بــه نـام خـدا
سایــه ای خواست بگیرد ز من آیینِ صدا
نتوانســـت ببنــدد نفـسِ شعـــر مـــرا
جرمَـم این بود که با واژه، حقیقت گفتــم
تاخت بر دفترِ من، تیــغِ غرض، بی پــروا
نامِ او هیچ نــدانم، ولــی از زخــمِ قلــم
ردِّ پایــش همـه جا مانده چو داغی بر جا
خواست خامـوش شـوم، تا ننویسم از درد
غافل از آنکه صـــدا میگــذرد از حــصرا
گــر چه امروز مرا بست به زنجیـرِ سکـوت
میرسد روزی که برخیـزَد از این خاک، ندا
ن. بهبودیان
لِسانُ الْعَیانْ