ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان
ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان

از تو تا بینهایت...

به نام خدا

ببین آسمان را، از تو تا بینهایت بی منتهاست. اگر دست داد تا دمی فارق از دست سازه ها و سایبان درختان بلند شوی، خواهی فهمید که از فرق سر تو تا خدا فاصله ای نیست. بهمین سادگی. شاید تنها و تنها یک وجب بالاتر از تو، همان عمارتی برپا باشد که همه ی سراسیمگی ها از فقدان آن است. شاید تمامی آن مجاری اتصال که بلندشان میپنداری، در همان نزدیکی ها سامان گرفته باشند. شاید از تو تا آن اقصای دور، نباشد هیچ فاصله ای و عمری بی دلیل و به خطا، غبار یکصد جاده بر دیده نهاده باشی و بی جهت دل را ماتم کده ی دست نیافتنی ها کرده باشی. او هموست، قدیمی ترین همسایه. همجوار دیوار بلندی که دلیل تمامی ندیدنهاست و تو آن را روزی با دستان خود بنا کرده ای.

باور کن رفیق که از تو تا خدا به خدا راهی نیست. اگر برای دیدنش اندکی چشمها را فروبندی کفایت دارد. تو با این کار می توانی کلیه قوانین هستی که تو را قادر می سازند به طریقی عینیات را مشاهده کنی، در هم شکنی و اینبار با چشم دل بینی، بی واسطه و کم خرج. و تو همانی که برای دیدار با نوادگان اولیای فروفرستاده اش سفر ها می کنی، خرج ها می زنی، از مصائب وارده رنج می بری تا بلکه تنها و تنها نشانه ای دیده باشی از او و اولیایش تا کمی به موجب شهود آرام گیری و ادله ای شوند جملگی برای درستیش. بلکه بدان واسطه قبولش داشته باشی به حکم مدارک یافته و به مدد آنها، استحکامات عقیدتی خود را جلایی بخشی. گویی برای اثبات وجود خدا هم می بایست سند جست و نتیجه را نشان داد، آنهم بر همه.

برادرم، حال اگر با تحصیل آن نشانه هایی که حتما امروز دوستشان می داری، خدای را به معنا یافته ای بدان که او نیز متقابلا در تو بدنبال نشانه هاییست که با استناد بدان بتواند روی خلوص بندگی تو حسابی باز کند. بازگشتت مبارک دوست من، حال که آمدی و نام خویش به پسوند و پیشوندی و خانه خویش به پرچمهای رنگین آذین نموده ای، همینقدر کافیست بدانی که او از همان ابتدا در کاشانه ی امین دلت سکنی داشته و همواره منتظر رجوع توست. هر بار که تو زحمتی را بر سر خویش هوار می کنی و عزم ناپیموده ها می داری آنهم با پایی پیاده، او در تفکر آهنگ نبض گونه ی گامهای توست و سلامت پاهایت. او از همان ابتدا می داند در عصر کشف ابزار آسودگی ها، این رسوم خاک گرفته جایی ندارند و تو نیز هم، اما باز به بدرقه ی تو می آید چون بر خمیر مایه سرشت تو و نیاتی که در سر داری عقیده دارد. که اگر غیر از این بود، آنگاه که شیطان در کار طرح اشکال از نوع تو بود، شاید یکی از هزار را می پذیرفت و از فرمان سجده منصرف می گردید. تو همانی که سرلوحه ات نامند و اینچنین امروز درگیر خطوط لوح اغیار گشته ای جان برادر.  

                                          

پر مشعله و مصرانه در تحقق رسوم زمان خود گام بر می داری بی آنکه از حسن اصالت آن خبری گرفته باشی، گویی عیار آدمی بر تعدد رفتار عوام پسندانه و شدت و کیفیت بجای آوردن آن متکی باشد. آیا خداوند سبحان آنچنان که می پنداری، مومنینی اینچنین با انبوه حرکات پر مخاطره را دوست می دارد؟ البته که آری، اما با نگاهی به سجاده ات درخواهی یافت که مخلصین در عبادات یومیه حتی قدمی جابجا نمی شنود و همواره آیین صمیمی نماز گذاردن که خود نماد سادگی در عبودیت است به این مهم اشاره دارد که او بنده را در نهایت آمادگی قلب و در حد اقل های ممکن در حرکات و سکنات، به حضور طلبیده و در این میان چه نیاز است به اینهمه انفعال و خود آزاری ها و پیمایش ها. تو حتی ذات سفر را به نفع هیچ دستخوش تغییر کرده ای.

"های اهل عالم بیاید و ببینید که من و ما چه مومنان پر بسامد و آشکاری هستیم و زحمت کشیده و برشمرید آنچه ما می کنیم و بسیار است و مقیاسش کنید با آنچه شما می کنید و بلاشک اندک است. نهایت تقرب در عین تکرار مکررات و کشیدگی لغات تقلیدی و تغلیظی و توسل به کلمات ثقیل و مشکل الفهم است و الحمد ا... که من و ما بدان مجهزیم. شما با خود چه می کنید که دلها فارق از یاد خدا دارید و هیچ از شما دیده و شنیده نمی شود چون ما."این عبارات ناپخته که منشعب از همان تفکر پر مخاطب امروز است، شاید زبان حال کسانی بوده باشد از جنس تکرارها...

                                         

از چه روی اینچنین شده ایم که اعمال خداپسندانه مان می بایست حتما دیده شود و پوشیده نباشد از اهل عالم، مگر منفعت این معامله با غیر خداست که اینقدر مخاطب می جوییم و از حضورشان به رضای درون می رسیم. گیرم که صالح ترین قدیسان عالم در هفت نقطه گیتی آرمیده باشند، به حکم کدام واجب ترک ناشدنی، منزل و اهل آنرا ترک می گوییم به سمتی که نعوذ باا... خدا در وهله ی ثانوی قرار گیرد. خدایی که حتی قبله او دو تا نشد، خود بیان داشت که مشتاقترین مشتاقان است بر مسافرین کعبه پس ما با خود چه کرده ایم که عزم دیار غیر می کنیم آنهم بیرون از حدود مشخصه و در رفتارها چنان می کنیم تا آسیمگی از صورتمان پیدا باشد و خلوص را در رنجش اعضاء و غم کده ها می دانیم؟ اگر مقصود غیر توست، پس جایگاه کعبه و بتخانه کجاست؟

آیا رد پای امور و منفعتهای دنیوی را در متن این ماجرا نمی بینید که اینچنین جامه دران و بی اختیار می پویید؟ آیا سپاه فرع بر اصول دیانت خداوندی تاخت و شکست و پیروز شد که اینچنین فروع دین، سرلوحه اعمال وکردارمان قرار گرفته که حتی تشخیص آن از امور اول مشکل شده؟ آیا این ما نیستیم که روزی در همین زمین که خود، شاهد ماجراست توسط حجت خدا با ما اتمام حجت شد؟ آیا روزی که رسول خاتم (ص) وعده بهشت برین خدا را می داد، اتفاقا ما را از شرک و انواع نهان و آشکارش بر حذر نداشت و بیم آن نداد که هرگز مگذارید کسی، چیزی، مکانی و موجودی، شما را آنقدر مسحور خود سازد که لحظه ای عظمت خدا در نظرتان متزلزل گردد؟ آیا ما از آن زمره فراموشکاران آشکار نیستیم که حجت خدا برای قومش بارها مثال از ما به میان آورده اند؟ که همانا غفلت از یاد خدا تنها و تنها در سرزمین فراموشیها ممکن است و چه دردیست این درد نسیان... 

                                        

نوشته شده توسط ن.بهبودیان/زمستان 1393

مرگ یعنی ...

به نام خدا


مرگ یعنی حضور نامحدود. مرگ یعنی اشتراک تو با نقیض هیچ. مرگ یعنی زیستن در فضای نول، مرگ یعنی پی بردن آنی به معنا، به شهود. مرگ یعنی سرآغاز پایان، یعنی نو شدن در عین کهنگی. مرگ یعنی شکستن سال شمار هستی به سادگی حبس نفس و به سختی ترک قفس. مرگ یعنی هیچ نبینی در آیینه، اما سرشار باشی از حضور و وجود. مرگ یعنی روح تو مجرد تر از آن است که بیش از این در کمند تن گرفتار آید.

مرگ یعنی همراستا شدن فیزیک، روح، کالبد، فضا-زمان و ابدیت. مرگ یعنی ترک ملحقات، یعنی بازگشت به سرای جاوید. مرگ یعنی گذشتن از پیچ نادانی و گذاردن اولین قدم در سرای دانایی. مرگ یعنی خوب، یعنی بد. مرگ یعنی آن حقیقت مسلم که کمتر کسی از او خبری می گیرد. مرگ یعنی اولین اختراع کودن ترین آدمیان. مرگ یعنی کشیدگی سرحد انتظار به سرخط احتضار. مرگ یعنی خارج شدن از کنترل خود، یعنی خروج. مرگ یعنی ورود. مرگ یعنی خالی شدن از هیچ و پر شدن از هر چیز. مرگ یعنی پیروزی فلسفه بر قمار. مرگ یعنی بی وزنی، یعنی ترک حدود. مرگ یعنی طاق زدن محدود با نامحدود. مرگ  یعنی سیلی، یعنی بیداری. مرگ یعنی خواب، یعنی ابدیت، یعنی هبوط. مرگ یعنی بدنبال صدا بودن، یعنی فراموشی تکلم، ظرف بیان، زوال تحکم. مرگ یعنی عیان، یعنی عریان.  مرگ یعنی شکار نور در شات. مرگ یعنی خاموشی نور در گور. مرگ یعنی غربال. مرگ یعنی بال، یعنی پرواز. مرگ یعنی سقوط، یعنی انهدام اندام در خاک.

مرگ یعنی استغنای جان، یعنی جاودانگی. مرگ یعنی پروانه، یعنی پروانگی، مرگ یعنی نهایت جنون، یعنی دیوانگی. مرگ یعنی آیت، یعنی تبلور گمانه، مرگ یعنی ثمن آدمی، یعنی سمانه(سقف). مرگ یعنی طواف، یعنی وقوف، مرگ یعنی توقفی مستانه. مرگ یعنی ثبوت، مرگ یعنی شعر، یعنی ترانه. مرگ یعنی مراد، یعنی سرود، یعنی حنانه (آرامش جان- همان درختی که رسول (ص) در مسجد خویش بدان تکیه می دادند). مرگ یعنی تحملی که طاق شد، مرگ یعنی طاقی که ریخت و ویران شد، مرگ یعنی استمرار تو در ضرب آهنگ زمان، مرگ یعنی پایان کتمان. مرگ یعنی حدوث پیش بینی آخر، در زمانی غیر از تصور تو، یعنی آخرالزمان. مرگ یعنی نقطه تقارن شادمانی و غم، مرگ یعنی نیستی، یعنی اوج نعم. مرگ یعنی فاش شدن هر آنچه از تو پوشیده، مرگ یعنی شمردن یکایک اعمال نکوهیده. مرگ یعنی تجربه ی شیرین ترین تنهایی، مرگ یعنی طرب، شکوه و جلالی وحدانی. مرگ یعنی خرج نمودن دستمایه ی زمین در آسمان. مرگ یعنی ویرانی زندان، فروبستن دهان، فروپاشی سندان. مرگ یعنی ملاقات با منشاءالانوار، مرگ یعنی منع، ترک منیت، خنکای من تحت الانهار.

                                            

مرگ یعنی پیشواز درگذشتگان دور و نزدیک، مرگ یعنی هدف، سجود، تحقق تکریم. مرگ یعنی آرایش نوین انسانی، مرگ یعنی پالایش نفوس ربانی. مرگ یعنی تکلم به زبان قدسیان اهورایی، مرگ یعنی صدف و مروارید یکجا، عین دانایی. مرگ یعنی تقدم مقدرات بر اراده، مرگ یعنی پایان ستم، طنش، جور، احاطه. مرگ یعنی طریقتی مدام و بی چون و چرا، مرگ یعنی شکفتن دوام ثانیه ها. مرگ یعنی خم شدن قبای آلاله، مرگ یعنی کم شدن قوام کاشانه. مرگ یعنی به گل نشستن غریب کجاوه ها، مرگ یعنی به دل نشستن دلیل فاجعه ها. مرگ یعنی حسن همجواری دوست، به عمری می ارزد. مرگ یعنی جمله اعتقادت غلط بود اگر نمی ارزد. مرگ یعنی شهرآشوبی و ساغر و می گساری ها، مرگ یعنی حریق ختن به خرمن ترکمانیها. مرگ یعنی عرضه ی آنچه بودنها، مرگ یعنی اخذ ثمرات خاکساری ها. مرگ یعنی تقرب به سبک آسمانیها. مرگ یعنی انتهای کوچه ی آشنایی ها. مرگ یعنی تمطع قبله ی کامیابی ها. مرگ یعنی روح و ریحان، دلیل راهپیمایی ها. مرگ یعنی کلید اهل بهشت نعمانی، گمگشته به زیر اقدامی از جنس سرشک، نام آن تو نیک می دانی. مرگ یعنی سگال اهل عقاب، همان نامیها که نگرفتند بر رسول حق هیچ عتاب. مرگ یعنی زمزمه اهل یقین، مرگ نیست دقدقه ی باعث اشک یتیم. مرگ گران و مرگ ارزان و بی همتا، مرگ آخرین تیر آرش ایرانی. مرگ قانون تحدب هندسه ی ریمانی، مرگ دلیل، برهان، همان وعده ی ربانی. مرگ فرودگاه بلند پروازان، مرگ خورشید و شفق، صحبای آذربایجان، مرگ زیبا، بلند و بیاد آوردنی، مرگ خوب است در نظر بهبودیان.


لینک صوتی گوشه ای از متن: 

(با صدای گرداننده وبلاگ)



نوشته شده توسط ن.بهبودیان/ پاییز93

محرم، بخششگاه عاصیان و خورش گاه مستمندان

به نام خدا

محرم، بخششگاه عاصیان و خورش گاه مستمندان. تا چه میزان این ادعا درست است؟ اینکه محرم، ماهیست که در آن برخی از اعمال، محدود و مکروه می شوند و برخی دیگر قوت می گیرند، همان ماه که آمرزیده شدن در آن پیش شرطی می باید از جنس سیاهجامگی و عزا تا سرحد لطمه که حتی از رمضان المبارک در بخشش و رفع حاجات پیشی می گیرد. و روایت های نو به نو، هر یک در این باب  تنها از یک واقعه واحد سخن می گویند که هیچ شکی در آن نیست اما اشکال روایی بی منتها و انبوه چرایی در آن موج می زند.

کمتر کسیست که حاضر شود به قولی اقامه عزا را به کناری بگذارد و به قصد صید آنهمه چرایی از دریای معرفت عاشورا، رهسپار صحرایی تفتیده گردد. چه کسی داوطلب خواهد بود تا چند قدمی را پای پیاده در آن گرمای طاقت فرسای سرزمین عرب پی جوی کاروانی گردد که مقصد از پیش می داند و آگاه است که پایان راه سرخ است. کدامیک از ما به حد کفایت از ظرایف خفته در بطن آن واقعه آگاه هستیم که چنین بی تاب و جامه دران بر فرق و سینه ها می کوبیم و خاک و خاکستر بر سرها می ریزیم.

آیا همین که امامی به دشنه ی نارفیقان رسول، مثله گشت، اینکه چنین ناروا بر او تاختند و اسباب و حرمش به دیار غیر بردند تمام ماجراییست که می شود از پیام عاشورا استنباط نمود؟ ذات انسان همیشه بر خون عزیزان محزون بوده و هست چه برسد به نواده رسول، که مقصود خدا از خلقت هم هموست، بوده باشد. پس ما در انجام اعمال عزا، همان کرده ایم که برخاسته از طبیعت ماست، حال غرض امام از به مسلخ گرویدن چه بوده است و چراییش همواره بر اکثر ما پوشیده است، چراکه تلاش و ممارستی برای استهسال آن نداشته ایم و همواره در اعمال تغلیظی و تقلیدی و مشتقات و تکرارها گرفتاریم و چون بیرون آمدن از این منجلاب خود ساخته، مترتب است به تحصیل و تفکر و تدبر، ما عزاداران، ساده تر را برگزیدیم و همان می کنیم که پیشینیان ما در صده های اخیر، آن کرده اند. 

 

             

به شما قول می دهم که اگر وعده ی شفاعت و دستگیری از قول امام به عاصیان و خطاکاران مطرح نبود، اعمال پیروان مسلک عزا،  سست و جمعیت طلایه دار نصف و بلکه کمتر از نصف می گشتند. سوال دوم اینکه آیا آنچه به مراسم و تکایا و حکایات، قوت و رونق می بخشد، حضور بیشمار انسانهایی از این قسم است؟ یا اینکه نه، همگان پیام عاشورا را به حد کفایت دریافت داشته ایم. بعبارتی تا به چه میزان به خلوص رسیده ایم که جان و روح خود را شایسته ی سخنوری یا تعزیت در این باب نموده ایم؟ ایدئولوژی پنهان عقیده دارد کلید ورود به مسائل و بحرانها همانا علم و عقل است و عملی که بر آمده از تفکر نباشد، تقلید است.

کم ندیده ایم که پادشاهان برای ترسیم تصویر عدالت پیشگی خود بر اذهان، تکایا ها ساختند و با اسب روزه خوان ها بر اندیشه های آماده تاختند و مردم غافل بودند از اینکه قبلا بهای آنهمه اشک وزین به نفع حکام زمانشان پرداخته شده است. آنان همواره بر این باور بودند که جهانی دگر آباد می سازند که بدینوسیله احتمال شایستگی حضور در آن بالا و بالاتر می رود، چون اویی که در اینجا غیر خداست، می بخشد و یا بر بخشش ها، سفارش و نظارت دارد.

برگزیدگان خدا، رسولان و امامان، انسانهای صالح که زیسته اند و هنوز هم دنیا از قدمهای ربانی ایشان فارغ نیست، همه و همه پیرو اشاعه مکاتبی آمدند که  در آن نظر ها را به سوی شریعت توحیدی بچرخانند. در آن به وضوح تعریف شده بود که ممکن است انسان در حق انسانی دیگر خوبی روا داشته باشد، اما کسی که مظهر خوبیست همانا خداست. ممکن است انسانی از تقصیرات انسانی دیگر به حکم بخشش در گذرد اما بخشایشگر حقیقی همانا خداست.   

گواه دیگری که در همسایگی موضوع، می توان از عدم دریافت صحیح پیام پیامبران آورد، همین که قومی، قریب به دو هزار سال است به غلط می پندارند که مسیح آمد، از قضا بر حق بود و چون روح خدا در خود داشت و به صلیب گرفتار آمد، حال خون او شوینده تمام اعمالی خواهد بود که تا آن زمان از بشر سر زده و تا ابد سر خواهد زد. پس بر ابناء برشر باد که هر چه پیش آمد بکنند، چراکه کسی آمده که خود مظهر بخشایش بشریست و اتفاقا از جنس بشر است. سوال سوم خود هموست که آیا کسی از جنس بشر، حتی اگر آورده ی درگاه قدسی هم باشد و روح القدس نامش باشد، مجازا چنین قدرتی در دنیا خواهد یافت که نعوذ با ا... به عاریت از جانب خداوند متعال، ببخشاید آنهم همه را و به هر کیفیت ممکن؟

در اینکه خداوند خوبی، خود بی منتها می بخشاید و مرزی برای آن قایل نشده شکی نیست اما، اینکه پس از پایه گذاری شریعت توحیدی در زمین، خود این قانون نقض کرده باشد جای گفتگو دارد.  

 

               

نتیجتا ما مسلمانان و مسحیان تقریبا در هر دو حادثه، جانب خودمان را بیشتر داشته ایم تا متن ماجرا. حتی اگر جانب رسول و امام را هم می گرفتیم نمی بایست عاقبت چنان که اکنون است می شد. طبع دنیا طلب حاضر است مفسده کند و بخشیده شود تا اینکه گناه آلودگی را ترک کند، باز هم ساده را انتخاب کرده ایم اما این سادگی محصول پیچیدگی ماست در انتخاب حسن یا غلط.

صاحبان سرشت توحش، که البته زاییده ی تفکر های جنگ طلبانه هستند هم بر این باور هم عقیده شدند که خون، خون می شوید و در محدوده زمانی خاص اعمال بد و گناهان را. چون فرد مطرود و مصلوب و به مقتل گرفتار آمده، اولیاء خداست و هر که از زمره اولیاء خدا در خون خود قلتیده باشد، لاجرم این قابلیت را هم پیدا خواهد نمود که ضمن اتخاذ حیاتی عبدی که کسی منکر آن نیست، حیات عبدی دیگران را نیز متضمن باشد به وعده بهشت برین. پس گروندگان همواره بر آن شدند که لحظه دریده شدن قلب مطهر عیسی و بریده شدن سر آن بزرگوار را دستمایه قرار دهند، تا ضمن رنگین داشتن برگی سرخ از تاریخ بگویند ببینید که ما با غیر شما نبوده ایم، اگر شما خوبان بر سر وعده بمانید. شاید خداوند پیوسته در کار سختگیری باشد اما اطمینان داریم، اگر پای شما عزیزان در میان باشد و با کسب آبرویی که شما اینچنین رنگین نموده اید، بخشودگی ما حتمیست.

ما باعث بروز ابهاماتی اینچنین هستیم، حتی اگر روزی ذات بخشایشگر الهی از تمامی گناهان بشر در تمامی دورانها بگذرد، رویکرد ما از نخست در این جهت خوب پایه ریزی نشده است. راز نزدیکی خدا و بشر بسادگی استغفار، به زیبایی دعا و به درخشندگی محراب نماز است، اما متاسفانه ما در دورانی زندگی می کنیم که مستحبات، آنهم به غلط از واجبات پیشی می گیرند و تا رفع حاجات از غیر خدا پیش می روند و به اسم امام و رسولان و حتی کلام ا...، مفسده و گناه و آزردگی خاطر پیش می آید که حتی برگزاری پاره ای از این عزاداری ها در کشور خودمان سبب آزار و مزاحمت گشته و هزینه هایی که می توانست سمت و سوی مناسب تری داشته باشند صرف برجک و باروی هیات هایی شود که بیشتر به دژ دژخیمان می ماند تا متشایعین حقانیت فرزندان رسول (ص).  

حال اگر بوی خون به مدد انبوه قربانی ها و وعده طعام شامگاهان رمقت محیا نموده، بیا بر سینه و سرها بزنیم، پیراهن چاک دهیم و تیغ و قفل و زنجیر بر اندام کوبیم، اما به خدا رنگ این خون گرچه قرمز، اما فرق دارد با آنچه روزی سرنوشت ساز، در دیاری معین ریخته شد و تو آن را نفهمیدی و از خون، تنها خون را دیدی و گریستی. آیا وقت آن فرا نرسیده که دلهای مومنان حقیقی خاشع و بیدار شود؟

نوشته شده توسط ن.بهبودیان/پاییز 93

نجوای یک جفنگ نامه، در گوش باد

به نام خدا


امروز از آسمان حاصلخیز چمن، چتر می بارد و من، بسته ترین زندانی بند انداخته به نخ ایمان، بسته ترین نمای ممکن را از رخ آفتاب دزدیدم و به چنگال عدالت قانونی خنک و خنگ اسیرش کردم. سرمه سرمه چشم شدم تا چکمه ترین قدمهای هرزه مردمان را در بحبوحه ظهر بر آسفالت ترین دهانها نظاره کنم و هیچ نگویم اما نشد. شد که یک بار بگویند عقربه ای مکار که لکلکی بیکار به منقار گرفته میل بازگشت به نخستین جاها را دارد؟ مثل اول تاریخ، مثل مهبانگ، مثل ... نه، پس کار نشد دارد.

شغال هم که باشی فشنگ پندارانه می گریزی اگر بگویمت مرگ، جایی دورتر از تصادم اندام با سپر خودرو های شبروست. که گلوله، خود اگر تو را زودتر می شناخت، هرگز هست نمی شد که تو خود سخت، سرتری از حیث دریدن، جویدن و فروفرستادن زندگی ها. آدمی را بهر ماری ساختند بنام هوا، گفتم که اگر نا غافل هوایت برداشت، بگذاریش و بگریزی با ریز ترین هم گریز عالم، عقل.

هستی به نشخارهای وقت و بی وقت من و تو، به کنشهای سبک سرانه ما معتاد است، عیشش بر هم مزن وقتی طفلکی دارد از چپق تن من و تو چاق می شود و فربه، سر کیف می آید و بند کیف ها می طلبد و می طلباند. شلغم ترین آشها به ساده ترین شعر ها واکنش منشور نشان می دهند از جنس همان چکمه. و حنجره ها برای رسواییت در بوق می کنند تا همچو آب دهان از منافذش، مرتب و بی وقفه چکه کنی در سیاهچاله های معاصر، جایی که من امروز چتری از آسمانش آوردم تا از تو خیس نشوم. هیچکس مثل من نمی داند که تو روان شدی و در بوق، ساده شدی و نیستی تو همچو باران انکار شد، دریغ شد بر آسمان شهر. و شهر من امروز از تو خالی می شود از فرط بارش. ریش می شود از فرط تراشیدگی.

از تو عقب می کشم همچو ماشینهای عقب کش، همچو گوگل ارث با رویکردی منفی و در همان نمای کلی، نخست روی ماهت را می بوسم بلکه زمین بدان رشک ورزد و کمی اشکریزه بگیرد. بلکه اشکش جمع شود در آبششهای تفتیده ارومیه و سیلان و همدان و فارس و پائینهای تهران که هر چه بلاست از بالاست.

کره خروس سگ صفت هم که شوی به الاغ ذهنت هم خطور نخواهد کرد که روزی رسیده است که نثار رگ برگهای نحیف طفل من و تو، مایع سفید رنگیست، مثل روغن صنعتی، وایتکس و از این دست ها. خروسی خروشیده  می شوی و غران، همچو شیر ادیسونیزه، یکپارچه برق گرفتگی خواهی شد اگر بگویمت، وقتش رسیده که من و تو نیز دست بکار شویم تا از شعر دوران غلط جمع کنیم و در کیسه های متعددش کنیم و به پیش حاکم دهر بریم و درم طلبیم و دقدقه گردن های باریکمان را هم نداشته باشیم که بر جای می مانند یا هرس می شوند به صدقه سری شهرآشوبان خوب روی مه تمثال. چشم روشنی هایمان را به قسمی که ایکس به سمت شمال میل می کند یا جنوب، غرب یا شرق با هم منقسم خواهیم بود تا صبح دولت که دمید جاها، جملگی تر باشند و از من و ما نباشد اثری و حتی بیتی. 

 

                                                 

باشد تا نیمه شبی همچو پطرس خواجوی انگشت حیرت بر گودال چپق تاریخ بریم و آنقدر فشار دهیم تا جهان از دودمان کور کورانه به ظلمت بگراید، سپس آخرین نسخه آنتی دود خود را به گزافترین رقمهای اعشاری بفروشیم به خلق و بگوییم چه خوب است. راه خوبیست برای معرفی آثار نامطلوب چپق و دسته اش. به تو قول می دهم آنگاه هیچکس مارا با آن صورتک دود اندود نخواهد شناخت. معامله سلامتیست دیگر، بعید می دانم در آن هیر و ویر، کسی بدنبال چیستی و کیستیمان باشد، ریزترین هم گریز من.

بالاتر از فوقش هم اگر جویندگانمان به درجه ی یابندگیمان نایل آمدند، من تو را انکار می کنم و تو مرا. بگذار تا متورم ترین حس حساسمان، همان عقیدمان را آنقدر بفشارند و کنکاشش کنند تا پندارند از آن هیچ بر جای نمانده، همچو تخم مرغ بر ماهیتابه ها. آنها فارغ التحصیلند از خطور این فکر که مردمان، هر یک به نوبه خود به متورم ساختن این منطقه حساس دچارند و آنچه تبله و کند و سر بر آورد و بیدار شود، به سختی خاموشی می گیرد و گود می شود و به خواب ها آلوده می گردد.

بیا برویم کنسرتی منحصر به حصار کنسرو، که کوچک شده به ابعاد قابل مشاهده تر. لااقل اگر در آن اثناء ، قری هم به کمرمان اوفتاد، چشمی باشد که زوایای انحنای آن را محاسبه کند و بر نمودار آوردش و بکمک آن، من و تو را از انحنای بیش از حد، که در آن بیم کنده شدن، شکستن و نصف شدن می رود هشدارمان دهد و به موعد بشارت و اشارت. اینگونه خیالمان از دست کنشهای نا معقول خود راحت تر خواهد بود، بدین ترتیب به دفعات تعریف توان نمود، که به جایی رفته ایم که نیروی اراده فارغ از بدنهایمان در کار تصمیم است و چه خوب می دوزد البسه ی زیب بر تنهایمان که مبادا خودش از تکرر در نظاره، حالی به حالی گردد و به بحر هوا سقوط کند. بازهم هر چه باشد ما در عشرتکده ها، عیان و پوست کنده تعزیر می شویم. آنان که در خلوتکده سکنی دارند چطور عنان اختیارات خود را به یکصد حجاب تو در تو حفظ می کنند از متعجبات است.

لیقه ی تمام مرکبهای سبز و سرخ و خاکستری عالم بر سرت اگر اندکی لب دوزه هایت را زمزمه کنی، چه برسد به بیان. نوشابه ها هم اگر دیدی دم فرو بند، بگذار تا نخورده نوشابه به عمق و کنه مضراتش پی بری، مبادا از فرط تصور پهنای شیشه جان دهی که سحر نزدیک است. چوبه را هم اگر دیدی در حکم سحری، باز خیال بد نکن که آن بزرگ سوزن تاریخ، عمریست دارد به کله امثال من و تو نخ می شود، نخی که به جایی دوخته نگردد جز برگی خشکیده از اوراق همان تاریخ.

چه سرت به درد بیاورم که سر تو خود متورم است از حساسیتهای مدام مناطق حساس فکری که دسته های دیگر خود بدان حساسترند از تو. پس تو ای ریز ترین هم گریز من، ای عقل از هم گسیخته ی به سیخ گرفتار آمده ی تاریخی شده، ای چکیده ترین اشک زمین از روزنه آفتاب، ای دودی شده با من و ای صاحب تاریک ترین صورتک پنهان، ای تنها منادی و ناظر نوشابه های آخته و ای اخته شده به خاطر تورمی بی جا و ای افراشته ترین گودال ممکن، از من بگذر که من با وجود تو متوحش ترین موجود عالمم، بگذار تا حیوانیت از من پیشی بگیرد که بی شعوری هم عالمی دارد و ضرر، کمتر دارد. در سرای جفنگ، حتی سگها هم بی دلیل، به سرزمین پارس باز نمی گردند ...

 

یواشک نوشته ی/ ن. بهبودیان/پاییز 93