بـه نـام خــدا

بُنیادِ شعر،
بر گـُردۀ ابرها سوار
و اینک، آشیانِ امروزِ من..
آن هنگام که خدنگِ واژه
بنشینَد بر خلنگ زارِ هیچ،
نصیبَش خار تنهاییست و
تنها رفیقَش باد وزنده
.. .
اُشترِ قصیده را
کوهان سوّمیست بنامِ
هِـی،
رسم نُشخوار نمی دانستم انگار
که شعر،
دیگر برایَم
و برایَش
شعر نشــد که نشد
.. .
همه اش عُق بود
و ترانۀ وِشتَن
و منِ خسته،
درمانده از انبوه نِبِشتَن
قلمِ قافیه
بر دستانم قلمه می زدم،
هیچ نمی رویید وُ
می شکستم
.. .
ابر می رفت،
گیاه و پرنده نیز
همه بلدِ راه
وُ وَلدِ والس
من می بودم وُ دایرۀ تَنگِ واژه
که پیش می آمد
تا حلقه شود بر گردنم
.. .
ابراهیم گفت:
سسسس
کنار پرچینِ سوخته
دخترِ خاموش ایستاده است؛
این شعله ورترین قصیده ایست
که اکنون می شناسم
.. .
نگاه کُن،
بُتِ من حرف می زند..،
با زبانِ همان دُختر!
مویرگانِ افکارم امّا
حال، به گفتگو
وقتَش رسیده است شاید
گاهِ عزیمت است
تا انکارِ خدا..!
.. .
صدای سُمِ سُتوران
که پیچیــد،
قافلۀ اشتران رسیدند ز راه
بارهاشان همه کـج،
و سومین کوهانشان
قائم به هـِـی.. ،
من در آن هنگامه
آشیانۀ خویش ترک گفتم
به طرائفِ
پـَــرِشْ
.. .
شدم همان پروانه
که به جُنباندَنِ گوشِ
آخرین شترِ قافله
می میرد.. .
لِسانُ الْعَیـانْ
نیما بهبودیان

به نام خدا

کلاس سوم دبستان بودم. قرار بود تا کارِ ساختن منزل جدیدمون تموم میشه، یه سالی رو بشینیم منزل عباس معمار؛
پدرم حساب ویژه ای روی مهارت این بندۀ خدا باز کرده بود. برای همینَم، عباس آقا یه تنه امور مربوط به ساختمونهارو بر عهده داشت وُ پیش می بُرد. اون سال، موعدِ اجارمون با خونۀ مهندس حسن زاده که اتفاقاً جای خوش آب و هوایی هم بود، سر رسید؛ عباس آقا احتمالاً واسه تمدیدِ اعتماد بابامَم که شده، اون پیشنهاد سخاوتمندانه رو مطرح کرده بود. با همون لهجۀ مشهدی مخصوص خودش گفته بود:
"حسین آقا هَم شما نِگا کُنِنْ چِش روُ هم بِذِرِن یَگ سال تِموم رِفتهِ، ایی یِه سالِرِ بیِین خوش بیشینِن خانِی خودْما، کارِ خانَتاکِ تِمُوم رفت با بِچّه ها اِساسِرِه مِکشِم میارِم بِراتان هَمونجه، نِه؟ اجاره مِجارِیَم نِمِخِه بِدِن، از شما به ما رِسیده".
و پدر که احتمالاً بابت مخارجِ معمولِ مصالح، کلی تو خرج افتاده بود بعد از مشورت با مادر قبول کرده بودن.
خونَش شمالی بود. دو طرفِش دو ردیف باغچۀ خطی وجود داشت. توی هر کدوم از باغچه ها، کاجِ بسیار بلندی قرار داشت که تا طبقۀ سوم، جایی که خود عباس آقا معمار و خانواده ساکن بودَن امتداد داشت. البته اگر یه روز صبح، پیش از اونکه سرویس مدرسه بیاد، پوست تنۀ درختو با سنگ نمی تراشیدم، شاید ظاهر بهتری می داشت.
اون روز صبح عباس آقا داشت با اون پژو ملاّییِ قدیمیش توی حیاط دنده عقب می رفت تا بره سرِکارش، همین که رسید پای اون درختِ بینوا، پیاده شد؛ نگاهی بِهش انداخت وُ بعدش سرشو چرخوندو یکم منو نگاه کرد و دومرتبه به درخت نگاه کرد، دست آخر سوار ماشین شد و بی حرف و کلامی رفت. از توی آینه بغل ماشین دیدم که حالت چهرش عوض شده بود. ولی خب، پروندۀ اعتماد سازیِ بابام هنوز باز بود وُ عباس آقا شاید نمی خواست دلخوری پیش بیاد تا به قول خودش این یه سال، تِموم بِره.
ادامه مطلب ...
به نام خدا

___________________________________________
شایــد بـی جـا تـرین موضــوعِ دنیـا همین باشـــد
اینکه که دوچرخه ای، برایت شده باشد سمبُـلِ انـدوه؛
اگرچه برای اکثـریت یـادآور شادمانیست و حالی خوب.
هنگامۀ سختی ها بود، سالهای جنگ و خون 1364. مدتی بود که مرا صبح به صبح، و در ساعتی مشخص،
می رساندَند پای آن سـردرِ آهنـی، که طرحِ لک لکی گـردندراز بر روی آن نقش بسته بود.
در نزدیکی جایی موسوم به دیدگاهِ لشکر، واقع در شهر مشهد.
درست دیوار به دیوارِ حیاط وسیعِ آن استانـداری،
کـه ظاهـرَش تـا مدتـها و از دوردست، به نمـای بیرونـیِ کـاخ سفیــد می مانسـت.
برای من آن کودکـستان، یادآورِ قوانین سفت و سختی بود که اغلب نمی خواستمِشان.
ادامه مطلب ...