ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان
ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان

سوّمیـن کوهـان

بـه نـام خــدا

بُنیادِ شعر،

بر گـُردۀ ابرها سوار

و اینک، آشیانِ امروزِ من..

آن هنگام که خدنگِ واژه

بنشینَد بر خلنگ زارِ هیچ،

نصیبَش خار تنهاییست و

تنها رفیقَش باد وزنده

.. .

اُشترِ قصیده را

کوهان سوّمیست بنامِ

هِـی،

رسم نُشخوار نمی دانستم انگار

که شعر،

دیگر برایَم

و برایَش

شعر نشــد که نشد

.. .

همه اش عُق بود

و ترانۀ وِشتَن

و منِ خسته،

درمانده از انبوه نِبِشتَن

قلمِ قافیه

بر دستانم قلمه می زدم،

هیچ نمی رویید وُ

می شکستم

.. .

ابر می رفت،

گیاه و پرنده نیز

همه بلدِ راه

وُ وَلدِ والس

من می بودم وُ دایرۀ تَنگِ واژه

که پیش می آمد

تا حلقه شود بر گردنم

.. .

ابراهیم گفت:

سسسس

کنار پرچینِ سوخته

دخترِ خاموش ایستاده است؛

این شعله ورترین قصیده ایست

که اکنون می شناسم

.. .

نگاه کُن،

بُتِ من حرف می زند..،

با زبانِ همان دُختر!

مویرگانِ افکارم امّا

حال، به گفتگو

وقتَش رسیده است شاید

گاهِ عزیمت است

تا انکارِ خدا..!

.. .

صدای سُمِ سُتوران

که پیچیــد،

قافلۀ اشتران رسیدند ز راه

بارهاشان همه کـج،

و سومین کوهانشان

قائم به هـِـی.. ،

من در آن هنگامه

آشیانۀ خویش ترک گفتم

به طرائفِ

پـَــرِشْ

.. .

شدم همان پروانه

که به جُنباندَنِ گوشِ

آخرین شترِ قافله

می میرد.. .



لِسانُ الْعَیـانْ

نیما بهبودیان

شُکرِ آن شکست

بـه نـام خــدا
کمی آنسو تَر
پای در رکاب عَدَم،
به وقت زمستان بود انگار
و من، داسِ تقصیر به دست،
چشم در چشمِ آن کشتزارِ سپید موی و مُصمّم،
در کشفِ شتابی بی سابقه رهسپار
به سالکی بی مقدار می مانستَم
و بی مقصـود
در ساحَتِ برف دانه های بی امان
گرفتارِ خرافۀ آن زُلفِ همـوار
پیش آمده تا پیشانیِ واقعه،
واقف بر سنن بیگانۀ پیکــار.
نینجـایی نا آرام و نابینا می داشتم بر پشت خویش
انگشتِ اشارت خویش برآورده بود به رهنمون
زیر لب اما می خندید
شوریکِنَش ز فراوانیِ کُشته ها، گلگـون
گلـوی نحیفِ گذشته بر دست دیگرش،
خرِکِش آورده بودش تا مرزِ اکنون.
خدای جنگ، چرتکه می انداخت بی امان،
بی حوصله تر از همیشه
و نیم نگاهی، بر ساعت خورشید
بنشسته بود وُ انگشتِ حیرت بر دهان
ضربه ها از پی یکدیگر، می نشستند بر جوارِ هیـچ
نصیب داسِ ماجرا اما،
سیب صبر بود وُ عهـدِ عبـث
در جمـود آن لانگشـاتِ انزوا
جایی که خونِ عشق می چکید
از سرانگشتانِ برف و چشمانِ خدا،
در پس پردۀ ماجرا
هوا همچنان پس بود و سرد.
در اوِر شولـدرِ غم،
هانس کریستین را لحظه ای دیدم،
کتاب بر دست
که سخت می گریست
پرنسسِ من مرده بود انگار
او که برف شب پیشین،
به تاراجش برده بود.
کتوله های حسد،
دامانَش کشیده بودند تا سرخطِ افق
و تا سپیدی مطلق؛
تعلل را در آن ابعاد علتیست، همواره ستُرگ
و من، آنـَک در مرکزِ آن علّت،
به بازنده ای همیشگی مانند.
به خروش که آمدم
دسته را به سانِ تَرکه ای سوزان،
کوبیدم بر روی سیاهِ بازیِ روزگار
آن صفحۀ گستردۀ تاریک،
برگی از دفتر خدا شاید
که با هر روز، تمدیدِ زندگانی،
برگه ها نمایان می نمود.
من پِلیـِری می بودم، مغموم
مطرودِ ز بازی پر طرفدارِ تقدیر.
ناباورانه و در ورطه تعلیق،
مشت ها می کوبیدم برسر آن دشت سیمگون،
بانگ چنین برمی آوردم
ای سپیدترینِ لحظه ها را باعث،
لعن خدایگانِ گیم ها بر این دشت مُتصنع نامتجانس
که انچُنین روح و روانِ آدمی را بر جهانی بی ثمر
گِرد می آورد تا قلمروی پیکار.
همانا منم آن یکه تاز بی حارس
ای کاش مرگ، در دنیای ما نیز
مسبوقِ ممکن ها می بود
و بر ری اِستارت ها، مُجاز
تا به چنگِ آورم آن پرنسسِ دیرهنگام،
شهیدۀ سپید جامۀ واقعه ها
آن قابلِ فهم ترین غبارِ وهم،
بنشسته بر اتاقکِ دیجیتال را.
همو که آرمید بر بازوان زمستان
آن آستانِ سرد و خموش
.. .
ندا چُنین برآمد که
Round 2
دستۀ بازی اما دیگر شکسته بود
و از مانیتـور، همچنان خون می چکید.. .


لِسـانُ الْعَیانْ
نیما بهبودیان

معمـاریِ بـاران

به نام خدا

 

کلاس سوم دبستان بودم. قرار بود تا کارِ ساختن منزل جدیدمون تموم میشه، یه سالی رو بشینیم منزل عباس معمار؛

پدرم حساب ویژه ای روی مهارت این بندۀ خدا باز کرده بود. برای همینَم، عباس آقا یه تنه امور مربوط به ساختمون‌هارو بر عهده داشت وُ پیش می بُرد. اون سال، موعدِ اجارمون با خونۀ مهندس حسن زاده که اتفاقاً جای خوش آب و هوایی هم بود، سر رسید؛ عباس آقا احتمالاً واسه تمدیدِ اعتماد بابامَم که شده، اون پیشنهاد سخاوتمندانه رو مطرح کرده بود. با همون لهجۀ مشهدی مخصوص خودش گفته بود:

"حسین آقا هَم شما نِگا کُنِنْ چِش روُ هم بِذِرِن یَگ سال تِموم رِفتهِ، ایی یِه سالِرِ بیِین خوش بیشینِن خانِی خودْما، کارِ خانَتاکِ تِمُوم رفت با بِچّه ها اِساسِرِه مِکشِم میارِم بِراتان هَمونجه، نِه؟ اجاره مِجارِیَم نِمِخِه بِدِن، از شما به ما رِسیده".

 

و پدر که احتمالاً بابت مخارجِ معمولِ مصالح، کلی تو خرج افتاده بود بعد از مشورت با مادر قبول کرده بودن.

خونَش شمالی بود. دو طرفِش دو ردیف باغچۀ خطی وجود داشت. توی هر کدوم از باغچه ها، کاجِ بسیار بلندی قرار داشت که تا طبقۀ سوم، جایی که خود عباس آقا معمار و خانواده ساکن بودَن امتداد داشت. البته اگر یه روز صبح، پیش از اونکه سرویس مدرسه بیاد، پوست تنۀ درختو با سنگ نمی تراشیدم، شاید ظاهر بهتری می داشت.

 

اون روز صبح عباس آقا داشت با اون پژو ملاّییِ قدیمیش توی حیاط دنده عقب می رفت تا بره سرِ‌کارش، همین که رسید پای اون درختِ بینوا، پیاده شد؛ نگاهی بِهش انداخت وُ بعدش سرشو چرخوندو یکم منو نگاه کرد و دومرتبه به درخت نگاه کرد، دست آخر سوار ماشین شد و بی حرف و کلامی رفت. از توی آینه بغل ماشین دیدم که حالت چهرش عوض شده بود. ولی خب، پروندۀ اعتماد سازیِ بابام هنوز باز بود وُ عباس آقا شاید نمی خواست دلخوری پیش بیاد تا به قول خودش این یه سال، تِموم بِره.

 

ادامه مطلب ...

آن دوچرخـۀ کـزا

به نام خدا

*بر پایۀ شیـوۀ نگـارش آن استادِ مرحـوم، محمدعـلی اسـلامی نُدوشن.

___________________________________________

شایــد بـی جـا تـرین موضــوعِ دنیـا همین باشـــد

اینکه که دوچرخه ای، برایت شده باشد سمبُـلِ انـدوه؛

اگرچه برای اکثـریت یـادآور شادمانیست و حالی خوب.

 

هنگامۀ سختی ها بود، سالهای جنگ و خون 1364. مدتی بود که مرا صبح به صبح، و در ساعتی مشخص،

می رساندَند پای آن سـردرِ آهنـی، که طرحِ لک لکی گـردن‌دراز بر روی آن نقش بسته بود.

در نزدیکی جایی موسوم به دیدگاهِ لشکر، واقع در شهر مشهد.

درست دیوار‌ به‌ دیوارِ حیاط وسیعِ آن استانـداری،

کـه ظاهـرَش تـا مدتـها و از دوردست، به نمـای بیرونـیِ کـاخ سفیــد می مانسـت.

برای من آن کودکـستان، یادآورِ قوانین سفت و سختی بود که اغلب نمی خواستمِشان.

 

ادامه مطلب ...