چه شد که آبادانی ‌ات آرزو شد، آزادی ‌ات حسرت، آرامشت رؤیا و فردایت معما؟

و امروزت اما، عرصۀ سورچرانی سورچیانِ محمل بلا، و در سفری مدام تا به ناکجا..،

مگر نه آن ‌که خاک، به دستِ فرزندان خویش آباد می‌شود و اعتلا می یابد؟
مگر نه آن‌ که وطن، به مهرِ مردمانش زنده می‌ماند و نفَسِ خویش بدان چاق می کند.
پس چرا می باید آن دست که می‌خواهد بسازد، بلرزد؛

آن زبانی که می‌خواهد هشدار دهد، خاموش گردد؛

و آن تفکر، که جز به صلاح تو و عاقبت تو نبود، نابود گردد وُ در قعر حقارت خویش بر خود بپیچـد، و همچون زبانها بر حلقوم حلقه زند!
چگونه آن دل، که جز خیرِ این سرزمین نمی‌خواست و نمی خواهَد، همواره در بیمِ فردای خویش در سینه بتپـد و چگونه این تپش راست باشد و درست، و در مسیر سلامت؟

ایرانَم، منزلِ کنون خاموشَم..،
سال‌هاست از تو صبر خواسته‌اند و تو صبر کرده‌ای؛
خاموشی خواسته‌اند و تو خاموش مانده‌ای؛
تحمل خواسته‌اند و تو بر زخم ‌های خویش نمکِ روزگار نهاده‌ای و دم نزدی..،

 

بدان که هیچ ملتی را تا ابد نمی‌توان با وعدۀ فردا ز امروز و فردای خویش محروم کرد.

و هر رونقی که بر بهایِ ویرانی برآید، دیری نپاید و عاقبت، خود در محاقِ زوال تا گردن ها فرو رود.

این سخنان، نه از سرِ کین است و نه طعن؛ که از سرِ درد است و فغان؛ و چه دردناک‌ تر از آنکه آدمی وطن خویش را چُنان دوست بدارد که جان خویش را در برابرش ناچیز بداند و از طرفی فریاد دادخواهیِ وی فراتر نرود از همین دست نوشته ها..،

ای کاش به جای آنهمه بمب و موشک، رویۀ اجدادمان پیش می گرفتیم وُ موشکهایی کاغذین می ساختیم که بر هر کدام واژگان عشق سنگینی می نمود؛ و می رفت تا بلادِ دور، تا بر قلب آدمها فرود آید..،

اینگونه شاید به هر سو می پراکندیمِشان و پیام صلح می فرستادیم و دست دوستی می ستاندیم از این و آن..، 

چه می شد اگر اینگونه بود و امروز به تلاش برخی ناقص العقل، به کژی و کژ رفتاری ها نمی شناختَنِمان..؟

به هر روی، این بار اما بگذار اگر غفلتاً نام ایران بر سر زبان می‌آید،
بی آنکه نگرانی در دل راه دهیم اینگونه بگوییم:

خوشا به حالِ ایران؛
که هنوز فرزندانی دارد که از دردِ او می‌نالنـد و اینگونه بر کاغذها می گریند و
از فردای او بیم دارند،
و با این همه که می دانیم، هنوز امیدِ آبادانی‌اش را در دل زنده نگاه داشته‌اند و در آن جهت و به هر طریق می کوشند.

به نفع اجنبی های خانگی بر دکان عقیدۀ خویش قُفلِ گران نیاویخته، مواضع و محکمات فکری خویش رها ننموده اند.

جایی نرفته اند که ابعاد این کشور در نظرشان کوچک گردد و همواره آن را بزرگَش داشته اند همچو جان.

و در نهایت به خدای سبحان قسم..، که این سرزمین دگرباره جوان خواهد شد. که تا دنیا دنیاست، چُنین بوده است.

 

نوشته شده توسط ن. بهبودیان/ تابستان 1405


مُنحنـی اضــداد

به نام خدا


امروز میان من و تمام آنچه از خویش می شناسم شکافی پدید خواهد آمد بنام (شک).

زندگی مبیّن فاصله هاست، پیوندهایی که به نحوی ریشه بر ازل می رسانند را پشتیبانی نمی کند. تنها آن مسیر میسّر است که بتواند قوانین غالب را قوام بخشد و بر نوشته ها صحه گذارد، نه آنکه در مقابلشان قد عَلم کند. ما را به حدودِ محدودِ خویش شناسند و جز آن نیز انتظار نرود. آنچه پیداست بنای خلق بر نیکی ها سرشته اند و نیکی ها را نام برده اند و هرآنچه غیر او مستلزم بازنگری بر اعمال و  به دام بلایایش گرفتار می دانند.

 

جرثومۀ انسان سرکش بر گِرد مدار تخطی می گردد و اگر آن نکند، گویند نیکو خصال است. گویی مرزها هستند که عیار ما را تعریف و تبیین می کنند. می توان اینگونه نتیجه گرفت که انسانیت در نوسان است و به منزلی مشخص وقوف نمی یابد. اما آیا خالق، انسانِ لحظۀ آخر را به وقت ممات، بر ذیلِ آن منحنی مغاک می پسندد؟ همو که روزی بر فراز دامنه ها نیز ایستاده بود؛ آیا او که خیر و شّر وی می دانسته حاضر است به کمینه ها اعتماد نموده، نتیجه را حاصل اقبال آدمی مبتنی بر طی طریق او در چنین شرایط ناپایداری تلقی نماید؟ اگر اینچنین باشد چه دوست تر می دارمَش آن خدای را..

 

این صارخِ مفلوک، واقع بر مُنحنی اضداد فریاد همی برآرد آن آدم که عمری زیسته بر سرزمین تشکیک منم. سوهانِ هزار عاجِ سنگلاخ زندگانی، بی آرام و قرار و اینک نادان تر از همیشه و بر دندانۀ آخر. کاش به وضوح بیشتری تکالیف مکلفان طریق ذِکـر و علاقه را مشخص می نمودی که وضعِ موجود حاصل سرگردان خواهی توست و اگر اینچنین است، چــرا؟

 

من به چشمک زدنِ بی وقفۀ مکان نما، در آن صفحۀ خالی بدهی ها دارم. اینکه فراهم نمی آورم آن مطلوب را، که خوراک مقتضی بوده باشد برای او. شاید او نیز همچو من که خالقِ کلمات اویَم انتظاری بیجا در خویش می پرورد. 

در نهایت آنکه می نویسد همه چیز را تعیین می کند انگار.

دست..، نوشته ها، دست نوشته ها، کلمات، مکان نما، الواح سپید و تمام آن صفحۀ مدرّج، همه بهانه ای بیش نیستند و همه را او از پیش مکتوب و محفوظ داشته است.

 

همانا میوۀ انسان، بر شاخـۀ جبـر، کتمـان،  نسیـان و هرمـان ممکن است؛ 

و اختیــارات، همــه توهمنـــد در سایـه گـــاه درختــی بنــام زنـدگــــــی.


نوشته شده توسط ن. بهبودیان/ تابستان 1405

قلمـی، بستـه بـه زنجیـرِ جفـا


بــه نـام خـدا

سایــه‌ ای خواست بگیرد ز من آیینِ صدا
نتوانســـت ببنــدد نفـسِ شعـــر مـــرا

جرمَـم این بود که با واژه، حقیقت گفتــم
تاخت بر دفترِ من، تیــغِ غرض، بی‌ پــروا

نامِ او هیچ نــدانم، ولــی از زخــمِ قلــم
ردِّ پایــش همـه‌ جا مانده چو داغی بر جا

خواست خامـوش شـوم، تا ننویسم از درد
غافل از آنکه صـــدا می‌گــذرد از حــصرا

گــر چه امروز مرا بست به زنجیـرِ سکـوت
می‌رسد روزی که برخیـزَد از این خاک، ندا

ن. بهبودیان
لِسانُ الْعَیانْ