ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان
ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان

جنگلهای اخضر

به نام خدا

طوطیا، شکر می بارد از آن لحظه که تو بر قایق خیال من وارد می شوی و قصه ی خود از سر می گیری. نقل داستان خوشت از آن جنگلهای اخضر، بی تابم می کند. خسته از کمند زندان بازرگان، بیم آن دارم که هر لحظه حیلتی گزینم از جنس آنچه که تو ساز کرده ای و خود را بر خواب زنم بس طولانی و عبوس. او نمی داند و همه خواب آلودگیهایم را به پای هلاکتم می گذارد. چه بسا که ناغافل کلید را بر درب زندان بچرخاند و آزاد سازدم از اینهمه رویاپردازی مدام ...

اما نه ... ، من پرواز را همانند تو خوب نمی دانم و بی شک سقوط خواهم نمود از فرط این نابلدی و می دانم که دست آخر زمینی ترینم و رو سیاه. دایره ی این قفس برایم بهترین معوا برای شنیدن اوصاف توست از آن آشیان بلند. آنجا که از عادت کردن بر وصال شیرینت خبری نباشد، همانجا که سوت و کوری شامگاهانش می ارزد به نور مشعشع یکصد چلچراغ آویخته. من بهشت را دوست می دارم از همین دوردست ها و از سوی دگر، اطمینان ندارم که این بالهای نحیف یارای رسانیدنم بدانجا که تو روزی رفته ای را داشته باشند.

                          

لینک صوتی متن

(با صدای گرداننده وبلاگ)


نوشته شده توسط ن.بهبودیان/ تیرماه 94

بازوی فرشتگان

به نام خدا

رمضان. ماهی که در آن نور مداخله می کند، به میانجی گری میان تو و دنیای خشمگین تو. برهم می زند این کشمکش دیرین را و امان می خواهد بهر ساعتی سکوت، که همانا سکوت، خمیر مایه ی معرفت هاست. جمله مریدان آذر کیش، پس می کشند دامان و چنگ می زنند بر پرده های زنجیر، که دریده نشود این حصار آهنین مگر به اذن خدا.

مردود می شود این ردای عالم سوز، و به کنج گنجه ها گرفتار می گردد تا بازار آدمی و آدمیت، دگرباره گرم گردد به اعجاز سحر(نیمه شب). وقت استحمام است از جور وساوس سالانه و به ماهی دلارامی و همکلامی معبود از سر گرفتن. شکایت می برد بنده، از کرده ی خود تا خدا که این من نبوده ام اگر به معصیت گرفتار آمده ام امروز، و هر چه بود از اوست.

 و باز خدای عالمیان به دلهای بندگانش رجوع می کند و در میان آنهمه زلالی که خود مسبب آن شده هیچ نمی بیند و نوا اینچنین بر می آید که هیچ ندیده ام از شما مگر آنکه بر دوباره ها تکیه کنید و انکارم نمایید. بنده اما همچو کودکی که مراتب عفو مادران بر وی حادث شده باشد، فراسوی حلقه های اشک خود افقی مواج را خواهد دید، اشکها را کناری میزند بلکه واضحتر شود این فرصت دوباره، دیدگانش را.

آنزمان که دو گونه ی خورشید سرخ است از سیلی های مدام شرق و غرب زمین، آنزمان که کواکب دوار، دوری می نمایند از معاصی دامنگیر و به قعر سایاهچاله های تاریک تن می سپارند، زمانی که مفری نیست دانه های نمناک گیاهان را، بجز جوانه زدن بر بستر رو سیاه زمین. آنزمان که حتی زمان به انحطاط کشیده می شود و نفس ثانیه ها به شماره می افتد، پیکی نزول می کند با پیام هستی بخش عشق و فرمانی منضم با اسم اعظم که رج می زند این نسل کهنه را با کلام امید. روحی نو دمیده می شود در کالبد فرسوده و زنگار آلود قلمرو انسانیت، که بواسطه آن بتوان تنفس را، زندگانی را از سر گرفت.

یکی از میان یازده تلاش سی روزه که احیانا به تباهی گذشته باشد، سر بر می آورد و غیرتمندانه تن خویش را پالایشگاه معاصی مسلمین قرار می دهد و تنها افرادی را بداخل خویش می کشد که بدان اعتقاد قلبی پیدا نموده باشند. تجربه ی گرسنگی در این زمینه، مقصود آخر است و مقاصد بیشمار در آن طرح گردیده.

خداوندا من حقیقت عبودیت را در سایه سار بخشش تو می جویم. که این بنده ی مبتلا به بیماری های متعدد زبان و عمل و اراده، اگر به خود واگذارده شود نیستی ببار می آورد و روسیاهی. بی شک تو نیز چنین شرایطی را بارها در ما رصد نمودی که چنین سرای باشکوهی را نشانمان دادی. افسوس بر آنکس که دروازه های سرزمین بخشش تو را گشوده بیند و آنچنان دل را مشغول غیر نماید که از این دریای نامتناهی رحمت، بی نصیب ماند. و فرخنده باد جشن شادمانی دلهایی را که بازجسته اند رسم و سیاق عشقبازی با عوالم فوق را. چه شوریست میان دلهای آماده مومنینی که دیگر برای ایجاد رابطه با معبود، به واسطه ها نیازی ندارند و البته موعظه، که اینبار خدا خود به نجات فرزند آدم آمده است. دیگر کسی نیست که برای نشانی دادن منزل خدا سرت را درد بیاورد.

                                                

بازوان فرشتگان از فرط فزونی نعمات ربانی سنگینی می کند و چه سخت می افتد این ایام کافر کش و ضعیف پرور بر بدخواهان و کژ پنداران عالم. آنکه تا به کنون هیچش نباشد و هیچ نکرده باشد و هیچ نداند از خصال نیک، سالاری کند و آندسته که با سمت و سوی یار هم غریبگی دارند مجال ورود می یابند و در رتبه، از مجاورین درگاه هم کمتر نباشند.

متن خود را با یک دعا تمام می نمایم:

خدای من، تو را بخاطر کلیه نعمات آشکار و نهانت، خواه مادی باشند و خواه معنوی، بخاطر هرآنچه در بود ما موثر واقع شده و ما از آن تا بدین لحظه، بی خبریم شکرت می گویم که همانا خیر و صلاح ما نیز در میان یکایک آنها واقع شده است. از اینکه بسیاری از داشته ها، همچو استعدادهای ذاتی، اموال، موقعیت های اجتماعی و فرزندان را جهت آزمون بیشتر نزد ما به ودیعه گذارده ای ممنونت هستیم و امیدواریم آنزمان که به پیشگاهت حاضر می گردیم، توانسته باشیم از آن دریای سخاوتی که با ما همراهشان ساخته بودی قطره ای را به سلامت به تو بازگردانیم که شک ندارم تو آنقدر خوبی و آنقدر همان قطره های اندک را تکریم می داری که بزرگ جلوه کنند و باز بهانه ای بیابی برای بخشش این جماعت نابکار.

عزیزان التماس دعا دارم


نوشته شده توسط نیما.ب/تیرماه 1394

 

 

 

 

 

 

 

پرواز خواهم کرد روزی

به نام خدا

 من و تمامی آن رویاهای کاغذی، از فراز شیروانی خانه هایم در نقاشی. در کنار جویی که از مداد آبیم تا شما امتداد دارد. از هر چه کلاغ است و خورشید، که همیشه ی خدا میان آن دو کوه قهوه ای محصور است ... من و بادبادکهای لوزی شکلم و آن هواپیمای چوبین ... روزی از دفتر نقاشی خدا بیرون خواهیم پرید...

 

                          

لینک صوتی متن

(با صدای گرداننده وبلاگ)

ن.بهبودیان         94/3/7

و امّا عشق

به نام خدا



مدت زمان زیادی نیست که او را شناخته ای. اما همین اندک آگاهی نا خواستة تو، قادر است یکی از بیشمار حقیقتی که پیمودنی و برین می نماید را برجسته جلوه دهد بطوری که تشخیص هر آنچه غیر از طریقت مکشوفه باشد، غیر منطقی و سرشار از کمبود می نماید. محال ممکن است که انسان در صورت سلامت جسم و جان، گونه ای از آن را تجربه نکرده باشد یا لا اقل لاف آنرا نزده باشد. حال، ما امروز در خصوص رایج ترین و ملموس ترین گونه ی آن بحث خواهیم کرد.

اگر شما تا بحال عاشق نشده اید، همیشه دلایل محکمی وجود دارد که اثبات کند همواره در معرض آن اتفاق بوده اید. بله اتفاق؛ آنطور که از معانی رایج اتفاق بر می آید و بنا به تعریف داریم : (( وقوع عاملی که زمان و مکان آن بر فردی مسجل نباشد.)) پس شاید به راحتی بتوان گفت که وقوع عشق، مقدمه ای دارد که خارج از دایره اتفاق نیست. عشق و مراتب و سطوح آن، تا بوده معلول شرایط پیرامون و زمینه ساز آن می باشد. شخصی که مراتب این عامل غریب الپیکر بر وی پدیدار می گردد، خود را در شرایطی خارج از هر گونه اختیار عمل می بیند به نحوی که حتی در صورت تمایل، قادر به هیچگونه برنامه ریزی برای قبل یا بعد آن نبوده است.

حالت دومی وجود نخواهد داشت و عشق اصولا تنها عاملیست که در زندگانی شما، تنها و تنها یکبار و آنهم نا خواسته و نا باورانه و حتی در پاره ای از اوقات غافلگیر کننده نمایان می شود. او لگام امور را از شخصی که بر وی حادث شده می رباید. افرادی که به بروز پیاپیش، آنهم بیش از یک مرتبه اقراردارند باید بازیگران خوبی بوده باشند و یقیناً در دل، بدین موضوع عقیده دارند که عشق، عاملیست دفعی که بروز آن مشمول تکرارها نخواهد بود. آن گمانه که باعث می شود شما به اشتباه حضور آنرا همانند رویدادهای نا متصل مشمول تکرارها فرض کنید، در حقیقت همان عامل نخست است با درصد توالی بالا و اما با شدت پائینتر. تنها همانند نوری که لحظه ای به چشمی نرسیده باشد، نادیده گرفته شده اما ندیدن، هیچگاه باعث انکار نور نخواهد بود و دلیل آنرا بیشتر باید در خود جستجو کنید تا سایر عوامل. انسان در این مواقع (عاشق بودن) منطق خاصی پیدا خواهد نمود چراکه او، حال دیگر قادر است تا دنیا را همانگونه که احساسش می کند تفسیر نماید. عقل، کرنش می کند و بارقه ای خاص او را به مرکز کائنات معطوف می سازد که بسیار بسیار از شخص تاثیر گذارندة مادی که شاید انسانی نا همجنس باشد قوی تر عمل می کند.

در این مورد شخص نا همجنس در عین ناباوری تنها، وسیله ای برای درک بهتر مرکز هستی قرار می گیرد گر چه مخاطب واقعی و فیزیکی شما قلمداد گردد اما با خود اطلاعاتی به مراتب بیشتر از تنها یک انسان دارد که حتی خود او هم از ماهیت آن بی خبر است. عارفان از این حالت به عشق مَجاز، تعبیر نموده اند. همان صورت دوم مبداء هستی که مجازاً در صورت یار زمینی شما حلول کرده باشد آنهم موقتاً و صرفا جهت بازشناسی چیستی ذات.

چقدر قصیده، شعر و غزل و نامه و روایت داریم که اکثرا وصف حال عشاق بی پروایست آنهم در میانه ی این مسیر (عاشقی) ، بی آنکه افقی آنسوتر قابل مشاهده بوده باشد. اما همیشه کمتر به دلایل وجودی و اصل و نصب و ریشه های آن پرداخته آیم. تا حدود زیادی منطقی به نظر می رسد چون ما قادر نیستیم در مورد عاملی که صورت واقعی آن هنوز در هاله ای از ابهام است، بطور کامل بپردازیم اما از آنجا که تعمق در پدیده ها، همراستای عبادت و گونه ای از دعا ارزش گذاری شده است، چرا مبحث عشق از آن بی بهره باشد و اصولا چرا می بایست در مورد عاملی که روزی عالم هستی بر پایة آن شکل یافته است باید تا بدین حد بی تفاوت باشیم و تنها به وصف حال و عاشقانه ها بپردازیم و در این باب ترانه سازی ها کنیم؟ جذابیت عشق همانا در استتار کالبد دارنده اش می باشد و اگر حامل آن هستید پیشنهاد می کنم کمتر از کیفیت و ابعاد بی نظیر آن سخن به میان آورید زیرا ممکن است به زودی حس کنید که از ارزشهای آن هدیة گرانبها که تنها متعلق به شما بوده است، با یک توصیف نابجا کاسته باشید. اصولا چیزی که سمبل یکتایی است، تقسیم پذیر نبوده و اشتراک ناپذیر می باشد. اگر معتقد به دوام آن می باشید تنها مجاز خواهید بود که سایرین را از آثاری که بر شما داشته است بهره مند سازید و این به معنای پرداختن به ماهیت وجودی آن نمی باشد. آیا حاضرید تا خصوصی ترین هدیه ها را در معرض دیده ها قرار دهید؟

عشق دستخوش تغییر و تقلیل است. مثال ظرف سوراخ شده، در این خصوص بسیار جالب است. ظرفی نقره ای را تصور کنید که تا میزان مشخصی مایع، درونش جای می گیرد. درست در وسط گودی آن، سوراخ ریزی پدید آمده آنهم ثانیه ای پس از اینکه درون آنرا از مایع پر ساخته باشیم. حال اگر مایع درون ظرف سوراخ را عشق تصور کنیم و شما که دارندة ظرف و مایع درونش می باشید را صاحب و مقصود حلول عشق قلمداد کنیم، در خواهید یافت که با گذر زمان از حجم و حدت آن کاسته می شود و این عامل هرگز به خوب یا بد بودن شما و یا به نحوة نگهداری شما از آن بستگی نخواهد داشت.

آنزمان که خود و درون خود را در لابلای روزمرگی ها از آن تهی احساس کردید حسرت بیهوده مخورید چراکه تنها عمر این مسافر مهربان در شما پایان یافته است و این شمایید که می بایست مابقی عمر خود را صرف بازشناسی آنچه در شما حلول کرد و پرورده شد و حال از وجود شما رخت بر بسته کنید. این شهد گوارای معرفت زندگیست که اندکی از آن به شما چشانده شده بنحوی که شما آرزوی آنرا خواهید داشت تا بار دگر آنرا تجربه کنید اما داشتن ظرف و ظرفیت اصلی درک بیشتر آن، از جایی که اسباب آن در دنیای فعلی فراهم نیست در قالب وعده ها، تنها به شما بشارت داده شده است (بهشت عین عشق است) و حال با این توضیح موجز، وارد تفهیم معنای اصلی زندگی شده ایم که هر نفر از ما به میزان درک خود از شاکلة درخت سرسبز عشق، نسبت بدان حس و حالی پیدا نموده و مسیری دست و پا می کنیم از برای پیمودن و تکاپو. اینجاست که ساده ترین آدمها نیز در می یابند که زندگانی آنسوتر از سیر شدن شکمبه هاست.

اکنون بیشتر حال روز افرادی را در خواهیم یافت که از سرزمین های دور، برای خود زن و همسری اختیار کرده اند، شاید آنان در یافته باشند که عشق ورزی محدود به فضای اطراف نیست و ارزش سفر و دنیا دیدن را دارد. این رازی است و داستانی که خداوند متعال، سبک دنبال نمودن و مکاشفة آن را تمام و کمال بر عهدة شما گذارده است. اگر شرایط زیبای روزهای اول داشتنش را در خود احساس نمی کنید، دلیل آن نیست که در مواظبت از آن کوتاهی کرده اید. عاملی که تا حد زیادی دارای خصوصیات ذات خداوند است، در شرایط زوال پذیر دنیای امروز ما دوام چندانی ندارد. همین امر، عمر و دوام آنرا بر ما کاهش داده است. آنچه متعلق به عالم بزرگتر و شرایط والاتری باشد، یقیناً قدرت تطبیق دنیای ما نسبت بدان در حد پائینتری خواهد بود. شاید در دنیای دیروز و عصر قدما بنا به شرایط مساعد تر معنوی مردمان آنروزها، زمان حضور عشق در دلها بیش از اینها بوده است و چرایی آن هم لازم به توضیح نیست.

مادی گریان تعبیر خود را از آن ارائه می کنند و عشق را عاملی همیشگی و در دسترس و همچنین قابل انعطاف معرفی می کنند که سر منشاء دنیوی داشته و در پاره ای از مواقع، شدت بروز آن را در اوج لذایذ جسمانی و مشخصاً سِکس می دانند و اهالی جمال را سمبل و عامل بروز آن در سایرین می دانند و حتی برای دریافت کنندگانش نیز شرایطی قائل شده اند که بدلیل شدت سخیف بودن کلمه، از پرداختن بدان گذر می کنیم. غالباً بر اساس عقاید جمعی این دسته، نقطة شروع این عشق دست ساز، را می بایست در هر آنچه و هر آنکه صندوقچة جمال باشد جستجو کرد و جمعیتی را بدنبال عقیدة خود روانه می سازند. نکته مهم اینکه در دو سوی قضیه، صرفه های مادی و منطبق بر گرایشات همین دسته مطرح می باشد. آزمایش ساده اینکه: در سایت گوگل به جستجویی ساده بپردازید با مزمون درخواست تصویری برای واژة "عشق"، به زودی صفحه مانیتور شما تبدیل خواهد شد به نمایشگاهی از تصاویری که آنان از تعریف عشق برای خود دارند، این وضعیت به چه میزان به درک شما از عشق نزدیک است؟ آزمایش را با تکمیل واژه تکرار کنید: " عشق حقیقی". خواهید دید که بیشتر و بیشتر شما را به دروازه های گمراهی نزدیکتر می کند. این آزمون نمونه ی خوبیست که با مشخص نمودن محدودة خطا می توانید اصلاح مسیر خوبی نسبت بدان داشته باشید. صرف نظر از انگیزه های عقیدتی، واضح است که عده ای تاثیر گذار بر جامعه عظیم انسانی امروز هستند که اقلام بیشماری را مظهر بروز عشق بر می شمارند و بلافاصله آنرا به شما ارائه می دهند و شما در کسری از ثانیه قادر به دریافت اکثر تصویر ذهنی آنان خواهید بود. پس در انتخاب خوراک فکری خود دقت کنید.

هرکدام از ما برای کسب خلوص بیشتر در این وادی می بایست ازعشق، تعابیر شخصی خود را دنبال کند و در مسیر خودساختة خویش گام بردارد. در جایی که دستور العمل خاصی که بتواند مبنای عملکرد ما در مواجهه با حدود آن باشد، در دست نبوده و نیست و از طرفی ما مجاز به داستان پردازی های بی رویه در باب ماهیت عشق نیستیم، هدف من از تشریح این مبحث، تنها دنبال نمودن خطی مشی گذشته خود، در قالب پرده برداری از برخی ابعاد ایدئولوژی پنهانم می باشد وگرنه خود این عمل، و هرگونه شرح و توضیحی در این راستا می تواند دقیقا با مضمون متن جاری در مقام تضاد قرار گیرد.

پس به شما خوبان نیز توصیه می نمایم که گوهر نهاد خویش را همانگونه که در حلّه زرین سکوت، دریافتش داشته اید به مقصد رسانید و نادانسته و بی محابا، آنرا صرف فرد یا افرادی که ارزشش را نمی دانند و از حال کنونی شما نیز بی خبرند نکنید. بدانید که راز دوام آن در دلهای شما همانا زنده نگاه داشتن یاد یزدان است و بسیار مهم است که چنین سرمایة ازلی در کجا خرج شده باشد. چه بسا که یکی دیگر از ملاکهای ارزش گذاری رتبة نوع بشر، قدرت حراست وی از چنین گوی آتشینی باشد که کمتر کسی، تاب تحمل نگاه داشتن آن را میان دو دستش دارد.

از جایی که جهانبینی هر یک از ما باهم به طرز شگرفی متفاوت است، اینجانب نیز تنها به بیان نظریة خود، آنهم زاویة دید خویش از این منظرة زیبا پرداختم و آن را بسط پذیر و کافی نمی دانم و با استناد به توضیحات فوق می توان گفت اگر عشق را متصل به پیکرة واحدی فرض کنیم، هر یک از ما توانایی درک تنها ذره ای از حقیقت مستتر در آن را خواهیم داشت که بنده نیز سهم اندک خود را عرضه داشتم. چراکه خواستم به ضرورت مراقبت از هدیه ای غیر آشکارا، اشاره ای داشته باشم حتی اگر به قیمت قلّت آن در من تمام شود. باشد که شاید توانسته باشم همّت برخی بی تفاوتان را هم بدین مهم جلب کرده باشم و صراحتاً بگویم که شما حتماً برای خدا انتخاب خوبی بوده اید وگرنه او هرگز چنین امانت گرانبهایی را بر دوش شما نمی گذاشت و همچون شمایی را به مدد آن، آزمون نمی نمود.

عشق، دلیل محکمی برای وجود هر یک از ماست و اگر چون اویی نبود، هیچکدام از ما اجازة حتی یک روز زندگانی نمی یافتیم، چراکه زندگی گران است و زندگانی را هدفی می باید.

نوشته شده توسط ن.بهبودیان/ بهار 94