به نام خدا
آمده ام ...!
آمده ام، تا سراسیمگی هایم را نثار سراشیبی جاده کنم...
آماده ام ...!
آماده ام همچو نت سل، بهر نواختن بسیار...
آماده ام، همچو برنادت مقدس بهر خوردن سیلی های ناب، بخاطر قدری حسد...
رانده شوم با کوله ای پر از پاکدامنی هایی که از شماره برون آمده باشد ...
آماده ام تا همچو اسطوره نارسیسیوس بر لب رودخانه های انتظار نشینم، نرگس وار...، تا از حلاوت عشق، جز گلی بر جای نماند ...
آماده ام، بهر جاوید شدن همچو زئوس، در لابلای کوههای مخاطره آمیز...
هر چند تمامی پسرانم به بیماری عناد، مبتلا شده باشند ...
هلاکت را دوست می دارم، از زخم خنجرهایی که به دست خودی، صیقل شده باشند ...
آکنده ام...!
آکنده ام از عشقی به وسعت نیل، در قهقرای تاریخی غبار آلود... شرمگین، طولانی و قطور و وزین ...
آواره ام ...!
آواره ام، همچو آوارگی پرتوی ناچیز خورشید در مه...
که انتهای همتش شاید، تا اولین نهال باغچه فراموشی ها برسد و بس ...
آواره ام همچو نسیمی خوش، بر پیراهن کوتاه یک بدنام...
مملو از میل تغییر بر عقیده ... شکوه بازگشتی بی بازدید...
آمیخته ام ...!
آمیخته ام، با سلوک رهبانی اغراق آمیز "اگنس" وار، که از اسپانیا تا کلکته کشیدگی دارد و از هند تا جهان رشد می کند.
اما... جهان امروز، آکنده است هنوز، از ناپاکی ها ی مدامی که در پیله های فکری ساکنینش می پرورد...
و زیبایی، دلیل لیاقت یافتن برای پرواز نخواهد بود... پروانگی می باید...
آلوده ام...!
آلوده ام همچو پساب پالایشگاهی که انسان را پالود و خود زشت شد...
چه بسا که انسان در طریق کسب اعتبار، بی اعتباری را ممکن نمود...
آلوده ام به شک، که اولین و زیباترین منطق خردسالان است...، و کنار گذاردنش بزرگترین افتخار بزرگسالان و روشنفکران مطرود است...
آویخته ام...!
آویخته ام، همچو قاصدک خیال بر نوک انگشتان ضمخت کودکی خیابانی... هدیه ام، رایگان، بهر جشن لبخند کودکان بزرگ پندار، با جثه های ذلیل...
آویخته ام، بر آن مصنوع آدمکش که "دار" نامندش... که اگر به ناحق استوار گردد، تو گویی گریبان مرا نیز می فشرد ... فشردنی!
...
لینک صوتی متن
(با صدای گرداننده وبلاگ)
نوشته شده توسط ن.بهبودیان/ تابستان 94
به نام خدا
من و تمامی قاصدکهای آشفته حال، روزی پر خواهیم کشید از سَر حصار بلند باغ این دنیا و خواهیم بخشید برکه ها، مزارع پوشیده، و همه شبنمها را بهر قورباغه ها ی گرسنه و حریص، کلاغهای بلند پرواز و موشهایی که همواره چشم دارند به آنچه دیگری دارد و می پرورد.
خار بزرگی شدیم در چشم سرخ خورشید شاید، که اینچنین سوزش نگاهش نهیب می زند جانها را از فراز ساقه تا پیچاپیچ ریشه و بی دریغ می خشکاند. به هر برگی که از درختی فروافتد، می شمرد گویی، مرتبه عصیان ساکنین این باغ محصور را و اَتش، تنها قرین اهالی این پهنه کم حاصل است آنجا که جویها مسموم ترند از هر زمان ممکن و سر هر شاخه پچپچه ای نجواگونه در جریان است.
سرمه چشمان درختان بارور، شسته شد به نبرد خصمانه ای که آخرین تگرگ این سال تاریک آغاز کرده بود از روی کین. و شب هنگام فروریخت آنهمه محصول، به کوشش بادهای پاییزی و سخت، که انگار حرامیان جهت داده بودندش خیل پراکنده ی بادها را که دیرهنگام اما ویران کننده وزیدن گرفته بود اینبار سهمگین تر از زمانهای گذشته. امروز نه وقت خواب است، بستان آفت زده ی غمین را که مجال گره خوردن ریشه های فرطوط است شاید. باغ، گرچه چروکیده و خاک آلوده اما میل دوباره ها در سر می پروراند. هرچند آبادانی و محصول به دنبال نداشته باشد که صحبت، سر بازگرداندن حیثیت باغ و آبروی باغبان است و رنگ رخساره سبزینه ها.
آنچه همگان روزی بدان غرور خود ترمیم می نمودند امروز رنجور و نیازمند مرهمهاست که تنش، آن تن بی دفاع و مخملینش، آماج حملات موریانه وار و دسته های ملخ و حیلت اغیار گشته است از زمین و آسمان. همتی نیست مگر اینکه آن عوامل، که وی روزی ازآن تشّکل یافته بود، میل برخواستن به خود گیرند و به مدد ریشه ها و آخرین قوت موجود در خاک و کوچکترین عناصر لغزنده و بلورین آب، از فروفتادن درختان تناور آن سبزجامگان استوار جلوگیری بنمایند.
سودای نوای بی وقفه ی آنسوی پرچین، هنوز قربانیان خود را می گیرد و اکثریت، همیشه حق را به جانب خویش می دانند و متعاقبا نهالهای کوچک را که کوتاهند و کوته فکر به جانب خویش می کشانند. همان قصه قدیمی، همان زمزمه ها که " آنطرف تر، دشتی وسیع و پرحاصل است، که از قدوم پر منفعت شما گروندگان عزیز، برکت خواهد یافت و اگر نیایید چنین می شود و چنان..." اما در اولین روز اجابت، چشمهای از حدقه درآمده شان شاهد جنایات مهلک ماشینهای بوجاری میشد و از بد روزگار، روایت گری هم نبود که رجعت کند بدان باغ خفته در خواب آرمان های نافرجام. تا بیم دهد، جمله گیاهان خامِ خوابزده را که کمی آنطرفتر کمر به قتل رویاهای بلندتان بسته اند و همت کوتاه مدارید که سحر متصّور همان بامداد چوبه ها و چهارپایه هاست. اما...
گاهی عده ای با مضامین فکاهی از قلب وجود تو، تنها دانه را می جویند و صورتهای مملو از طرح گل را هم می خواهند تا نثار گورهای دست جمعی کنندش تا کودی شود پرفایده ازبرای پروراندن نسل های آتی از جنس خود و به ویرایش آنها. چه عجیب داستانیست حکایت داس و ساقه ها. و مهمانداران، هر چقدر جسورتر، در مقابل میهمانها محبّانه سکوت اختیار می کنند و لبخندزنان همچو اقوام مایا، داس را که تنها شاهراه رستگاری خود می پندارند به استقبال از گردنهاشان فرا می خوانند.
باغچه ی من امروز تنها مانده با درختانی که اگر نرفته اند، تنها بخاطر آن است که پای رفتن در آنها نبود اما زیر لب ذکر می گویند و از باغبانشان طلب ارّه ها دارند تا برقرار باشد این مجاری رستگاری و عروج سبکسرانه. و ترجیح دادند تا فاصله ی میان حیات و مماتشان هم پر شود با مرثیه هایی، که کلاغان سیاه، تدارک نموده اند تا بدینوسیله لحظه ای، مجال تخیل و تعقل و تفکر نیافته باشند. خداوندا این گوشها تا به کجا اینقدر سنگینند و یگانه پندار؟ حال که عقاید سست و قابل انعطاف اهل خانگی ترین باغچه ها، باعث شد تا محصول، هرچند وزین و رنگارنگ، با پای خود به مسلخ بیگانه رود و باعث رونق حاصل کار همسایه ها گردد، تدبیر چندانی نیست چراکه وقتی اندیشه، این فانوس راه و این نهانخانه ی به تاراج رفته اینچنین مختل شد، بازستاندن آنچه به میل خویشتن روزی تقدیم گشته کار بس دشواری می نماید.
پس ای تبرها دریابید جمله درختان را و قربانی کنید آنها را، به سیاقی که ایشان می پندارند. و معتقدند پس از مرگ هم رویشی بر آنها مترتب است یکصدبار سبزینه تر، شادمانه تر و پربار و برتر. و البته آلوده بدین گمان واهی که نامیرا خواهند گشت به یمن اعجاز جویهای جاری و سایه سار خواهند بود عمری را بر اهل یقین و ایمان از جنس آدمیان. بگذارید تا مادامی که نفس می کشند در همان خیال خوش باقی باشند، به گمان آنکه اهل ثوابند، ولا اقل دو روز زندگانیشان در سایه هراس برندگی تیغ و بیم از بندگی و بردگی اغیار نگذرد.

و من، این خاک برجای مانده و عریان، بیشتر در فکر آنم که چگونه حیله ای ساز کنم، که به کمک آن بتوانم نونهالان خواب آلوده باغچه همسایه را، به نفع آبادانی خویش روانه این خاک خسته گردانم. گاه پیش می آید که خاک تیره نیز در اندیشه فرداها، از اصل خویش فرو افتد و اعتبار از کف دهد، تا اعتباری به وسعت باغ بدست آرد ...
نوشته شده توسط ن.بهبودیان /تابستان 94
به نام خدا
رخ بنمای که شب بی تو به بیابانی دیجور مانند است، بی روزن و خاموش. ای اعتبار گمگشته آسمان کبود و ای سالک بی مقصدِ دچار گشته به چرخشهای ابدی، ماه من ...، برگرد به آن میهمانی کوتاه و مملو از تکرار و نور، و پر کن صدف خالی چشمهایم را با انعکاس روی خوش خویش در آن.
سنگینی کن، بزرگی، بر آنهمه ستاره که هرچقدر عظیم باشند از حیث جثه، دست آخر دورند و الحق نمی رسد خیرشان به این دشت مکدّر نزدیک، که آشنای دیرینش تو باشی و بوده ای. از منظر ما مِهتری، در آن بوم فراخ و تنها تویی رهنورد این شبها، ای یگانه مأنوس گریزپای آسمان تنهایان. بیمارم و ندارم بیش از نیمی از تمام تورا بهر شفا، ای ماهتاب دامن گستر ای صفای مجسم.
نقش رخت به صلح می ماند و اگرچه نشانه ها دارد از خشونت و ضمختی تصادم در خود، ولی با اینهمه خم به ابرو نیاورده و بی امساک، بازمیتابی هرآنچه از قسم انوار بر تو جاری شده باشد.
چشم در چشم زمین و گرداگرد او، راهی سفری صدهزارساله می گردی و شکایتی هم نداری اگر او یکچنین پیمانی را با دیگر کرات نیز بسته باشد و خود بدان دچار باشد که تویی. کار را مشکل نمی کنی و مسیر را کج، که تو خود پایبندی بدان فرمان رسای ازلی همچو من، که یک تن چشمم بهر نظاره ات. شاید این باشد دلیل آنهمه جاذبه ای که تحلیل نرفت و بدان نیز افزون نشد.
سخاوت از سر گذرانده ای و به قرارهای چهارده روزه ات سخت پایبندی و دانم، اگرهم غفلتاً حاضر شدن نتوانم، تو این محفل، ترک نمی گویی و مجدانه پیش می آیی همچون شبهای گذشته. این مکتبخانه تنها با یک شاگرد هم یارای برگزاری خواهد داشت، که الحق اوستاد مهربان است در این میانه، که آنهمه جبروت ناب را خرج فرودستیانِ در اقلیت مانده، می نماید و کبر هم نمی ورزد. میدانم هرآنکه به درک معنای زبانی، که تو با آن سخن می رانی نایل آید، بدون تردید نفری بر این میهمانی فزون خواهد شد. و هر آنکه تو دعوتش می سازی، یکه و تنها به جشن مقابل نشینی تو خواهد آمد که همانا راز کشف تو در همین خلوت دوسویه متجلیست.
بیم آن دارم، در آن شبی که نوبت گرفته ام تورا از خدا، دیگری بیاید و با فهم مقبولتری از تو که اتفاقاً موافق حقیقت تو باشد، برباید این آدمربای آسمانی را از من و نیامده گم شوم در این تاریکی مطلقی که می پنداشتم چراغ محفلش توباشی و اینبار من آواره شوم چون تو، در آسمانی ترین و تاریک ترین سرنوشت ممکن و همچو سیاره ای به گرد خویشتن چرخم ...
لینک صوتی متن (با صدای گرداننده وبلاگ)
نوشته شده توسط ن.بهبودیان/ تابستان 94
به نام خدا
می خواهم از تو بگویم. از تو ای گوشه ی امین و امن، و ای همگریز وفادار روزهای حکاکی لغات به روی منطق گنگ و پوک صفحه ها در قاب نمایشی سپید. تن پوش ثانیه های پر دلهره در تاریکترین مسیرهای بی رهنما. همصدا ترین موسیقی صامت دلواپسی های روزمره. بزرگترین وجه اشتراک من با حتی خدا که همواره تنهاست و ای کوچکترین دروغ مصلحتی ای آشیان سست در ساحت به ودیعه گرفته شده از صاحبکاران ضمخت. ای سرای سوگند و سلیقه، همان اتاق که آجر آجرت شاهدی هستند که روزی صبحدمان، رنجنامه ی کوچ ذهنیم به فرادست های مه گرفته، در آن تنظیم شد و به ناچار در آن سرای غریب معوا گزیدم. لحظه ی تولد زیباترین رویاهای آبی و تشنه. تو را عمریست شاید به درازای سقوط چکه ای نم از دیوارهای معوج حسد بر قامت سست و کوتاه سنگ بستر، آنقدر عمود و برّان همچو تیغی که بر گردن ناکسین فرود آید و هیچ از این رستن یکباره دستگیرشان نشود، که نه دردی برجای می ماند و نه حسرتی و نه حتی آهی.
ای سرای سبقت و جا ماندگی هایم از زمان و ای مرز نازک ناشدنی قهرآلوده میان تردید و یقین و استدلالهای خام و کودکانه ام. تو با تمام آن آلیاژهای ناهمگون و عناصر قرین ناپذیرت شعر و شیشه را کنار هم نشاندی و سبک خاک اندودم را باور کردی و در اوج ریش خندهای سورئال گونه ی انبوه مجاوران، با سگرمه های در هم تنیده، دقیق شدی بر نبض ضعیف اندیشه ام و باور داشتی که جهان بینی شخصی را هم می توان جار زد. پس همان کار را نمودم، فقط به خاطرت که خاطرم نیازردی از ابتدا و همه وقت، مرا گوش بودی پرستار گونه و چه سرسختانه تا مرز بهبودی کامل با خود کشاندیَم و با نردبان جاه طلبی ها تا نیما شدن رساندیَم. از منظر تو بود که این تار تنیده شد اول بار و رفته رفته کار بالا گرفت و از ایوانهای ذهن پایین آمد و بر جوهر قلم تراوید. حال و روز امروز من سراسر گرفتاریست میان این پیلۀ بزرگ و خود ساخته که به قدر و قدرت پهنة کاغذ موثر و در عین حال ناچیز است.
گوهر نهاد، میلاد مرگ، ریشه بر خود، چهار پایه های واژگون، قایم باشک با خدا، آنسوتر از جاذبه و آسیب مردمک ها، همه و همه محصول همان هم نشینی هاییست که از طرفی تو مسبب آن بودی و لااقل سخاوت درون تو اینچنین ایجاب می نمود. حال که چوب حراج بر پیشانی سالخورده ات زده اند، می دانم که من می مانم و انبوه قلمهای شکسته و اندوه لامکانی. باز خواهم گشت به آن دالان فراخ و پر همهمه و ازدحام، مملو از آدمکهای ستمکش دهر که هر یک به سمتی دچارند و سالهاست عبارت "این نیز بگذرد"، لقلقة دهانهای خشکشان گشته. پس از این به یاد خواهم آورد، تو را کرورها بار و هر بار نگران از سرنوشت تو همواره به گذشته ام که پر بود از حضور تو، نیم نگاهی خواهم داشت.
تو آبی ترین نقطه ی بی پایان دنیای من بودی که خو گرفتن بر من و افکارم آزارت نداد و نتکاندیَم از لب بام خویش، گویی فهمیده بودی که پرواز را خوب نمی دانم و مجاری آسمان را بدرستی نمی شناسم. بهانه هم نیاوردی که خود عرصه را تنگ بینم و بروم. کاش همة آن آدمها که می شناسمشان، تنها به قدر نیمی از همت تو را در استواری و پایمردی می داشتند تا این سرزمین مکشوفه را، خلوت را آنچنان که حال، تو می شناسی می شناختند. تو ترجمان روح جاری در مکانی هستی که کمتر در دایره تملّک درآید و رها تر از آنی که ازان کسی یا جایی شده باشی. تو را به دست سرنوشتی می سپارم که همواره از آن گریخته ام. جانپناه رگبارهای نامأنوس و نا متجانس وقت. آجرین جوشن و فانوس آزاد راهی بنام عزلت. منطقه ای که بی تردید قادر بودم در آن، تمامی سربازان خفته ام در جامدادی را بهر روز مبادا تعلیم کنم و آماده نبرد بدارمشان که در آن صورت کمترین گزندشان، دشنام بود به رسم ناپایدار دجال زمانه.
دشمن خانه اما همیشه خوارتر از آن بود که در مقابله با خیل فرهنگیان و متصنعین و مکتشفین و منتقدین و هنرمندان و غیره ذالک، زیاد تاب آورد. چراکه برای مقابله با اهالی خشم و عناد و خدعه و ستم، همیشه ابزاری می باید از همان دست که افعال مشابه ازآن سر زند و ویرانی به بار آورد. اما در میان دل اهل ساز و قصیده و شور و نوا، جایی ندارد این کهنه قبا و آن سنگین جامه. دلیل استمرار و رواج اینگونه مظلمه ها شاید وجود قلبهای پر شکیبای مردم سرزمینی باشد که هنوز سرمست نسیم مصّفایی هستند که می پندارند همیشه از آتیه به سمت حال می وزد و اگر هم گهگداری نفسش منقطع گردد، فی الفور تقدیر مسلم پروردگار را در آن تاثیر می دهند و موضوع به همین سادگی فیصله پیدا میکند. اینگونه است که امید دارند هنوز بر شاخسار درختان خشکیده و آن آوندهای حلق آویز شده به ید ناباغبانهای غاصب و طلب محصول دارند هنوز از مزارع فاقد بنیه رویانیدن بی آنکه متوجه شده باشند، که دیرزمانیست سقف مزارع را پوشانیده اند به پلهای معلقی که به باغچه های سیری ناپذیر همسایه راه دارند. مردم غمگین این دیار به رسم قدمای خود و با تکیه بر اندرزهای عقیدتی بیشمار و سردرگم کننده به پیشامدها، هرچند نامراد و نامربوط و با هرکیفیت، احترام گذارده و کمتر پیش آمده که به قصد تغییر در این تقدیر الهی تکانی به خود بدهند و اگر هم داده باشند بواسطه کم تجربگی ها و خامی های بسیارشان، ره به خطا رفته اند و اثرات آن، میل تساعد به خود گرفته و گریبان اکنون را می فشرد. آخرِ تمام ناکامی هایشان نیز، همواره این عبارت می درخشد که "خدا را شکر...". و اندیشه را و تمام خیال های ممکن را خالی از آن می دارند که شاید دست خودی مسیر نسیم و آب رود را سد شده باشد.
اتاق کوچک من از همین دوردست ها به تمام دنیا طعنه میزد و پای تک تک زخم زبانهای طنزآلوده اش هم می ایستاد و البته ایستاده است. قلمرویی خارج از مرز و محدوده، که وصف قدرتش بر گردة کلام سنگینی می کند هنوز. غار نشینی در عصر حاضر عالمی دارد با همان بوم خدادادی بلند و قطور، و ترنم همان پژواکها، جایی که معمولا پاسخی نباشد مگر تکرار آهنگین صدای خویشتن و چه خوشایند است وقتی آنسوی آتش و هیزمها، خدای به مقابل نشسته باشد. اعجاز واقعی زمانی اتفاق می افتد که از جمع من تو، تنهایی حاصل شود و هر دو راضی بوده باشیم از نتیجه ای که حتی با جبر، مشکل دارد و من به اختیار روزی به گوشة دنج تو روانه شدم. حال که می روم و تو تنها می مانی، یقینا اتفاقی بدتر از گذشته نیفتاده است که بغرنج جلوه کند و حتی در آن صورت تحقیقاً تغییری هم حاصل نگشته که قابل عرضه باشد، آنهم در جایی که نتیجة این حاصلجمع مضحک، همان باشد که بوده.
درسی برای من بود شاید، که دیگر مأمن خیال خود را اینچنین جسورانه و با این حدّت بر سرسرای سرمایه دیگری بنا نسازم و دل از گروی پاره سنگها و سیمانهای خاموش برکنم که تنها حائل حدودند، نه ستر عیوب و عواطف و عقیده و نه چتر اشعه های مضر زندگی و انسان. اشتباه درست همینجاست، جایی که حتی می توان در میان همهمه ها خاطری خوش را، آنهم در خلوتگاه خالی ذهن پرورید، چرا می باید بدنبال سمبل عینی برای آن بود و بی درنگ بدان تعلق خاطر پیدا نمود که تا این حد سخت کند کار هرس کردن ریشه بر پنجره ها، دیوارها و نیمکت را، و بخاطر خواهم سپرد که هیچگاه قلمرو شخصی خویش را در مسیر و معرض ریزش سنگلاخهای رونده و ویرانگر قرار ندهم.
گاه سخت ترین اراضی ممکن، بی آنکه بر آن لغزشی احساس کنی در بطن زمین جابجایی های کلان را تجربه می کند که از تیررس تیز بینانه ترین نگاهها نیز در امان می ماند. گویی این خواست خداست که همچو حرکت قطرات ریز در مویینگی، از رگبرگهای سرنوشت تو آرام و آهسته بالا می آید تا تو را با سرحد دگرگونی های غیر آنی آشنایت ساخته باشد. گاه حتی آب هم اینچنین آشکارا، به خواست خدا سربالا می رود و پوشش علمی به خود می گیرد تا جدیت او را در عملی ساختنِ تصمیمش، که آبشخوری جز عدالت ذاتی وی ندارد نظاره گر باشی. نمونة دیگری که نشان می دهد خدا دست نکشیده از آنهمه اعجاز و نشانه، حلول شب و روز در بطن یکدیگر است، این معجزه ی همه روزه و چند میلیون ساله، که از فرط عادی شدنش کمتر به کنه آن پی برده ایم. لا اقل آنقدر دیر به سراغ دست نوشته هایش می رویم که حتی اندرزهای مبداء خلقت را نیز از یاد برده ایم و در عین حال دل سپرده ایم بر خوراکهای آمادة فکری رسانه های رنگارنگ و صداقت پیشة امروز، که حتی از تعریف سلیقه ای خالق هستی نیز فروگذار نیستند و مهمتر از همه آنکه، اذهان آماده همیشه پذیرای میهمانهای ناخواندة خرد و کلان خواهند بود.
پیکی خبر آورد که کار رفتنم از تو به تعویق افتاده و سیر بعید دارد. خب الحمد لله، اما این بدان معنی نخواهد بود که روضة فوق را منتفی و مردود اعلام دارم، بلکه من با عزمی راسخ تر از پیش برآنم تا دل را از کمند اماکنی هرچند آبی و دوست داشتنی بر گیرم و بخش اعظم آنرا معطوف سمت و سویی سازم که ساز جان، در امنیت کامل و به زیر سقفی آوار نادشدنی، همچنان کوک و شادمانه بنوازد و لختی قرار نگیرد و قصّه به سکون نیانجامد که حتی ضروری ترین حوائج و اصولی ترین فرایض و طنزآمیز ترین لطایف و لذیذترین طرایف هر زمان، در انحلال چنین بزم مستانه ای تاثیر نکند و دست آخر من مانم و این اتاق ذهنی آبی بی پایان دنیا که یکصد فرق است میان بنای ذهنی، و بنای بازوان. میان سنگ و سیمان و آجر با سرحدات و تصرفات نامتناهی تصور.
نوشته شده توسط ن.بهبودیان/تابستان 94