ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان
ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان

فصـلی عجیـب، زلـزله

به نام خدا


فصل عجیبیت، عصر در خون تَپیدن و پُشته شدن.. به جراحتِ آهن و آوار و دود کشته شدن.. . به دست خویش ابنیه ها کنیم آبادو  به وقت دیگرَش در خون غرقه شدن.. .

شهر من اندکی دورتر، برادرِ بزرگی دارد. چندیست دندانهای کرم خورده اش بی قراری می کنند .. این سپیدِ مُطلق، به زردی گراییده چنین فغان بر می آورد که منم همان درد جانکاه و همیشه در کمین.. قرینِ دیرینِ این کُهنه سرزمین، که رفته رفته شوم بیدار، خسته خسته ام از جماعتِ رفته  بَر دار.. حال اگر مرد میدانی تو اولین سنگِ پهنه را بردار.. سنگ نه بهر شکستَن، که شُستن و رستَن و برائت جستن از همه آلودگی های زمان.

لحظه  هاج و واج از انبوه رخدادها، تن به ورودِ این ویرانیِ ایرانی داده و اولین دندانِ بی تاب عنان اختیار از کف داده فرو می افتد، لثه چین می خورد و دروازه ای فراخ آشکار می گردد به پیش رو، که تقدیرَش از همینجا تا مُنتها پیداست .. تاریکیِ محبوس، خمیازه کشان به بیرون سرک می کشد وکفش هایش را جفت می کند.. این دالانِ اکنون تُهی، نشان از پوکی و ریشه های سُستِ بسیار دارد که سُستی، دلیل مُبَرهنیست بر جابجایی زمین.. در پیِ آن لرزه ها، فاش می شود دلیل آنهمه زردی و پژمردگی.. . خاکها به کناری می روند.. موشهای شهر، پیشبند های خود را بسته، چنگالها بر دیوارِ خواب آلودگی ما خراشیده تیز می کنند.. بدنبال فرصتی نه چندان دور، که جهانشان با جهانمان معاوضه کنند. .. که ما به زیر و آنان در بالادستها جای گیرند و آهنگ جیر جیرشان بر سَرِ هَر گُذر شنیده شود به وضوح.. .

شهر، همان شهر موشها که به شکم چرانیِ کُپُلَش بارها خندیده ایم، آنک آوردگاهِ این غولهای کوچک خواهد بود و تا چشم کار می کند فریاد سنگهاست.. ساختمانهای خَمیده، دست هایشان را دراز می کنند و از نعش آدمها، هیزُمی به بار آورده خود را گرم می کند.. . فرشتۀ مرگ پیپِ خود را بیرون می آورد، می تکاند و با آن آتشی نو بر پا می کند.. دودِ حاصله را می بلعد، زیر لب دَم می گیرد و به آهستگی بر این سرای عیش قدم می گذارد.. .

روزِ پُرکاریست، باید دست جُنباند.. باید کاری کرد کارِستان. کم نگذاشت و از جنسِ بَم (شهر بَم) نُت زیر پرداخت و نواخت.. زَنها بر زیر آوارها جیغ ها بر می آورند و نت های زیر به بالای آسمان شلیک می شوند و بر پیشانی خدا اصابت می کنند.. کسی به استمداد و استخراج آدمی از گودالها، خوابش آشفته شده بیدار می گردد. گُلِ مهربانی از قلب ساکنین شهر می جوشد.. هر کسی در حـّدِ خود در این تجسّسِ مَنـگ می کوشد .. .

بدینسان برای ساعاتی هم که شده، بدترینشان بهترین ها می شوند تا نُتهای نواخته را به کلاویۀ خود بازگردانند تا بَم تکرار شود.. فرشته، کامی عمیقتر از پیپ خود می گیرد و بر اینهمه تلاشِ واهی و ناکام، پوسخندی می زند و در پیِ آن تفعُّلی بر اولین گودالها.. چه تاجر، چه فقیر و چه فئودالها، که یکسانند از نظر او همه انسانها.. داس را بالا می برد و همچون گرگی گرسنه بر مزارعِ آدمی می تازد و آنان را تک به تک از هر ناحیه که می پسندد دِرو می کند و نام این شهر را در دفترچۀ جیبی خود خط می زند .. . که اینهمه، کمی بالاتر مایۀ فخر است و روسپیدی و قیمتی گزاف دارد.. هر آنچه خاطرۀ تاریخِ آدمی را اندکی قلقلکی داده باشد، محکوم به تحریر است و یادآوری ها. ..

می گویند اینهمه درد و از هم پاشیدگی از برای دادن درس است.. و نتیجۀ معاصیِ مُتنوع و حرکاتِ شریعت گریز.. اما چرا چنین خشمی، جزایر خالی از سکنه که موش ها در بستر ندارد را نیز در می نوردد. .. با این حال فرشته، تعطیلات خود را در آنجا خواهد گذراند و در پوستۀ نارگیل وی بی شک، جانورانی کوچک که جهل معصیت بارشان کار دستشان داده، سِـرو خواهند شد.. .

از آشفته ترین خوابِ خود بیدار می شوم.. پیشانیِ خـدا را می بوسم. ..لبانَم رنگ خون و طبعَم حّسِ موسیقی را تداعی می کنند.. او مرا و من او را می بخشیم. او این شلیکِ نابجا که از سمت دست نوشته ام روانۀ پیشانیَش داشته ام را.. و من، آنهمه که دلیلش را نمی دانم... حساب ها پاک می شوند و فرشتۀ پُرکار از میانمان گذر می کند و با نگاه سنگینَش سخت ملامتم می نماید گویی هر آنچه را که نوشته ام خط به خط خوانده و کیسه ای پُر از کینه برایم دوخته است.. . مَحضِ دلجویی هم که شده، آتشی برای پیپ خاموشَش فراهم می آورم و دستی بر شانه اش می گذارم.. . نگاهی رد و بدل می گردد.. از چشمانش اینطور بر می آید که او همچنان بر کدورت خود اصرار می ورزد و تسویه حسابها را به روز و ساعتِ خود موکول نموده است.. .

اما در آخرین لحظه که دورتر می شود به پشت سر نگاهی انداخته، چشمکی می زند و درمی یابم که به حال عادی خویش باز گشته است و باز رفیقِ یکدیگریم. .. نفسی تازه می کنم..  باز می گردم و ساکَم را از حیث لوازم اولیه آماده می سازم.. . باید مُهیـا بود و دل در گروی چگونگی آن نداشت که چگونه می رویم.. . و اگر برویم خواست محضِ خداست و سراسر زیبایی و نور است.. . نه نتیجۀ آنچه که عده ای گناهَش می پندارند و گناه را از گرد خویش و خویشاوندانشان دورَش می پندارند. .. تو با این ذهنِ ظرافَت جوی خویش، به طور حتم می دانی که چه کسانی قصد جان واقعیَت را نموده اند و از جانَت چه می خواهند.. . زندگی متاع نیست که اگر از کسانی زایلَش نمودیم فرصت بازخرید و بخشیدن مجددَش را یابیم.. روزی می رسد که روزهای رنجیدگی خود را چندین برابر بازَش می ستانیم و آنروز چندان هم دور نیست.. . دل آن است که به لغزش های خویش بلرزد، نه آنکه از حرکات درونیِ زمین بر خود بلرزد.. . در اسارت زمینِ لرزان و بی ثباتِ خدای بودن را خوش است.. اگر تن به عثرَت نداده، سیرت خویش را از معرض کلام مُفت برکشیده به جایی امن بریم. .. مصاحبت با نادان، صدارَتِ عقل را باطل می کند و موافقتِ بیهوده و از سر بندگیِ غیر خدا عین بردگیست و آنکَس که چنین نمود اعمالَش ارتفاعی به خود نگرفته، تا ابد با زمین و همه کاستی هایَش محشور خواهد بود.. . فانوسِ عقولت خویش را همواره روشن بدارید و مگذارید که در این وادیِ پریشانی، از عقلِتان کولی گرفته شود.. شما مالک تمام خود هستید.. نه تنها قسمتی از آن جانِ برادر.. .


ادامه ندارد...


نوشته شده توسط ن. بهبودیان/ زمستان 96

مادرم

به نام خدا



شاعر شانه ها، ای شکوفۀ مهر ریز، ای تاکستان هزار انگورم مادرم.. . منم همان دانۀ افتاده از ساقۀ نگاهت.. گشته با سایه ها گلاویز .. کِشتۀ کُشته را رطوبتی نیست، نمی نوشندش و شهدش شیرینکامی به بار نمی آورد.. . از او شراب می سازند و ساعتی مخمور می گردند، غافل شاید.. و منم باعثِ آنهمه غفلت که در گرماگرم اتصال به وجودت، آنرا آنگونه که می باید نمی فهمیدم و سرمست از آنکه هستیْ، هَستیِ خویش را نمی جستم از تو.. . اینهمه را که تو بتنهایی بودی.

تو دانۀ درشت تسبیح خدایی که در دستانش همچنان می چرخی و جهان به گرد توست که جان می گیرد.. ای جانِ جَهان مَن، مادرم.. . به وقت رفتنت بارها کوچۀ اسرار را گشتم و آنهمه بیهوده بود وقتی تو با تمامی اسرار و اسباب و القابِ خویش پای بر لگام رخش بی بازگشتت می گذاردی.. . نگاهی نثارم کن که به دنیایی بیارزد.

زندگی، با پُشت گرمیِ آفتاب وجودت به عنصری خواستنی بدل شده بود و هنگامی که یگانه خورشید منزلمان بر کرانه های افق زندگانی خویش چمیده،  سر بر بالش نوازشگر زمین می گذارد، تمامی اهالی آن شهر چهار نفره را خوابی گران فرا می گرفت. . خوابی که تو به تنهایی در آن به بیداری محض رسیدی.. . و من پندارم، هر آینه آن که می رفت ما بوده ایم.. .دنیای آنروز ما در خلاء حاصله از مرگ ستارۀ وجودت بی آنکه متوجه شده باشیم رفته رفته در خود هضم می شد و مسیری دیگر به خود می گرفت.. مدارها از هم گسست و آن چرخش دقیقِ ازلی درهم شکست.. . دیگر برای چینش دوبارۀ تمام آن مهره هایی که مغناطیس تو به گردشان آورده بود، دیر شده بود و باید به این بی نظمی جانانه، که طرحش به امضای جانان رسیده بود تن می دادیم.. آن تلخ ترین شکست تاریختمان را به هر ترتیبی که بود می بایست می پذیرفتیم.. سرگردانیِ سیاره هایِ بی مسیر، وصلۀ ناجوری که اینک بر پیشانی فراخِ کهکشان دوخته می شد و چه بسیارند کهکشانهایی با سرنوشت مشترکی اینچنین، که در خود گمند و از نظرها پنهان.. .

باید می آموختم که بدون تو رشد کنم.. گویند که دانه ها مسیر آسمان را از بهرند و کاری جز این هم ندارند که همواره قد بکشند و رشد کنند.. باید از تمامی گذرگاههای خالی از تو رد می شدم.. باید راهی را می رفتم که تو رفته ای.. باید رشد می کردم.. آن شاخه های اطمینانی که از تو می آمد و تو به زیرشان افکنده بودی رفته بودند و من در ستیزی رو در رو با وقایع، می آموختم و تجربه ها می اندوختم و از آن جامه ای دیگر برای خود می دوختم.. بین خودمان باشد.. عقربه ها سخت بیرحمند و سر به دنبال یکدیگر گذارده اند .. . به همین زودی ها سن من به تو خواهد رسید و این در حالیست که اطمینان ندارم همان شده باشم که تو خواسته ای .. اگرچه انسان را به قوۀ خیار و اختیارش تمیز می دهند اما من پسری بودم و می شدم که تو می خواستی باشم.. پس از خود تو می پرسم که شده ام یا که خیر؟ ای که تمامی مقیاسها در تو مجسّم.. شده ام؟

گاهی از خاطر می برم که تو هم سکوت اختیار کرده ای همانند خدا.. از همان سکوت های بلند و تمام ناشدنی.. نمی دانم که آیا از من یادی هم می کنی یا که خیر .. اما با این حال می گذرد.. اگرچه سخت.. . دوست می دارم هرچه زودتر دفتر ایام ورقی بخورد و این کتاب سنگین پایان یابد .. . دلخوشم به تمامی وعده هایی که ادیان به میان آورده اند.. به معاد..، و زندگی های جاویدان.. افقی که هنوز خبری موثق و دندانگیری از فراسوی آن عاید انسان نشده .. اما من بدان همه امیدوارم، چراکه شاید قادر باشند مرا به دیدار دوباره ات نایل کنند.. . تو را بیابم دست آخر در این قایم باشَکِ طولانی و بی مزّه.. تو پنهان شده ای بر پشت آن درخت بلند بالا و خیره به منظرۀ رنگینِ پیش رو انتظار مرا می کشی . .. در جهانی که عده ای حتی به انکار وجود خدایش قد الم کرده، قلم می فرسایند.. حضور تو برایم مغتنم بود که تا بودی خدایی می کردی.. . که در این دهکدۀ تزویر تنها تو را به راهنمایی، امین می دانستم و الباقی را توده های انسانیِ سراسیمه ای می پنداشتم، که در پس زمینۀ تاریک زندگی در خود می لولند و هر یک به بیماری عجیبی دچار. ..

گرگ ها را، همانها که تو بخوبی تصویرشان می نمودی را به خاطر می آورم.. که با سرپنجه های آرد اندودِ خود شبا هنگام بر دربهای آهنینِ منزلمان خراش می انداختند و تا پاسی از شب، آهسته صدای تو را تمرین می کردند. شاید که می دانستند خواب آراممان را عمری نپاید.. و نه به قدر کفایت و در نهایت، رفتنت بهانه ای برای هجوم از خدای بی خبرانی شد که در یورش اول، دست خط تو را در هم دریدند و در یورش های بعدی خانۀ امنِ دلمان را که به کوششِ تو قراری یافته بود نا امن نمودند.. . گرسنه بودند شاید.. اما بعید می دانم که با خوردن دستمایۀ تو نیز نشانه های سیری در آنها پدید آمده باشد.. اما یقین دارم که نشانه های پیری در آنها اندکی پیش از موعد مقرر استقرار یافته و من بیشتر از هر زمان دیگر، بی تاب رستاخیزی هستم که تمام این چپاول را در این سو، و در سوی دیگر تو را به تصویر بکشاند.. گاه می باید بجای مجادلت نجابت نمود و اندکی شکیبایی و خود را هر چه کمتر همردیف متعدّیانِ کارزار قرار داد.. . که خداوند خود بر تمامی امور واقف است و در نهایت شکی نیست که نقطه ای هم از قلم نخواهد افتاد چه برسد به طومارها ی پیچیده، که بر امور راستین دلالت دارند.. . و خداوند در آن روز  وَرای شعور آدمیان حُکمِ خویش را خواهد راند و در احکام آنروز شکایتی وارد نگردد.. چراکه فرصتها به منتهای خود رسیده اند و وقت، همان وقت داوریست که او وعده داشته است.

 

شبی که تو ما را ترک می گفتی با تمامیِ داستانهای غریبَش دیگر صبح نشد و اهالی این خانه دیدار با صبحدمان را به وقت دیگری موکول نموده اند.. به وقتی که...


ادامه دارد...

نوشته شده توسط ن.بهبودیان/ پاییز 96


پادشـاه فصلــها، پاییــز

به نام خدا

برکه ای جدامانده بود از رونق رود.. برگ زردی شناور بر او، ابروان در هم تنیده اش طی نموده، راه خویش را به سختی می گشود. برکه  بی گزند از سرگردانیِ مُضحکِ زورقَی در عبور، این تخت روانِ کوچک خالی از سرمایه و سـود.. که جز مسیر فتـواگونۀ باد را نمی پیمود.. . و به هر وزِش، و با هر رعشه ای آواری از برگ در ورطۀ سقوط.. .

از این فضای فروریزَنده و سُست اگر که بگذریم و تیرِ گُمان را بر چلۀ کمانِ خزانَش اگر درست بنشانیم، پی به سیطرۀ قدومِ مهرگان و آن انبانِ مشحونَش  خواهیم برد که چه سخت در کار تمهید و تجدید قوای بازجستۀ خویش برآمده که اینچنین عرصۀ طبیعت را در وام خویش می دارد و طرح خویش را بر پیکره اش می تراشد..  در قاموس او هر برگ قطره ایست که می بارد و از تجمّع اشکال حاصله بر این بوم فراخ، رسمی دوباره پدید می آید و کمترین گزندش این که عجیب می باراند..؛ هجوم بی امانِ هزاران هزار پروردۀ چوبینِ اینچنین بر آب، و آب که خود تشنۀ دیرینِ این بازیهاست. .. برکـه،  جان پناه امنیست بر انحطاط این خرمگّاهِ اینک مدفون، که اندک زمانیست فرصت جولانَش به سرآمده است.. دامی گسترده از برگ و آب و نیلوفران واژگون، که جاندارانِ سر به هوا را در خود فرو می کِشد، می کُشَد از اینهمه زیباییِ رنگ به رنگشان شاید.. .

تا توانی نشانه ها را دریاب، دریافت دار آنچه را که می باید از این پهنۀ زمین گُستر و این سرای باختـَر. در این وَقتِ تَنگ، که تنها به فصلی اعتبار یابد و چندی بعد، این سرماست که حکمفرماست. و به یادآر که هر برگ، فارغ از طرح و نقشی که بر دوش می کشد، خـود نشانه ایست بر شروع دوبارۀ این دگردیسیِ در تکرار.. اندکی صبور اگرکه باشی، خواهی دید سایه هایی که بی جهت به هر سو قَد می کشند و عصرگاه پیشانی خویش بر خاک گذارده، دمادَم محـو می گردند و آن نسیم خُنک که با وزش خود، گهگاه بر شیارهای پیشانی برکۀ متروک می افزاید و می گذرد، جمله پی آمدهای پرتکراریست که بر گامهای مصمّم این فصلِ مقتَـدِر دلالت دارد.. او خواهد آمد، به زودی زود، پادشاه اصیلِ فصلها.. پاییز...

فصلی در راه است شاید و دستی در کار.. فصلی در پی سَروَریست.. نقطۀ اتصالی خوش، بر سرد و گرم ایام.. اگرچه آشفته حال، اما با تمامیِ این احوال، فاتح چشمانِ نمناکِ بسیار است و دلیل داستانهای بیشمارِ اعصار.. این یار دیرینِ غار و همواره در پیکار..، و کمی آنطرف تر، زاغکی دارد قالب پنیری هنوز بر منقار و در سرش سودای قار قارِ بسیار.. .

شباهنگام، آنگاه که تاریکی از روشنای روز پیشی می گیرد، چهارپایه را از زیر پای تفتیدۀ تابستان برکشیده، تن بیجانش را پیچیده بر لفافی طلایی رنگ و هر چه بی صدا تر، کمی آنسوتر از پرچینهای کوتاهِ و شکستۀ باغ دفن می کند.. بر مزارش تصویری از خورشید تابان کوفته، به کتیبه ای زمان حیات دوباره اش را منقوش و متذکر می سازد.. بدینسان او  وَ  آن سنگ خارای تب دار که بر بالای سر خویش می دارد، تا مدتی آرامش و فرصتی می یابند برای احیاء مجـدد خویش.. . آبرویی دوباره بر بازوانی که می رفت از رمق بیافتند راه می یابد و اگر فصل بیش از اینها به درازا می کشید، چه بسا مردمان این دیار گمان می بردند آن گویِ آفتاب گُسترِ عالَم تاب، آن خمیرۀ تهمینۀ هزار پنجۀ شهرآشوب را، از آسمان شهرشان دزدیده اند.. و خاک بر تمامی این اتفاقاتِ شبانه سکوتِ جانانه ای می کند، و از او که لبانش کرورها سالِ پی در پی ممهور به ضرب خداوندیست، انتظاری نیز جز این نمی رود، که پهنه اش به کارزار کشمکش فصول بدل شود و مداخله ای بر آن نجوید.. .

پس هر فصلی را زمانی می شاید که با انگیزه ای برخاسته از طبع و سیاق خویش، ولوله ای ببار آورد و پس از چندی به همان تُندیِ ها که آمده برَوَد.. . و اگر فصلها بر یکدیگر فائق نمی آمدند، چه بسا حاصلی جز خستگی مُفرطِ روحِ ایام  در پی نمی داشت و چه سود از کشمکش روز و شب، که شاید بیشتر به دعاوی زرگران می مانست.. به خیمه ای تاریک که بر دل سیاهِ شب افراشته گردد. . پس فرشها را نیک بتکانید و خانه ها به یکصد آذین بیارایید و بر سر راهش حریرهای رنگارنگ و سبک بگُسترانید که آن پادشاهِ خسته از پیکار باز می آید.. . و خسته دلانِ تکیده را باز می شمارد، آواز می دهد که هآی، مرهَم آورده ام از جنس زخـم.. از جنس زخمۀ تارهای آویخته به ایوانِ تنهایان.. . منم آن دلیلِ مُبرهن بر آنهمه سراسیمگی و راهپیمایی های بی دلیل شمایان.. چاه ها بپوشانید، منوشید از این آبِ وارهاندۀ راکـدِ مَسموم، که مسیر آورده ام که راه به اقیانوس می برد، برگ آورده ام که از زیباییِ نَقش، طعنه بر پر طاووس می زند. خیل همراهانِ این نظام، اگر که در آیَند به وقتَش به التزام، مُشایعتی بس نیکـو رقم خواهد خورد به بزرگی فصلی نو، از اینجا تا کوچۀ شاهانِ مانده بر اختفاء و خزیده به سرای کِتمان.. آن لوءلوء شاهوارِ رفته از اختیار که شمایید، اختیار کنید و اینهمه به همّت آن یار غمخوار است، همّت کنید.. مگر که برون آید او، از سرایِ احتکار اینبـار، غیرت کنید.. . شب هراس را پیموده، هجرت کنید و منم فصلِ فصلها (جدایی ها)، رجعت کنید.. .  

زاغکی که اکنون از خجالت آن پنیر، به حـّد کمال برآمده و حیلتی که می رفت بر وی اثر کند، در او کارساز نیافتاده، ازبرای رفع تشنگیِ وافر خویش، منقار بر آبِ برکه  فرو می برد.. برگها پس می روند و تصویر قُرصِ ماه بر آن نقش می بندد.. و این آغاز قصّه ایست که در این فصلِ نابکار، اینگونه بر او شروع می گردد و او عاشق قرص ماه که نه..، دلباختۀ تصویر خویش می گردد که در تلائلوی نور ماه بر وی پدیدار گشته است.. و با او چنان می کند که تا اواخر عمرِ خویش را در همان حوالی به زندگانی می پردازد به امید کامیابی بر این عشقِ مَحـال.. .

این پادشاه شبخیزِ کُهن، در نیام خود افسانه ها یی سر به مُهر دارد، افسونی که از حیوان تا آدمی ادامه می یابد.. . اوست که انسانِ بالا نشینِ دیروز را آوارۀ زمینِ امروز می گرداند.. پس اگر به آوازِ فراخوانندۀ بارقه ای از معجونِ عشق، زمینی شده اید و زمینی شدن ارزش بازجستنِ جانفرسای آن را دارد، که از طرفی اتصّالِ مجدد به وی را نیز تَضمین می نماید، تقاضای بندۀ نویسنده آن است که انسان بمانید تا این امانتِ وزینِ خداوندی، بیش از اینها در دلتان تاب بیاورد و بال در نیاورد.. .

دکلمۀ شعر زیبای

"باغ بی برگی"

توسط استاد مهدی اخوان ثالث


موفق باشید.

نوشته شده توسط ن. بهبودیان/ پاییز 96

 

هُنرمنـدان، این مُنـزویانِ دوست داشتنی

به نام خدا


هنر کامل نیست همانطور که انسان.. . ؛ تبلور کاستی های روح بشر است در آنچه که ساز می کند، دستمایه قرار می دهد و ایجاد می کند. ..  تسکین فقدانهاست در قالب آثاری بر جای مانده که همۀ آنها به نقصهایی آشکار مبتلا هستند، که مجموعِ این نقص ها بر کوچکی آثار هُنری در مقابل منشاء خلاقیتها دلالت دارد.. .

بکارگیری تخیل، بهره گیریِ بجا از عواطف و پالایشِ مناسب روح و استفاده صحیح از عصارۀ کمیابِ درون، می تواند در خَلقِ هر چه بهتر آن نقش بسزایی ایفا کند.. آنچنان که بیننده را تا مدتی محـو تماشای خود نگاه بدارد و او با خود بیاندیشد، هدف از خلق چنین اثری چه بوده است و می تواند به کدام جنبۀ هستی اشاره داشته باشد و دائماً در جستجوی طریقِ سودمندی و کسبِ رضایتمندی حاصل از آن باشد.

آثار هنری به سادگی می توانند بیانگر زیباییِ حقیقی و احساسات پدیدآورندۀ آن باشند و یا اینکه به مصداق اشاره ای بجا و موجزی بوده باشد به گونه ای از هنرنمایی بَدیعِ خالق هستی .. تاثیری که هنر قادر است بر روح آدمی بگذارد عمیق، ماندگار و طولانی مدت است.. بنابراین هرگاه خواستار ایجاد روندی مانا و اثرگذار باشیم می توانیم از رشته های گوناگونِ هنری به فراخور نیازی که داریم بهره گیریم، دسته ای از انسانها را که در آن رشته مشغول هستند را مخاطَب قرار داده و در آن حـوزه به ایجاد اثر خود بپردازیم و اطمینان داشته باشیم، با درک متقابلی که آنان از مفاهیم هنریِ رصـد شده، در این حوزه بهمراه دارند به بیراهۀ سوء برداشت ها وارد نخواهند شد.

وقتی شما هنرمند می شوید در حقیقت بر قلمرویی بی پایان قدم گذارده اید و با هر پیشرفتی که حاصل می گردد، میزان تعهد بیشتری نسبت به آن حوزه احساس خواهید نمود و بیشتر به آزادیِ روح و فراق بال هنریِ خود ایمان خواهید آورد و چه بسـا که این مُهم، خود در کیفیت و کمیّت آثار بعدی شما موثر واقع گردد و در نهایت دریچه های بیشتری از معرفت را در این وادی گشوده می یابید.. . ممکن است تا مدتی، شما و آثارتان از درک عمومی به دور  واقع شوید.. این مهم نیست و از آنجایی که شما با ابزار هنر به زیبایی و آراستَنِ هر چه بیشتر روح خود مشغول هستید، نباید چندان فرقی برایتان کرده باشد و در غیر اینصورت شما گزینشی، سفارشی و بر اساس آنچه که بر جمعی از مخاطبینتان مطلوب واقع گردیده است به خلق اثر می پردازید و اگر بدینسان پیش روید از سیر سعودی و هدف اصلی، باز خواهید ماند.. در ادامه ممکن است که اثر خود را در معرض مبادله، و یا فروش در برابر اجرت پیشنهادی بیشتر قرار دهید که همۀ این موارد از زمره آفات این قلمرو محسوب می گردند..

پیش می آید که متأخّر، مُتجـدّد، مُنزوی و مطرودِتان بخوانند و بارها خارج از آنچه که رَسمِ معمول است خطاب گردید، این نیز خاصیت و جزء پی آمدهای طبیعیِ پرداختن به این وادی است و معنای آن این نیست که راه را اشتباه آمده اید .. ؛ و هُنـر با تمامی منتقدینِ خوانده و ناخوانده اش شناسایی می گردد.. و اینگونه است که در بیشتر موارد، دیدگاه ها از بیرون بدان کمی زمخت و چالش بر انگیز و گاهاً نابخشودنیست و چه بسا جامعۀ هنرمندان نسبت به آنچه که مشغولند و تحقیقاً از عهدۀ بسیاری دیگر ساخته نیست، بی سبب مورد بی مهری و حسـد واقع گردند..  اما اگر حساب شده عمل کنید، پس از مدتی مُشخّص، یقیناً آن دسته از آدمها که فرکانس ترجمان درونیشان با شما همراستـا بوده است به استنباط مشترکی از آثار شما خواهند رسید که هر چه بیشتر به منظور اصلی شما از خلق آن نزدیک است و این اتفاق می تواند نقطۀ شروع خوبی برای شما و آثار بعدی شما به حساب آید چراکه در مورد قوۀ ادراک آنها اشتباه نکرده بوده اید..

هیچگاه منتظر رد و تایید اثر خود، توسط دیگران نباشید و علت وجودی آن را حرف هایی بدانید که همیشه برای گفتن دارد و تا مادامی که صورَتِ اثر شما بر جای خویش استوار است، آن حرف از زبان فروبستۀ شما و در قالب او، مدام در گوش عابرین زمزمه خواهد شد تا زمانی که دست آخر شنیده گردد.. تلاش کنید تا همیشه درست ترین و بهترین حرفها را با دهانِ هُنر بگویید که برگرفته از لطیف ترین و پاکترین منابع موجود در عالم است.. و برای تبلور آن در دنیای ماده راه دیگری جز این وجود ندارد.. .

اگر در مجموعه آثار خود به پیشرفت چشم گیری رسیده اید از این پس این کار را با احتیاط کامل انجام دهید.. چون در صورت بروز و مشاهدۀ هر گونه کژرویِ ناشی از عدم تمهید و اعمالِ حساب نشده، که اتفاقاً با زبانِ بُرّان و تُنـدِ هنر طرح می گردد، ممکن است غفلتاً عکس العمل های اغراق آمیزی را بدنبال خود ایجاد کرده باشید که حتی فکرش را نمی کرده اید.. در این حالت می بایست حق را تمام و کمال، سَهمِ جبهۀ منتقدین بدانیم .. آنان ممکن است در اولین قدم، و قبل از آنکه خواستگاه شما و اهداف احتمالیتان را نشانه بگیرند، ابتدا اشتباهات و تبعات منفیِ موجود در آثار ناپختـۀ شما را در جامعه تشریح و ارزیابی کنند و در قدم بعدی شما و اثرتان را بر خلاف عُرف و روحیۀ عمومی جامعه برشمرند و در این میان ممکن است عده ای را  با اندیشه های سطحی نگرانه، خواسته و یا ناخواسته، بر علیه شما و آثارتان بشوراند و این بدترین اتفاقی است که ممکن است برای یک هنرمند تا آنزمان رقم بخورد و ممکن است دیگر نتوانید به عرضۀ عمومی آثارتان در مقابل انظار و آن حوالی بپردازید.. پس احساسات خود را غربال کنید و آن را با میزان معیّنی از عقل خود بسنجید و در هر زمان، تبعات خوب و بد آن را شناسایی و در نظر داشته باشید.. . هیچگاه آن را وسیلۀ تخریب، ابتذال، تمجید، تحقیر و امثال اینها قرار ندهید و نسبت به چیزهای خوبی که او قادر است به شما هدیه کند متعهد، مسئول و متشکر باشید.. به خاطر داشته باشید که هنر در تملک شما نیست و تنها ابزاریست خوش برای به عینیت در آوردن تراوشات آنچه که از بنیاد شما بر می خیزد و همچو پوششی گران قیمت بر پیکرۀ آثارتان می نشیند.

زیبایی از همان روز های نخست آفرینش به وفـور  وجود داشته است.. . اما تمامی آن نقوش زیبا بر پیکرۀ عالم، قبل از آدمی مهجـور مانده و به تفسیر هیچ جنبنده ای نرسیده بود.. به مرور و با تغییراتِ ساختاری که در میزان و کیفیّتِ تعمّق انسانها نسبت به فضای اطراف آنها رخ داده است، نگرشی حقیقی تر، نسبت به جهان پیرامون در او پدید آمد..، چرا که قبل از او ابزار مناسبی برای قیاس و ارزیابی این جهان تا به این اندازه وجود نداشته است.. انسان تلاش نمود تا همچون پژواکی، میزانِ ادراک خویش را از آنچه که دیده است و در وی بی تاثیر نبوده است را به نمایش بگذارد و بدین ترتیب برای بیشتر نداهای درونی خود پاسخ مناسبی یافت..

پس سنگی برداشت و همّت نمود و از جایی که تکرار این اعمال برای او آرامش خاصی را بهمراه خود داشت، به تداوم این اعمال اصرار ورزید.. انصاف نیست اگر غار نوشته ها که عموماً تصویری از خواستگاه انسان گذشته تا امروز است را در بازۀ  وسیعِ هنرمندی وی قلمـداد نکنیم..  او در آغاز، ارتباط تنگاتنگ خود را با مرکز هستی اینچنین برقرار نمود و خوشبختانه این ارتباطِ چند هزار ساله، هنوز هم با جدیّت روز نخست ادامه دارد.. او بدنبال طریقی بود که بتواند روح جداماندۀ خویش را به منبعی با اصالت پیوند دهد و شگفتی بیافریند..  بدین ترتیب او با توانایی های دیگر خود، در محدوده ای جدید آشنا می شد و با گذر ایّام هر چه بیشتر در می یافت که نیازهای وی تنها به خوراک و تداوم نسل محدود نمی گردد و از او بیش از اینها ساخته است. .. بدینسان او  بعد از آنکه مَحـوِ جهان پیرامون شد، رفته رفته شیفتۀ آثاری شد که از خود بجای می گذارد.. آثار نخستین وی آنقدر برای او ارزش می داشت که گاهاً برای رنگ آمیزی و تکمیل آنها از خون خویش بهره می جست.. رنگها با سرخی آنچه در رگ و پی داشت شروع می شدند.. از درون به برون و به همین سادگی دنیای هنر تولد یافت و این روندِ رو به رشد، همه روزه در دست تغییر و تکامل است ..

هدیه ای از گذشته تا امروز، که تنها به اهل خویش اعطا خواهد شد و همواره مُنتقدین خویش را در همسایگی خود پرورش خواهد داد. .. امروزه منتقدین نیز سندیکای خود را دارا می باشند و به نَقـدِ سازندۀ آثار هنری برجای مانده و آنچه که بطور روزمّره خلق می شوند می پردازند و این دو، پستی ها و بلندی ها و نقاط معوج آثار موجود را بنحوی شایسته، و بگونه ای که چشم نوازتر به نظر برسند مرمّت می کنند و باعث می گردند تا انسانِ امروز، در اوج بالندگی خود در این زمینه قرار گیرد و عرصۀ هنرمندی و رشته های بیشمار متصل به آن، بیشتر از هر زمان دیگری در معرض انتخاب هنرجویان این گیتی قرار داشته باشد.

ما و هم عصرانِ ما از لحاظ قدرت و میزان دسترسی به آثارِ بر جای مانده از اول تاریخِ حضور بشـر تا به کنون، در بهترین موقعیت زمانی ممکن قرار داریم آنچان که می توانیم به مدد ابزارهای روز، بارها و بارها به مستندات کتبی بر جای مانده، تصاویر حک شده و  ویدئوهای ساخته شده دربارۀ پیشینۀ هنر مراجعه کنیم و ضمن کسب تعلیمات کافی، در آن حوزه وارد شویم و در سبکی خاص، به فعالیت بپردازیم و یا حتی در حالت بهتر سبکی جدید را بدان بیافزاییم.

جهان امروز ما از دیدگاه هنر دیگر به زشتیِ آنچه که می نماید نخواهد بود و حتی اگر اینگونه نیز بوده باشد، می توان تمامی ابعاد آنرا با اهرم هنر به چالش کشید و یا اساس آنرا به زیر سوال برد.. از دیدگاه هُنر، تمامی افرادی که رفتارِ اشتباهی از خود صادر می کنند بیشتر از انسانهای دیگر، در دسترس و تیـر رَس خواهند بود.. کمَندی که هنر برای دسیسه جویانِ تاریخ تدارک دیده است، بسیار دست و پا گیر، رهایی ناپذیر و محکم است بنحوی که چارۀ کار را در آن می یابند تا در مورد اعمال خود، میتینگ های متعددی تشکیل دهند و بخشهایی از رفتار خود را اصلاح کنند.. .

اگر به هنری هر چند کوچک اشتغال دارید، هیچگاه خود را دست کم نگیرید و بدانید که به چیزی بیشتر از انسانهای معمولی و بی خاصیّت مجهز هستید و هر لحظه منتظر سودی باشید که او قادر است به شما برساند و مژده اینکه این سود و تمامی شرایطِ حاصل از آن، بر تمامی افرادی که از مدارِ ادراک آنها خارج شده اید تا ابد پوشیده خواهد ماند و شما برای آنها به منزلۀ سیاره ای خواهید بود که بدلیل بعد مسافت بسیاری که با شما ایجاد شده است، آنان هیچگاه قادر به دریافت نوری که همواره از شما ساطع می گردد نخواهند بود.. بدرخشید و در همه حال از حرکت باز نایستید و تمامی این حرکات را مرهون جایی بدانید که به گرد آن می گردید.. . خورشید پنهان زندگی تان را شخصاً پیدا کنید.. همه چیز از آنجا آغاز می گردد.


نوشته شده توسط ن.بهبودیان/ تابستان 96