به نام خدا
سگ پیری از مزرعه ای گذر می نمود. بر سر راه با مترسکی پوشالین، با ردایی بلند و قامتی کشیده و تنی رنجور که به سویی متمایل شده بود مواجه شد. خواست تا بگذرد، بی اعتنا اما از آنرو که قضای حاجتش ایجاب نمود، لختی درنگ نمود و از قضا بار خویش را نزدیک پایه ی چوبین مترسک بر زمین نهاد و همین که عزم گذر نمود صلا اینچنین بر آمد که های، چه می کنی جانم؟ از چه رو جرات می نمایی که آستان ما را با فضولات خود به این روز افکنی و حال به همین سادگی راه گرفته ای و می گریزی؟
سگ گفت: خاطر خویش، مکدر ننما که گمان کردم درختی بیش نیستی. حال، سلاطینی چون تو، اینچنین متمایل و تهی که دوام حکمفرماییشان در گرو بادهای وزنده دارند، نباید تا بدین حد اندر غم صورت ملک خویش باشند. به تو اطمینان خواهم داد، اگر کوهی از زر هم بر پای تو ریزند، به حال کنونیت چندان فرقی نخواهد داشت. چراکه نشانه ها گواه آنند که خود نمی دانی و مدتیست از اصل خویش فرو افتاده ای. مترسگ در آمد که: تو را از شوکت و مکنت این آستان، هیچ آگاهی نبود که اینچنین ساده و بی محابا اصالتش بر باد می دانی. اما از همین قامت به ظاهر متمایل، اموراتی بر آید که یکصد پارس شامگاهی تو در مقابل آن همچو هیس هیس ماران بر سنگ ها، بی خاصیت جلوه کند.
سگ گفت: بگو تا بدانم چشمه ای از آن قدرت، که از آن دم می زنی ای سلطان بی گزند. مترسگ گفت: همین بس که بدانی در این وادی جمله ماکیان و تیز پروازان روزگار، که چشم طمع بر حاصل باغات و مزارعی اینچنینی را دارند، به محض ورود بدین قلمرو و مشاهده ی جلال حضورم از ترس خویش، قالب تهی کرده و می گریزند به سبک چهارپایان چموشی چون تو که همانا تو برای ایجاد وحشتی اینچنین، می بایست ساعتها نای خویش به پارسهای گوش خراش، بخراشی بلکه بر نیمی از این موفقیت نایل آیی.
سگ گفت: زیاد هم مطمئن مباش! اما نشانه ای از آنچه ایجاد خوف نماید، در تو موجود نمی بینم جز آنکه بر لباس آدمیان در آمده ای که من از مواجهه با آنان هیچ باکی ندارم. چه بسا اغلب، آنان می باشند که بارها از اینکه سهوأ بر سر راهشان قرار گرفته بودم، بر خود لرزیده و گریخته بودند.
مترسگ گفت: از آنرو اطمینان دارم، که سمبل آنم از آنچه که از آدمی برآید و از آنجا که در طی قرون متمادی بر حسب حسدی که همیشه از جانب آدمیان، بر پرنده مسلکان می رفته، این جنبندگان آسمان شکاف از آنان، آزار بسیار دیده اند و اندرز ما وقع ماجرا، بر فرزندان منتقل داشته اند. لذا فرزندان آنان به محض مشاهده ی این تمثال و با یاد آوری آن اندرزهای مخوف، به محض مشاهده ام می گریزند. شاید این همان راز گزندیست که نمی رسانم و آنها می پندارند که عنقریب، بر آنها می رسد و همان فعل مورد انتظار، از من صادر می گردد.
در همین حین کلاغی سیاه، بد آهنگ و بد هیبت از راه رسید و بی ملال و آسوده خیال بر دست مترسک ماجرا بنشست. از قضا پاره ای از ریشه ی محصول همان مزرعه بر منقار داشت و بی آنکه حرارت این گفتگو پریشان خاطرش سازد، سخت در کار خوردن بر آمد و موجبات حیرت سگ و خجلی مترسک را، فراهم نمود.
سگ گفت: عجب! پادشاهی که از قضای حاجت رعیتش بر بارگاه، مصون نباشد و نشانه های بارز نا کارآمدی بر شانه هایش فرود آید و سنگینی کند، تا ریشه ی آنچه را که وی از آن حراست می دارد را اینچنین بجود، همان بس که سگ پیری همچو من بر آستانش همان کند که من نمودم. در عجبم از سرزمین مترسکها که همواره جولانگاه موران و سگان و کلاغان و حتی پرندگان باشد و این نشانه ایست محکم که جز آب رونده، در دیگر موجودات خدا نیز قدرت رخنه، وجود دارد بر جایی که مجهز است به حصار و حصاربان بسیار.
از آنروز به بعد است که ما جمله مترسکان را غرق در سکوتی مبهم می بینیم و سرشار از سر افکندگی ها. اما فقط شما خواهید دانست که همیشه برق چشمان پیر سگان ولگرد، ممکن است با خود رازهای نهان بسیاری داشته باشند و سکوت، هیچگاه دلیل بر هراس نیست. اگر سگ ماجرا شورجوانی و میل بیداد به خود گیرد. آنگاه ماجرای مزرعه، بر همگان آشکار خواهد گشت. پس گاه، همین سکوت میتواند صدقه وار خرج آبروی کسی یا چیزی گردد و به پارسی بیجا، شرمندگی بیشتری به بار نیاورد.
نوشته شده توسط ن.بهبودیان/ زمستان 93
به نام خدا
چقدر تعجب خواهیم کرد اگر روزی آیه آیه های نور، در پیش چشمان بهت زده مان، به معنایی دیگر بازخوانده شوند. آنچه را که نمی توانستیم و همواره به اقرار مفسران راز بود، بدست امین منجی عالم، سر از مهر اسرار بردارد و دانستن آن برای همه آسان گردد. فارغ از زبان، لهجه و محدودیت هایی اینچنینی.
بدون شک در ارائه ی آن، چنان وضوح عجیب و کبریایی موج خواهد زد که باعث خواهد گردید تا همه ی سردمداران ملل مختلف در برابر درستی کلامش، سر تعظیم فرو آورده و ستیزه گران بهانه جو نیز اندکی خاموشی گیرند. کلامی که بواسطه ی عرضه اش، پرده ی شک از گوش مستمعین دریده شده و اینبار بر دل ها اتفاق خواهد افتاد شاید. عاملی باعث اتفاق نظر می گردد و رویدادی تا بدین حد جهان شمول و غیر قابل انکار لاجرم می بایست دلیل اولش بوده باشد. واقعه ای سترگ، نفس ثانیه را می گیرد و وقفه می پراکند عالم امکان را به اذن خدا. توجهات جلب سمت و سویی خواهند گردید که به خودی خود باعث این وقفه ی مشهود است.
دور از ذهن نخواهد بود اگر با رمز گشایی کلامش، آیات روحانی نور، به تمامی زبانهای ملل موجود ترجمان گردند و هر بلاد، نسخه و سهم خود از این آیات را دریافت نماید و این در حالی باشد که تمامی ترجمه ها از حیث معنا به واحد بگرایند و میان هیچ حرفی در معنا تفاوت واقع نگردد و این خود شاید یکی از اعجازهای آخرالزمان در این خصوص تلقی گردد و هم دلیلی برای پذیرش آن.
مفسرین و مترجمین و راستی آزمایان زبده ی زمان در آن هنگام شاید پرمشغله ترین لحظات ممکن را داشته باشند و البته هر چه پیشتر روند، بیشتر حیرت کنند. آنان نهایت تمرکز خود را درآنچه بر آن غور می کنند و حکام زمان پیگیرانه بر گردنشان گذارده اند بکار می بندند و در آخر کار، همچون ساحران فرعونی، چاره ای نخواهند داشت جز اقرار به اصالت واقعه. آنگاه هر قوم نشانه های موعود را در او و کلامش، موجود می بیند و بی اختیار گامی پیشتر می آید. آنان که سخت تر قبول می دارند و همواره در کار اشکال تراشی هستند، آزمون می نمایند و وی بارها سربلند بیرون خواهد آمد. نهایتا چیزی برای انکار و تردید باقی نخواهد ماند تا اینکه جهان آهسته آهسته یکپارچگی را تجربه کند.
ابناء بشر حتی آنان که خود را منتظر روز واپسین می پنداشتند، لرزه های ناشی از هراس را بر اندامشان حس می کنند و ناباورانه عرصه ی حضور آن حضرت را با مردمکهای گشاده ورانداز می کنند و با خود خواهند گفت حال چه پیش خواهد آمد و همچون محتضرین، در آخرین دم حیات اعمال خود را مرور می نمایند و ذکر می گویند.
آنچه مسلم خواهد بود کلام رمزگشایی شده ی خداوند که دیگر سلیس و بی پرده شده و نیازی هم به ترجمانهای تو در تو و در دل یکدیگر ندارد به بشر عرضه می گردد. به فضل خدا فردی از جنس آدمیان، منطبق بر وعده ای که هر آیین به فرزندانش می داده، پیام روشن سرمنشاء هستی را مستقیما به انسان خواهد رسانید و افقی روشنتر از پیش ترسیم خواهد نمود. نظامی نو در کائنات پا می گیرد که پلیدی از سوی دیگرش سر به افول و نیستی خواهد گذارد و بخشی از این پیام، هویت فناپذیر تاریکی ها را تشریح خواهد نمود و دست شیاطین نفوس طغیانگر رو خواهد گشت. حال این نور یزدان است که تسری می یابد و از جایی که نهان خانه های قلوب را خوب می شناسد، نیک و سهل، وارد می گردد. در بستری چنین عاری و خالص همانند رختی که غبار سالیان از آن زدوده باشند، فرزند آدم بار دیگر بروی هر دوپا می ایستد، چشم می گشاید و اینبار ذهن او خالی شده از تفکر هر آنچه با ظلمت میانه دارد. او تهی شده از عصیان، کبر، غرور، خشم و هرآنچه از وجوه مسلم کژی ها نشأت گرفته باشد.
قلب وی که آزادی واقعی خویش را باز جسته و دگر خبری از آن دزد خانگی در وی نباشد، شادمانه در سینه ها می کوبد و انسان دارنده ی چنین قلبی با باطنی غرق سرور به اولین چیزی که تفکر خواهد نمود این است که به مرمت آنچه ویرانه اش ساخته و به امداد آنان که سیاه بختشان نموده بشتابد. طاق ها و پوشش ها ویران خواهند شد تا صلای خداوندی به سلامت بر جبین آدمیان فرود آید و طول بدن آنها را طی نماید و بر زمین بنشیند. کاخها خاکستر گردند و مزارع بسیاری بوجود خواهند آمد که در آنها هرآنکه سابقا مکنت و مسندی داشته است، درست در چند سانتیمتری همنوع خود به کشت و زرع مشغول است و برابری به معنای واقعی آن در میان این قوم واحد، مشهود خواهد بود. دیگر خبری از دسته بندی ها، مرز ها، اصطلاحات سیاسی اجتماعی رایج و البته لجاجت های بین ممالک پیش از این، خبری نیست.
دنیا آهنگ آبادانی در خود دارد و سرود ملتها سرودی واحد گشته که در لابلای مضامین آن، اندیشه های نفاق، دشنه های ستیزه گر و کمند بلند استبداد، خونابه های ظلم، سیاهچاله های نفرت، خرابه های مسکینان و امثالهم، دیگر معنایی نخواهند داشت و هر چه هست و نیست، سعادت بشر است و تمهیداتی برای ساختن روزهایی که سابقا هیچگاه زمین بر خود ندیده باشد.
رقیق می شود آن هوای رقت بار تنفس، و جهان آرام می گیرد از آنهمه اختناق خود ساخته ای که تا چندی پیش گریبانش می فشرد. وقت آن رسیده که در آن سرای، که از اینهمه نظاره گر و تنها یک منظره تشکل یافته، تمامی مناطق و منطق ها جمله گوش شوند از برای آن نطق آخر که زمان و مکان و چرایی و چگونگیش بر ما همچنان پوشیده خواهد ماند و شاید تمام این داستان که نقل شد و خواندید در برابر واقعیتی که در پیش روست تنها و تنها گمانه ای کوچک و کم اهمیت جلوه کند و رویداد آخر، به کیفیت مشروحه هرگز اتفاق نیفتد اما از جایی که حدوث آن بر اساس مشاهدات تاریخی و عقیدتی و بشارت متقن خاتم رسل قطعی می نماید، لاجرم مهیا بودن برای مواجهه با آن شرط عقل و رسالت دینی می باشد، تا بدینوسیله شاید دچار هراس و بی وزنی ناشی از غافلگیری محض در آن واپسین زمان نشویم...
نوشته شده توسط ن.بهبودیان/زمستان 93
به نام خدا
فرخنده ترین بهار من, راست بگو
رنجیده مشو، هر آنچه دل خواست بگو
حیلت تو رهاکن ار به ره, پابندی
شوریده مرام و بی کم و کاست بگو
شاید ندهد دست دگر فرصت دلجویی ها
بشکن تو سکوت و دست و دل باز بگو
آهنگ بدم، زیر و بمم کوک نباشد هرگز
بنواز مرا به سبک این ساز بگو
سنت شکنی کن، اصله ها ویران کن
گر پاپ و کلاسیک نشد، جاز بگو
بر کرسی مستندساز اگر تکیه زدی
از نمای دور و بسته و باز بگو
آش اگر ببیند ز تو زلف افشانی
آتش زند این رشته به صد آز بگو
سهرابم اگر بیاید و ناز کنییش برود
بی شک نبرد باده نوشین ثمر، آن آب بگو
دیوانه شناسم که شفا یافته ی کویت بود
نیمی بد و آن نیم دگر شیفته ی رویت بود
آخر برسیده از "الف" وا مانده
بهبود شدی، "الف" بیاوردی تو طناز بگو
(تقدیم به همسر عزیزم ثریا)
...
ن.بهبودیان/زمستان 93
به نام خدا
صندلی ها و چهار پایه ها همگی افتاده بودند به وقت فرار، بسیار و خارج از شمارش. گاه بروی پشتی، نشیمنگاه و گاه، بروی دو پایه ی مجاور. از حادثه، زمان نسبتا زیادی می گذشت. شاید به قدر تمام سنی که من در آنروزها می داشتم، چهار یا پنج سال. و صحنه ی پیش رو، مشتی بود از خروار آنچه پیش از آن به کرات اتفاق افتاده بود و پایان گرفته بود.
باید تقریبا پنج سال دیگر سپری می شد تا فردی جرات آنرا پیدا می کرد تا بدان لامکان غبار اندود ورودی داشته باشد و کلنگ فروشگاه تعاونی محل را محکم وسط آن بکوبد و بروبد آن غبار ده ساله را. جایی که پیش از این شهره بود با اسامی از این دست: بار، مشروب خانه، سرای نجسی، میخونه و ...
هر چه بود منظره ی متفاوت و جذابی شده بود، برای من و خواهرم که لااقل شش هفت سال از من بزرگتر بود و کمتر تفریحات بصری اینچنین می یافتیم در آن حوالی. در کوچه ای دنج، درست پشت مدرسه ی خواهرم، نبش تقاطعی کم عبور واقع شده بود و از آنجایی که روزی پس از خرید یومیه، راه دور کرده بود تا آنجا را نشانم بدهد راحت میشد فهمید که شاید زنگ آخر با دیگر دوستانش برای کشف این منظره ی خاک گرفته، کار بازگشت به خانه را به تاخیر انداخته باشند.
در هم و داغان بودنش می توانست حاکی از آن باشد که در واپسین دم، بی شک کشمکشی شدید در آن اتفاق افتاده و فروشندگان و هجوم برندگان شاید وسیله هایی را بر فرق یکدیگر خرد و خاکشیر نموده اند که اینچنین اسباب و وسایل، پرت و پلا گشته اند. بطری های آویخته را میشد دید که تنها تعدادی از آنها بر جای مانده اند و مقادیر بیشتر آن در جای جای دکان شکسته بودند. بزرگ بود و مملو از اموال خرد شده. لکه هایی عجیب و رعب انگیزی هم بودند که با وجود غبار عمیقی که بروی آنها نشسته بود میشد حدث زد که نتیجه ی خونین همان نزاع هستند.
برای من که بدور مانده بودم از فعل و انفعالات رایج آن روزها، منظره ی پر سودی بود و مدرکی پاک نشده از آنچه مردم آنروزها نسبت بدان اظهار تنفر می کرده اند، شاید هم برخی از آنها بدینوسیله بدنبال شستشوی معده خود بودند از آنچه سابقا آلوده شان می ساخته و امروز بیکباره نادم و پشیمان شده اند، بگذریم.
دستمان را از لابلای کرکره های آهنینش بداخل می بردیم بلکه با پاک نمودن قسمتی از شیشه ی مغازه، منظره قدری شفافتر گردد و جزییات بیشتری نمایان گردد. به صحنه ی خالی تئاتری می مانست که بازیگرانش بخوبی از خجالت یکدیگر درآمده باشند و چند نفری نیز کشته شده باشند و آن سوتر چند نفری گریخته باشند. در دل دعا می کردیم "کاش کسی همانند یک تئاتر واقعی، طوریش نشده باشد!" اما یقین داشتیم که چنین نبوده، چون در تلوزیون بارها تصاویر مملو از خون بر کف دستان می دیدیم و خود گواه محکمی بود بر شدت ماجرا.
گرچه دستمایه ی دیگری نبود مرا در اکثر مشاهدات اینچنینی، اما باز هم در همان اطراف باغی بزرگ را بخاطر می آورم که هر روز صبحدمان از آنجا صدای فرو افتادن چهارپایه ها می آمد و سپس خاموشی فضا را پر می کرد. هرچقدر سعی کردم تا از پس وانت استیشنی که هر روز از آنجا، جعبه های چوبی بزرگی را حمل می کرد، چیزی یا کسی را رصد کنم نشد که نشد. کاش می توانستم بفهمم چه فرق یا رابطه ایست میان چهارپایه های واژگون آن میخانه ی متروک و چهارپایه های چوبین آن باغ مسکوت که هر دم در کار ساختن جعبه های بزرگ بیشتر یا چه می دانم همان تابوت ها بود.
نوشته شده توسط ن.بهبودیان/ زمستان 93