به نام خدا

چگونه می توان عاشق نبود. چگونه می توان از مرزهای مشخص این دنیا، بی آنکه عاشق بود گریخت؟ به تَرکِ أولی مانند است رتبۀ ترک عاشقیّت انگار، و هنگامی که در خود می داریمش، بیشتر به پیامبران مانند. پس چگونه است که گاهی اوقات آن اتفاق می افتد و آدمی، ناخواسته به مهلکۀ انکارِ آن، فرو می لغزد؟
زمان، بعنوان عنصری اجتناب ناپذیر، بر تمام شرایطِ دورانها، دوام ایشان و حتی چیستی ما اثر گذارده، تغییرات شگرفی را باعث می شود و گویا در بیشتر موارد بر اغلب رویدادها چیرگی یافته است. مرگبارترین آرزوها آندسته اند که این عنصر به غایت گران در آن لحاظ نشده باشد؛ و چه جراحَت بار است آن هنگام، که تو خود را آنقدر بی تغّیُر، کامل، بی زوال و سوار بر اسب تمهیدات خویش تصّور نمایی، که سراسر خط بطلانی شوی بر هر احتمال که قرار است در آینده بیاید و بر خلاف خواست تو اتفاق بیافتد
در واقع احوال و اعمال آدمی، برخاسته و ناشی از عدم قطعیت است. او از میان رخدادهای موجود و پیش آمده با دستانی لرزان، راه می گشاید به اندکی جلوتر، که بیشتر حرکات کورکورانه در مـهِ غلیظ را تداعی می کند. اوست که همواره پشت سر را به خاطر می آورد و از پیش روی چیز چندانی نمی داند. پس در یکچنین شرایطی، هرگونه ابراز عقیدۀ قاطع و تاکید بر مواضع فعلی فکر هرچند مُدلل بوده باشد، با دوامی کوتاه مواجه خواهد شد و بیشتر بستگی به آن دارد که در گامهای بعد، با چه وجهی از زندگانی مواجه و تا چه میزان در برابر تبعاتَش تجهیز بوده باشیم.
به نام خدا

اینبار می خواهیم در خصوص اتفاق رایجی گفتگو کنیم که اگر رخ دهد، چهار ستون وجود آدمی، آن هنگام که به ناچار بر زیر ساطور بُرندۀ ماتمی کشیده شده است، رنج هایی را متحمل خواهد شد که می تواند تا مدتی او را بر این سیاق و بر محدوده ای شناخته شده، که همه غمگینانِ عالم در آن جای می گیرند حفظ نموده، شرایط غریبی را بر دارنده اش پدید آورد.
اینطور استنباط می شود که شاید این فرصتی بی نظیر بوده باشد برای قدری سکوت و تعمّق بیشتر. ماتم که باشد، گویی شعوری پدید می آید برای مطالبۀ حقیقت وجودِ خود از این دنیا. فرصتی برای چند صباحی، قِسر در رفتن از نقش مجسّمِ خویش در هیچستانِ خیال و ورود بر قلمرویی ناشناخته، بنشستَن با خویشتن و دست شُستن از تمامی انتظارات ممکن. آنچه از تو انتظار کنند و یا تو از دیگری.
دیگر دل آرام می گیرد از آنهمه رسوم ملال آور و در تکرار و آن همهمۀ موهوم و همه، زادۀ روزمرّگی. هنگامی که تمامی گرفتاری های جهان در دادگاه پندارت صف کشیده، محکوم می شوند و به محبسی نامعلوم و دور تبعید، در پی آن ثانیه هایی پدید می آیند که هر یک را به طریقی می شود نوشیدِشان، جُرعه جرعه و چمیده به سمت سکون. می رسند خسته ز راه، به گوش و هوش، تا پای تلاوت اولین آه، و آن نگاه که اکنون خیره است به اولین شیء ممکن در اطراف. هر چه که می خواهد باشد، او اکنون رفیق تنهایی توست و مونس غمهایت، می خواهد دستگیرۀ شکسته ای باشد بر دری چوبین یا لچَکی آویخته بر میخی زنگ زده، سبدی نیمه خالی بوده باشد یا که رشتـۀ خالی از دانه های تسبیـح.
به نام خدا

دیگر نیست دردی از این بالاتر که بیاید و بتواند بخراشد دل ما، و کلامی نه، که تاب بیاورد میزان اندوه ما بر پشت خمیده ی کلمات..
بر بلندای پشته ای از نعش آدمی ایستاده ایم و سراپا نظاره ایم بر فراوانی ویرانه ها.
و صدایی مبهم از دور که می گفت: « ما به برکت این و آن عزت می دهیم و به مقام انسانیت می رسانیم شما را».
اینک چه گوارا ست آن مقام انسانیت، که انگار جز خفتن و غلتیدن بر خون خویش میسر نشود.
حق با تاریخ است انگار؛ به پای بُتان و خدایان باستانی، همواره انسان و حیواناتی آرمیده اند بر آیین ذبح..
که این شاید دستاورد سَرسپردگیست و این رویه قربانیان خود را می طلبد. برای تثبیت، برای ایجاد شمولیت، برای حذف عناد و برای ایجاد آن رعب، که از پس آن نظامِ تعظیم سر بر می آورد.
اینجا همان عصر حجـر است، جایی که سکوتِ دشت، با صدای اصابت سنگ بر سر فرزند آدم می شکند. عجب!
جهانی که میلیاردها میلیارد سال آزگار در انتظار حضور قدوم مبارک وی چشم می گرداند بر چهار گوشه ی عالم،
اینک ببین چه رویداد سخیفی را شاهد و عاید است. آدمی که خود آفت آفرینش است و گویند اشرف و افضل است بر کل مخلوقات و چنین است و چنان.. آیا براستی همین است، آیا آنچنان که گویند، در تعادل است و استقرار، بر آن پلکان لرزانِ مرتبت و مقیاس ها؟
به نظرِ حقیر،حقیرتر از آن است که بر جایگاهی دست دراز کند که نیست ازانِ او.
از آن شولای مرصّع و دسته گلِ کبریا که روزی بر خلاف انتظار بر تن و گردن وی آویختند جز چند برگ خشکی باقی نمانده و شاید در این مورد، حق با برادر گرانمایه و فخیمه و فهیمه شیطان رجیم باشد که انگار در همان روز نخست، آخر ماجرای این جرثومه ی فساد و تباهی را خوانده بود و سر خم ننمود که ما هر چه بوده ایم و بر هر مرتبت که بالایمان برده اند، امروز اما در اوج سقوط خویشیم.
امروز به حرامزادگانی متمدن مانندیم که نهایت ادعایمان، پس و پشتمان به همان آوای پیچیده بر دشت می رسد و هر روزمان به تکرار مرگ هابیل می گذرد، مگر روزهای تعطیل و اعیاد و روز هایی که به ظاهر بر تضرع خطایامان گذرانده ایم.
و هر کجا جدال سنگ است و آهن و آتش، جوشش خون است از منافذ زمین.. .
روزی که خدای سبحان سرشت ما، از خاکِ آلوده به نفرت و کین فراهم می آورد، خود بر قرار گرفتن انسان در این عرصه ی خسران اعتراف نمود، اینکه او را درمحاصرۀ ضعف های بزرگش قرار داده ایم.
و دیگر با اوست که بر این فضا غلبه کند یا بر آن اکتفا.. مژده که ما در این هزارها هزار سال، بی ثمری، ذره ای هم تکان نخورده ایم و همان کثافات که بر تن می داشته ایم را همانند برترین پوشش ها بر خود عزیزش می داریم و در عین حال از این وخامت اوضاع و تکه چوب نحیفِ ریا، پیکر کریه شرافت بر صورت خویش تراشیده ایم. و همانا بهترین مان در قامت همان بدترینها یمان در جولان، آغشته به اشد القاب، نقاب ها، حساب ها و کتاب ها.
ما در پی منفعت خویشیم، آنچنان که در اولین روز ها و در آن مزرعه ها.. .
بجای مرغ و گندم، سَرِ هم نوع خویش آورده ایم به پیشکش و پیشگاه، در این کشتارگاه که زمینش نامند.
سلام ای خداوند عالم، ای فرمانده، امید که پوزش مرا در اقرار به فرومایگی در مرتبت این انسانیت، و هرآنچه برشمرده ام به خطا و به سبک قلم و زبان دشنام پذیرا بوده باشی، که تو می بخشایی و سخنان کذب مرا از درستش تمیز خواهی داد. اما انسانی که تو بر این کیفیت آفریدی، هرگز زبان تخطئه، انتقاد و توهین را بر هم تباران خویش نمی بخشد. تو گویی منافع او اینچنین ایجاب می کند شاید..
و در چنین فضای مسمومی، با تمامی وجود خویش، پذیرای آنم که آرام و متین بنشینم و در پیشگاه مهر تو گردن خویش را بر قربانگاه قرار داده، دل بسپارم به قضای تقدیر.. که بسیار خوش باشد هرآنچه پیش آید.. که من امروز، همان آدمی خواهم بود که از مقام خویش به یکصد استعفا، می گذرد و تمام آنرا می سپارد به هرآنکه بتواند بر مستند توقّع تو، آن گوهر دست نیافتنی، نایل آید.
* من از همان دنیایی به ستوه آمده ام که در آن، یکی تو را پیامبری کهن مینامد و فرشته ای خوش الحان و دیگری تو را از زمره ی حرامزادگانت می داند و ارادتمندان مطیع حضرت شیطان، پس اگر باشم و بنویسم و چه نباشم و ننویسم امریست ارادی، و قطعاً به میل و اراده ی خودم بستگی دارد.
و این حال و هوای عجیب را می سپارم به اهلش، چه پیروان کثیر الاعمال دنیا و چه منتظران مغموم آخرت، جماعت شاد و غمگینی که همه در یک دیگ واحد در حال قل قلند و اما داستانپردازی ها بسیار کنند.
نوشته شده توسط ن. بهبودیان/ زمستان سرخ ۱۴۰۴
به نام خدا

هرچقدر روراست هم که باشیم، بازهم چرک آلوده تر از آنیم که دست نوشته هایمان بدان اصرار دارند.
در لابـلای این سطـرهای بی وقفـه، فضای مغتنـمی فراهم است برای غربال آنچه که لازم است از چشم خواننده پنهـان بمانـد.
با این احوال، شاید تصور کنید همواره کدهای مخصوصی از نویسنده، همانند کروموزوم بر پیکر کاغذ نقش می بندد و همین موضوع می تواند جمله خوانندگان مطلب را بر چگونگیِ خصوصیات فردی وی آگاه سازد؛ اما متاسفانه اینچنین نیست. اگر پای "عمد" بر نوشته ها باز شود دیگر نمی توان رد پایی از نویسنده را آنطور که می باید در آثار او مشاهده نمود و اگر او احیاناً اهل نباشد و در عین حال از اهلی بودن خویش و دنیای خویش بنویسد، زنهار که اکسیر هلاکت باری در حال طبخ خواهد بود و پیوسته در کمین متناولینِ آن.
با این پیش فرض که همواره انسان از موجه ترینِ مواضع، بیشترین خسارت ها را دریافت می کند، ماجرای فوق نیز می تواند یکی از همان گونه هایی باشد که دریافت خسارت بر آن مترتب است و احتمال دارد. معمولا نویسنده خود چنین آگاهی را در اختیار خوانندگانش قرار نخواهد داد تا شروط لازم بر دوام خویش را رعایت نموده و به دست خویش کار خود را به ورطۀ مخاطره و نابودی نکشانیده باشد. پس می بایست طریق دیگری را بر سنجش اصالت و خلوص وی در امر نگاشتن قرارداد. باشد تا تمسک بر این روش، قدری بر این خوراک فکری تسلط کافی یافته و در ادامه هر مطلبی را سبک سرانه و بی تحقیق روانۀ مغز خویش نگردانیده باشیم.
چه باید کرد؟ معمولا این روال، سنجش نویسنده را می گویم.. مستلزم راستی آزمایی های اولیه برای اهل تحریر در وادی کتاب بوده و هست.. مجرایی نظام مند و قانون مدار و مشخص، که نویسندۀ آن کتاب را ملزم به ارائه مدارک کافی از جهت نوع تحصیلات، میزان آن و کارکرد های اجتماعی آن می نماید و نتیجه اینکه فیپا و شناسنامه ای فراهم خواهد آمد که خود سند مستدلیست بر پیروزی وی بر آزمون هایی اینچنینی، تا خیال هر خواننده بابت کتابی که در دست دارد از هر حیث راحت بشود. همین که موضع ارائه مطالب، موضع مُحکمی باشد و نویسندۀ آن به تحقیق بر این وادی قدم گذارده باشد کفایت می کند و امر خواندن دیگر از حالت مخاطره آمیز خود خارج و به دریافت ذهنیِ سالم منجر خواهد شد.
اما اگر نویسنده از طریقی دیگر، همانند تلاش بر مطلب پراکنی در فضاهای جدیدتر و مَجاز، و بعضاً غیر مُجاز اقدام کند چه متر و معیاری بر آن مطالب می توان قائل بود؟ چگونه می توان بر اصالت موضوع و شخصی که مطلب را درج می کند وارد شد؟.. این وادی که به تحقیق، امروزه بخش اعظمی از جامعۀ دیداری ما را تحت شعاع خود دارد، و به ادعای آمار، به هر میزان سرانۀ مطالعه در وادی کتاب و کتابخوانی پایین آمده باشد، اما ما به ازای آن به بخش متجدد راه یافته است. ما بعضا بی خبر از این جابجایی ها در آن به ادامه مسیر مطالعاتی خود می پردازیم و تبعات را نیز بر روان خویش روا می دانیم.
دیگر نه خبری از آزمون است و نه شناسنامه ای بر کتابی، که احیاناً خبر از اصالت مطلب، احوالِ نویسنده و روح او به ما داده باشد؛ صرفاً این مطلب هرچقدر کوتاه و سریع، در صدد آن است که بیشترین تاثیر و واکنش را از ما انتظـار کند و صد البته امکانات دریافت واکنش ها نیز در دنیای دیجیتال فراهم. گاه آن مطلب آنقدر عمیق می نماید و آنقدر با خود حرفهای دل ما را یدک می کشد، که چاره ای نیست جز قبول آن و توصیۀ آن به دیگری و دیگری و بازهم دیگــری..
و هیچ کتابی تا کنون قدرت تکثیر تا به این میزان را در میان جوامع انسانی نداشته است مگر نسخ تشریعی که از این قواعد مستثنی هستند و کارکردهای خویش را با خود دارند. پس به تحقیق، جهانِ مکتوب ما تا چندی بعد جهانی خواهد بود که بر ما و با سرعتی مهیب از ما عبور کرده است، چون نحوۀ خوانش و مطلب پراکنی ما دگرگون شده و بجز مواردی که نسخ فیزیکی را هنوز بو کشیده می خوانند، مابقی به این فناوریِ سهل الوصول و جهان شمول تن خواهیم داد و توجهات اندک بر سر کتاب سایه خواهد افکند.
شاید بایست توجه داشته باشیم چه چیز را فدای چه چیز می گردانیم.
آنزمان که قلم به قلمدان خویش راضی نبود و به هر میزان پریشان احوالی آنکس که در دستش می دارد تن دهد، باید انتظار هر واقعۀ نوشتاریِ مخوفی را داد. آنگاه نوشته از هر قسم هم که باشد، دیگر مناسب روح آدمی نبوده، سوار بر اهدافی مغرضانه خواهد بود. و آگاهی، که حق خواننده است و مهمترین بخش ماجرا شاید.. مهم آن است که حتی اگر احدی هم در صدد روشنگری متون برنیامده باشد، خویش را بر آن ملزم بداند که با قوۀ تحلیل و براهینِ خویش بر متون آنچنان چمبره زند تا نگذارد کلمات سحر انگیز، سخنان و تصاویر و محصولات بصری که حتما در پی نوشته ای و افکاری پدید آمده اند بر وی رسوخ کنند.
گاه پاکترین اندیشه ها می توانند زمینۀ پذیرش هر آهنگ ناموزونِ نوشتاری را بر خود مسدود کنند که مراد نیز همین است؛ حال نوشته باشد، کلامی ناروا و یا نظاره بر نابجاترینِ آدمها..، چه فرقی می کند که کتابها نیز نتایج آدمی اند. در جایی که خواندن کتابی اشتباه، شاید بتواند منجر به پرورش آدمی اشتباه گردد چرا در برابر شلیک کلمات نادرست مجهز نبوده باشیم.
نوشته شده توسط ن. بهبودیان/ زمستان 1404