ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان
ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان

اُبلیسـکِ مقـدس

به نام خدا



الا یا حضرت آندریاس

چه بی هنگام فرود آمده ای، از تپه های تپش

به پشت دروازۀ آن شهر، که می شناسیمش،

جهانی بی تو پنهان است انگار و در پیکار

چشم ها خیره به راه

تا تو در شب میلاد باروت،

که کوچکترین واحد سنجش مرام توست

بیایی تا تجربۀ جبهۀ شک

شکار آن نهنگ سپیـد

در پیچاپیچِ کرشمه گاهِ هـرمز،

سرمست، و بر گِرد یقین و در طواف بلا

نوشیده لام تا کامِ آن جام مقدس، ز روی کیـن..،

ای که گـَردِ بالهایَت،

تداعی جنبندگی بالگردها در غبار

و کنگره های پیشانیت، یادآور صفوف اجانب،

آنکه مَطلعِ تو گرهی انداخته از سَرِنو

بر غربتِ دوبارۀ غروب این سرزمین،

که قرمزی افق خویش، گلگون تر دارد از پیش

 

ادامه مطلب ...

روزشمـارِ اصـابَت

به نام خدا

 

خوب که به فکر می کنم  می بینیم در این دوازده سالی که به دفتر جدید، واقع در این چهار راه شلوغ و پر رفت و آمد نقل مکان کرده ایم، این اتاقِ مثلثی شکل، آنقدرها هم بد تا نکرده است با من. در روزهای نخست انتظاراتی داشتم آنچنانی، و برایَم مهمتر این بود که این محیط، مانند دفتر قبلی شرایط نوشتن را در خود داشته باشد که خب صد البته با وجود اینهمه سر و صدا نمی توانست داشته باشد.

 

اما همین که چند روزی گذشت و گوشها کمی به صدای ماشین ها، موتورها با آن بوقهای ممتدشان و گهگاه تصادف و دعوای آدمها عادت می کرد، کم کم احساس می کردم شاید بشود میان همین هیاهو هم از برکه های غرق در سکوت نوشت. پس خیلی بی مقدمه نوشتم " حسِ محبـوس" و اینگونه بود که کار با وقفه ای نزدیک به یک ماه از سر گرفته شد. بار دیگر داشت قرار های وقت و بی وقتِ من و آقای قلم، در میانِ امور محولۀ روزانه پا می گرفت؛ خوشحال بودم از اینکه هنوز، این محفل را اگرچه دشوارتر اما از دستش نداده ام.

 

دفتری در طبقۀ سوم ساختمان، منظره اش آنقدرها هم بد نبود و در سالهای اول، بخوبی می شد کوههای شرق تهران را از کمرکش تا قله وراندازی کرد، کنار پنجره ایستاد و در ماگی قهوه ای رنگ، چای صبحگاه را نوشیـد. اگر می شد تمام آن اصوات مزاحم را بنحوی نادیده گرفت، محل دنـج و آرامی می شد برای خودش و شاید در آنصورت، همان منظرۀ بی نقص کار را تکمیل کرد. اما صد حیف که در ادامه، با یکطرفه شدن برخی مسیر ها، نه تنها بهتر نشد، بلکه بر سیل ترافیک هم افزوده شد و صداها بیشتر، و با ساخت و سازهای بی وقفه همان منظرۀ نیم بندی که وجود داشت، رفته رفته کوچک و کوچکتر شد. انگار کوه ها داشتند میان هجوم بی امانِ انبوه ساختمان ها احساس خفگی می کردند و باز اما به تقلایی از لابلای آن بلایای سیمانی سَرَکی کشیده، با آرامش و وقار مخصوص به خودشان تا حدودی کمر راست می نمودند. پس نوشتم: " پنجره ای رو به صبح"؛ و در آن تلویحاً از تمام این خفگی ها و عللِ آن یاد نمودم، بنحوی که در نظرم شایسته بوده باشـد.

  ادامه مطلب ...

بر لبۀ آفرینش

به نام خدا

و آن انسانِ امروز که ماییم، چه بسیار موقعیت فعلی خود را مدیون ترقی علوم مختلفی هستیم که پا به پای ما، تا به جایی که هستیم، بدون لحظه ای توقف، رُشد نموده و نفس زنان رسیده است. اگر زنجیرۀ پیشرفت، به هر شکل و در جایی منقطع می گشت، محال ممکن بود که بتوانیم شاهد ظهور علوم جدید تر و ماحصل آن در اطراف خودمان باشیم. انشعابات جدیدی لازم بود تا به واسطۀ دستاوردهای پیشین، بروز کند و به دانش امروزمان قدری سود رساند و همواره همه چیز، درسایۀ همان پیشرفتها حاصل می شد. پس می توان اینطور نتیجه گیری کرد که دانش، قابلیت سود رساندن به خویش را دارد.

 

شاید انباشتِ دانش در انسان نیز بتواند چنین نتیجه ای را در بر داشته باشد. بطور مثال، چه بسا معلومات یک پزشک در ابتدا در خدمت سلامت خود اوست. پس به نسبت دیگر افراد و صرف نظر از پیش آمدها، پزشکان از عمری درازتر برخوردارند. چراکه با شناخت عملکرد بیماری ها در بدن، ترتیبی می دهند تا شرایط بروز مرض در ایشان فراهم نگردد. اینگونه فرض می کنیم که بازوان علم نیز در خدمت به انسان اینگونه عمل می کند، گویی این انسان است که قدری از هوش خویش را در آن به ودیعت می گذارد؛ در ابتدا می بایست دوام آن بنحوی تضمین شود؛ همین که از چرخش صحیح چرخ دنده ها، مدارات و پیوندها و درستی محاسبات اطمینان حاصل شود، سپس می توان خوش بین بود که دیگر به خدمت و اختیار انسان درآمده و گردنکشی در کار نیست، یا به عبارتی مسیر تعالی هموار و فاقد آسیب است. چیزی که همواره نمودار پیشرفت را در جهت صعود حفظ می نماید بی شک حضور چنین عاملیست.

 


به موازات زایش علوم، معنویت برادر دومیست که اندکی دیرتر پای به عرصه گذارده، اما بسیار مشتاق به کسب آگاهی و البته بسیار به دستاوردهای علم مُتکیست. گاه خود را با او برابر می داند، گاه خود را نتیجۀ آن می داند و گاه برای وی تصمیم گرفته و زمانی دیگر، آینده را آنطور که خود می پسندد ترسیم و پیش بینی می کند. اساس او بر پایۀ نادیده ها استوار است و رسالتش را در قالب گفتگو، رهنمون، پیغام هایی از غیب و اندرزهای برای روزمرّه مطرح می کند. با اینکه دست بر سیاه و سپید نمی برد اما هدفش را بر علم ارجح دانسته و خود را محدود به عالم ماده نمی داند. او با هیبتی بسیار موجه، و با مسلکی زیرکانه، قدم به قدم از  علوم اولیه تا پیشرفته ترین نقاط ممکن، پیش رفته و گفته های خویش را با دانش روز تصحیح و تنظیم می نماید. او خود را راهنمایی نیک سیرت و غمخواری خوش غیرت معرفی می کند که لا ینقطع آدمی را از روزهای نخستین حیات، تا ممات وی مُشایعت می کند و اگر لازم باشد زمزمه های لازم را بیخ گوش او بجای می آورد، تا هرچه کمتر به ورطۀ گمراهی بلغزد بی آنکه مُزد و مواجبی طلب کرده باشد.

 

در این میان ما می پنداریم، نمی بایست جز به آنچه که از این اوضاع آموخته و اندوخته ایم، و عقیده را بدان قوّت و قوام بخشیده ایم پیشه کنیم؛ پای را فراتر از تصورات و عقیدۀ خویش دراز نکنیم، تا حتی الامکان هر چه بیشتر به اصول پیشینیان خویش پایبند بوده باشیم و همواره فراموش نکنیم که معنویت در رأس امور قرار دارد. این امری مطلوب است، اما اذهان پویا هرگز متوقف نمی شوند و هر چه کمتر مطیع دارندۀ خویش باقی خواهند ماند. می توان گفت آنچه انسان را بر این مدار و آن دایرۀ اطمینان بخشِ معنوی استوار و متعهد گردانیده، از ثمرات اندرزهای بسیار بوده و افرادِ بیرون این مرز، بدون شک قطب معنوی خویش را در نظر سایرین از دست خواهد داد و در فضایی موهوم معلق خواهد ماند و بدینسان انگشت نمای خلق خواهند شد و به سمت و سوی سومین برادر که اندکی بعد بدان خواهیم پرداخت روانه می گردند.

 

امروز از این دایره بعنوان دین تعبیر می شود و دین، یا بهتر بگوییم ادیانِ امروز، از مجموعه فرزندانِ بی شمار معنویت تلقی می گردند و آمده اند تا بر دوام آدمی بر  این دایره ها، که دیگر به گونه ای فزاینده تعدد یافته اند اصرار ورزند. دوایری که هر یک نسبت به دیگری دافعه داشته و در قبال جامعۀ تایید کننده، موافقت و همراهی خویش را رسماً اعلام می کنند و در برخی موارد خون معاندین خود را مباح می داند. حال هر کدام بیشتر بتواند به عدد پیروان خویش علاوه کند، یقینا متورّم تر، پیروز ماجرا و در این عضو گیری آشکار سربلند خواهد بود.

 

و آن سومین برادر، که زاییدۀ تاریکیست ارتداد نام دارد. طینت او بر اساس مخالفت و عدم سازش با دو برادر دیگر (علم و معنویت) سرشته شده است. پرداختن به وی کاریست بس عبث، چراکه همواره گردنبندی از زوال و سرشکستگی بر گردن اوست و هدف دندانگیری را دنبال نمی نماید و هرآنکس که بر جامۀ وی درآید، بدون شک همان سرنوشت را بر خود رقم زده است.

 

حال بیایید تا در سرزمین فرض های محال، تصور کنیم مکتبی وجود دارد که رستگاری پیروانش را تنها در صورتی امکانپذیر می داند که آنان همه روزه و در سه نوبتِ مشخص، تصویر خویش در آبگینه ها دیده، لبخندی بزنند و سپس چشم ها فروبندند و اندک زمانی را به همین منوال سپری کرده به مراقبه و پالایش نفس خویش بپردازند تا بدینسان امتیازی بر امتیازات پیشین خود علاوه کنند. پر واضح است که پارادوکس، زمانی بروز می کند که آخرین آبگینه ها به هر دلیل شکسته باشند و امکان احیای آن نیز به همان دلیل وجود نداشته باشد و در ادامه، لبخند ها منبع و مأخذی نیافته نذر هیچ می گردند. شاید همین نقص آشکار در آن سیستم منظم کافیست، که دیگر مکان دُرستی برای مراقبه و عبادت حقیقی یافت نگردد. آیا روز فقدان انعکاس، با آخرین روز یقین پیروان متعصب مقارن خواهد بود یا می بایست مترصّد تولد دایره ای نو ظهور باشیم؟ در جایی که نه آب جایگزین موافقیست و نه سطوح صیقلی دیگر، و نه نظارۀ لبخند بر صورت دیگری التیام مناسبیست بر آن عنصر تشکل یافته در ردای بلند اطمینان، براستی در آن شرایط به شدت ناپایدار چه می باید کرد؟

 

ما در سیاره ای بنام زمین زیست می کنیم. اگر عالم به مرکزیّت زمین آفریده نشده باشد، بدون تردید ما تنها نیستیم و در آن صورت، آیا باید در کرات دیگر هم باید به رسم، و سمت و سوی زمین نمازها بجای آورد؟ درست به همین دلیل است که اذهان پرّان لحظه ای آرام نگرفته و از انسان، دلایل بیشتری طلب می کنند بهتر آنچه در قلمروی عبادات از وی سر می زند و در چنین لحظه ای شاید دوباره علم استدلال به مدد آید. آیا همواره این تصمیمات دین است که پایه های علم را سُست می کند یا بلعکس؟ و مهار گسیختگی در کدامیک بیشتر بر سود ما عمل می کند و کدامیک بر ضررها دچارمان می سازد؟

 

پس پر واضح است که اعمال ما در قبال عقایدی که در پی وجودِ خود یدک می کشیم، تنها در زمین از اعتبار کافی برخوردار است و هرچه که دورتر شویم انگار، از درجۀ اعتبار آن کاسته می شود. در آنصورت، دینی که ما بعنوان دارنده اش می شناسیم، دقیقاً چه برنامه ای برای توضیح و تثبیت خود در گسترۀ بسیط گیتی پیش خواهد آورد؟ و اگر نتواند، آیا می توان بر این استدلال که حضور خداوند بر همگان کفایت است استوار ماند و دیگر دل و دیده و عقیده بر این دوایر سرگردان نسپرد.

 

اگر احساس می کنید دقایقیست که مغز شما بر خلاف همیشه به محدوده هایی که نباید قدم گذارده، در حقیقت شما هم اکنون بر لبۀ آفرینش قرار گرفته اید و این بدان منزله است که زین پس، کمی بیشتر از سابق از این دالان نه چندان شلوغ سراغ خواهید گرفت. کسی شما را بخاطر آنچه می پندارید شماطت نخواهد کرد مگرآنکه در این خلال، مفسده ای از شما سر بزند یا اینکه بخواهید اشتباهاً سرمنشاء هستی را نادیده فرض نمایید. که این قانون (وحدانیّت) در تمامی مجموعه دوایرِ شناخته شده مشترک بوده و در صحت و سُقم آن شکی وجود ندارد. همانطور که در یگانگی خداوند سُبحان هرگز تشکیک وارد نیست.

 

دوستانِ من..، اگرچه ممکن است این متن از چفت و بست لازم برخوردار نبوده باشد و صرفاً در حدودِ ورزشی نه چندان سالم برای مغزشما آمده تا بهمراه شما اندکی، پای را از گلیم خود درازتر نماید، اما مؤکداً لازم می دانم خاطر نشان کنم که در دنیای حقیقی، شاید لازم نباشد برای پذیرفتن عاملی که هنوز تفحّص شما نسبت بدان تکمیل نشده، تمام خود را، دربست و بی کم و کاست خرج نموده، سپس در غرقاب آزمون و خطا به تفکر چیستی آن بنشینید. چه بسا که در شرایطی اینچُنین، هرگونه عقبگردی لطمات خود را بهمراه خواهد داشت. حال بگذارید این عامل هرچقدر که می خواهد بزرگ جلوه کند. نکته اینجاست که تفکر شما در هر لحظه از تمامی پداید، دانش و عقایدی که تا بکنون می شناسیم عظیم تر است؛ و این اوج شگفتی در خلقت خداوندِ جهان است؛ و نهایت اختیار عملیست که او خواست در  ما فراهم گردد، تا محدود نشویم بر نُسَخِ پیچیدۀ پیشینیان.. .

 

نوشته شده توسط ن. بهبودیان/ بهار 1405


جرّاحــیِ عقیــده

به نام خدا


چگونه می توان عاشق نبود. چگونه می توان از مرزهای مشخص این دنیا، بی آنکه عاشق بود گریخت؟ به تَرکِ أولی مانند است رتبۀ ترک عاشقیّت انگار، و هنگامی که در خود می داریمش، بیشتر به پیامبران مانند. پس چگونه است که گاهی اوقات آن اتفاق می افتد و آدمی، ناخواسته به مهلکۀ انکارِ آن، فرو می لغزد؟

زمان، بعنوان عنصری اجتناب ناپذیر، بر تمام شرایطِ دورانها، دوام ایشان و حتی چیستی ما اثر گذارده، تغییرات شگرفی را باعث می شود و گویا در بیشتر موارد بر اغلب رویدادها چیرگی یافته است. مرگبارترین آرزوها آندسته اند که این عنصر به غایت گران در آن لحاظ نشده باشد؛ و چه جراحَت بار است آن هنگام، که تو خود را آنقدر بی تغّیُر، کامل، بی زوال و سوار بر اسب تمهیدات خویش تصّور نمایی، که سراسر خط بطلانی شوی بر هر احتمال که قرار است در آینده بیاید و بر خلاف خواست تو اتفاق بیافتد


در واقع احوال و اعمال آدمی، برخاسته و ناشی از عدم قطعیت است. او از میان رخدادهای موجود و پیش آمده با دستانی لرزان، راه می گشاید به اندکی جلوتر، که بیشتر حرکات کورکورانه در مـهِ غلیظ را تداعی می کند. اوست که همواره پشت سر را به خاطر می آورد و از پیش روی چیز چندانی نمی داند. پس در یکچنین شرایطی، هرگونه ابراز عقیدۀ قاطع و تاکید بر مواضع فعلی فکر هرچند مُدلل بوده باشد، با دوامی کوتاه مواجه خواهد شد و بیشتر بستگی به آن دارد که در گامهای بعد، با چه وجهی از زندگانی مواجه و تا چه میزان در برابر تبعاتَش تجهیز بوده باشیم.

  ادامه مطلب ...