ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان
ایدئولوژی پنهان

ایدئولوژی پنهان

دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان

معمـاریِ بـاران

به نام خدا

 

کلاس سوم دبستان بودم. قرار بود تا کارِ ساختن منزل جدیدمون تموم میشه، یه سالی رو بشینیم منزل عباس معمار؛

پدرم حساب ویژه ای روی مهارت این بندۀ خدا باز کرده بود. برای همینَم، عباس آقا یه تنه امور مربوط به ساختمون‌هارو بر عهده داشت وُ پیش می بُرد. اون سال، موعدِ اجارمون با خونۀ مهندس حسن زاده که اتفاقاً جای خوش آب و هوایی هم بود، سر رسید؛ عباس آقا احتمالاً واسه تمدیدِ اعتماد بابامَم که شده، اون پیشنهاد سخاوتمندانه رو مطرح کرده بود. با همون لهجۀ مشهدی مخصوص خودش گفته بود:

"حسین آقا هَم شما نِگا کُنِنْ چِش روُ هم بِذِرِن یَگ سال تِموم رِفتهِ، ایی یِه سالِرِ بیِین خوش بیشینِن خانِی خودْما، کارِ خانَتاکِ تِمُوم رفت با بِچّه ها اِساسِرِه مِکشِم میارِم بِراتان هَمونجه، نِه؟ اجاره مِجارِیَم نِمِخِه بِدِن، از شما به ما رِسیده".

 

و پدر که احتمالاً بابت مخارجِ معمولِ مصالح، کلی تو خرج افتاده بود بعد از مشورت با مادر قبول کرده بودن.

خونَش شمالی بود. دو طرفِش دو ردیف باغچۀ خطی وجود داشت. توی هر کدوم از باغچه ها، کاجِ بسیار بلندی قرار داشت که تا طبقۀ سوم، جایی که خود عباس آقا معمار و خانواده ساکن بودَن امتداد داشت. البته اگر یه روز صبح، پیش از اونکه سرویس مدرسه بیاد، پوست تنۀ درختو با سنگ نمی تراشیدم، شاید ظاهر بهتری می داشت.

 

اون روز صبح عباس آقا داشت با اون پژو ملاّییِ قدیمیش توی حیاط دنده عقب می رفت تا بره سرِ‌کارش، همین که رسید پای اون درختِ بینوا، پیاده شد؛ نگاهی بِهش انداخت وُ بعدش سرشو چرخوندو یکم منو نگاه کرد و دومرتبه به درخت نگاه کرد، دست آخر سوار ماشین شد و بی حرف و کلامی رفت. از توی آینه بغل ماشین دیدم که حالت چهرش عوض شده بود. ولی خب، پروندۀ اعتماد سازیِ بابام هنوز باز بود وُ عباس آقا شاید نمی خواست دلخوری پیش بیاد تا به قول خودش این یه سال، تِموم بِره.

 

ادامه مطلب ...

آن دوچرخـۀ کـزا

به نام خدا

*بر پایۀ شیـوۀ نگـارش آن استادِ مرحـوم، محمدعـلی اسـلامی نُدوشن.

___________________________________________

شایــد بـی جـا تـرین موضــوعِ دنیـا همین باشـــد

اینکه که دوچرخه ای، برایت شده باشد سمبُـلِ انـدوه؛

اگرچه برای اکثـریت یـادآور شادمانیست و حالی خوب.

 

هنگامۀ سختی ها بود، سالهای جنگ و خون 1364. مدتی بود که مرا صبح به صبح، و در ساعتی مشخص،

می رساندَند پای آن سـردرِ آهنـی، که طرحِ لک لکی گـردن‌دراز بر روی آن نقش بسته بود.

در نزدیکی جایی موسوم به دیدگاهِ لشکر، واقع در شهر مشهد.

درست دیوار‌ به‌ دیوارِ حیاط وسیعِ آن استانـداری،

کـه ظاهـرَش تـا مدتـها و از دوردست، به نمـای بیرونـیِ کـاخ سفیــد می مانسـت.

برای من آن کودکـستان، یادآورِ قوانین سفت و سختی بود که اغلب نمی خواستمِشان.

 

ادامه مطلب ...

بـه نـام خـدا



[ ماجرا از آنجا آغاز شد که نام خداوندگارِ مهـر، جا می ماند از ابتدای شعـر ]

 

او را گفتم، چقدر زمان دارم؟

نگاهی انداخت

به سایه ای بی رمق،

از آفتابِ عصرگاه

و گفت: خودَت چه فکر می کنی؟

 

پنداشتَم

وقتی که دیر می شود،

زندگی می رسد تا پای کمرکشِ کوه

مدتی تو را سرگرم بر سگرمه های

درهم کشیده اش می دارد،

سپس همانجا رهایَت می کند

بر سُستیِ حصـاء.

و لغزش، این رایج ترین اتفاقِ ارتفاع،

در شُرفِ وقـوع

 

وقتی قافیه را می بازی،

ابلیس، کمر راست می کند.

تنورۀ دیو می پیچَد در شکافِ نی لبک ها

پایین می آید از ریسمانِ ریشِ غروب،

تا هزیمتِ تو

به وقتِ غرور..،

دستِ تولّا دراز می کند

به سویَــت، که بیا.. .

 

و اینگونه سُخن به میان می آورد

که ببنین، حلـوا پخته ام

نذر چَشمانِ زیبایَت

به شیرین کامیِ لبانَت

 

ای جانِ شیرینَم

پیِ کدامین نغمۀ مفقوده ای

که من مأخذ النّغمات عالمَم.

گر اجابتم نومایی

می خوانم، زِ بَهرِ تو

نُت به نُت، و از سر صِدق، تا نهایَت..،

بدینسان می شود از رفیق، رفیق تر

و تاریکی، گریبان تاریکی را می جوید.

 

ردای مبذلِ خویش

حمایل می کند بر شانه ها

به نشانۀ عزمی دگر.

 

جهاز گرانِ خویش، می گذارد

بر پشت آسمانِ آن اکناف،

دستی می رساند تا قُفل حصارِ ابر.

مهرۀ اطمینان، ز نهرِ طارم می لغزد..

بی ثبات، مُرتعش و ناسور

زین سودنِ ناگوار

وینگونه سازِ ناسازگارَش

به تعدّی کوک می کند،

و کوک می کند..

تا اینکه ببـارَد،

 

ببارَد آن ناوکِ سوزناکِ رعد نشان را،

بر تندیسِ دوباره های یک انسان.

 

سنگواره ها کِل می کشند

تمام کوه آماجگاهِ اصابت است و سرود

تا مجسمۀ لوطِ هزار تقصیر را

غسل دهند بر این هبـوط.

بیاورندَش به میان

همچو گوسالۀ سامری

بی هویت، بی بُنیان..،

و سوار برآن تختِ همیشگی وُ روان

چندی در حلـّۀ تکریم وُ

چندی دگر بر هالۀ ابهام.

 

آنک، در آن جشنِ سیاهِ باران،

و به مرحمَتِ او

خاک سفرِ تثنیه بر سر ریخته

با مرتبتِ خویش، وداع می گویم.

حال، من اویَم.. .

 

این جرثومۀ جزام زده،

بر سراشیبِ تقلا را باش،

که چَشمها، فروبسته

می رود با نوای نی لبک

و چه چالاک،

سوار بر نعلینِ ننگینِ شیطان

می تازد بر این تاسیان.

 

ای که مسیرِ کوهپایه را دچار،

در نظر پروردگار

واقع بر نقطۀ کوری

و اینک در احتکارِ کوهسار.

بی سرانجام و ناصبور،

سُریده تا نقطۀ شروع..

و تا اولین گام،

پیش از این پیکار.

 

بی پرده، بی هویت، بی اختیار

دستانی نابرده رنج،

اینک متصل وُ بی درنگ

خزیده بر کژیِ این افسار.

 

مرتبه ای دیگر او را چنین گفتم:

حال..، چقـدر زمان دارم؟

او فرمود:

تا چقدر مهم بوده باشد برایَت..!

زمان، مولودِ حالات ممکنه است،

و در دستانِ کردگار، همچو نواله ای مُنعطِف؛

گر اراده ام بر آن افتد

رهایت می نمایم از قیود عقربه ها..

گفتم: نمی خوانم خطّ منظورِ تورا.

 

اضافه کرد:

می توانم عقربه ها بازگردانم،

برسانَم به مقام نُخستِشان،

و بر چشم برهم زدنی

داعیۀ خویش برآورد وُ

چُنان نمود که می فرمود

 و سپس علاوه نمود:

به درازای لحظاتِ زندگی ات غنیمَت دار

فرصت های خفته بر عقربه ها

که تا مادامِ زیستَن،

چرخ ها بر همین منوال گردند،

و اذن و اجازتش ز ماست.

اما این چرخ، بَسی تنگ نظر باشد؛

و تو را اینگونه که هستی،

تاب نیاورَد..

 

تو، به کرّات

به پای کوهِ خطایا اُفتی، نه من..،

و من اما همواره

بر شانه های تو سـوار،

ای بی خبر زآن سویِ جدار،

آنجایَم..، بنشسته بر اورنگِ مهر

همچنان که می بوده ام؛

تا جنگی تن به تن، با سپاهِ اهرمن.

ای با همه وُ اینک بی من..،

بازگرد هرآینه بسوی من

 

[به نام خدا]

.. .

نیما

 

 

 

*قرآن حکیم:

قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ ۚ

إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا ۚ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ

سورهٔ زُمَر، آیهٔ ۵۳


سفـــر درون

به نام خدا



چشمان خویش فرو می بندم

بر جهان،

و می گشایم بر عبور از مرزهای انسان،

راز سرزمین ممکن ها

در فراموشی غیر ممکن هاست انگار

و من..

در فرار از قواعد محدود بر این چرخ خاک اندود وُ کهن،

می رسم تا اکتشافِ خلأ ناشی از ژرفایی،

که اکنون مرا به درون خویش فراخوانده،

 می کـــشانـــــد.. .

 

روح سرکشم، رهایی را از ابعاد وجود طلب می کند

تعلقات ذهنی، همچون بدکارِگانی گـلاویز

نقش ها بر پوست تنم می خراشند..

این تداعی زخم غاشیه هاست

و منم آن انسانِ کنون ایستاده بر

نوسانِ مبهم حاشیه ها..،

 

بیادآر آن دستانِ سیب رُبا

که می جست، شاخسارِ  آن درخت کهربا وُ

آن ساقۀ هزار پیچ وُ آدمربا،

همو که ربود آدمی را به حیلتِ هَوَس،

از مراتب اولیا.

 

حال که خزیده ام به زیر پوستۀ ضخیم خلقت وُ

وانهاده ام هرآنچه می باید

در عالم کثرت،

می پیمایم، یک به یک سطوح هشیاری خویش وَ

می گذرم از خیر اندامِ دوخته بر جانم،

نغمه های ناکوک باورم،

و تمامی افکار پریشانم..،

کنون به هزار،  پروبالِ نداشتۀ خویش..، می بالم

 

اینگونه بر محدوده گمانه ها حاضر می‌گردم بی گُمان

می نشینَم، بر تماشای آخرین هزارۀ حضورِ انسان،

بنشسته بر کجاوۀ کــج، از چوب چنار وُ

با چشمانی جستجوگر، اما هراسـان..،

 

رگهایم، مسیری بر معرفتِ سیال،

آن شعور انسان مدارِ عمود، بر  ضمیری استوار.

بنگر، که تمامی هستی ام،

جای گرفته در بطنِ ذره ای  چگال

شگفتا، ز قدرت پروردگار.. .

 

من واژه های نور چیده ام از درخت دانش پندار

اینک آمده ام،

تا شکوفه های ابدی بنشانم بر سبد اختیار وُ

خط بطلانم، بر انحنای مکرر خطوطِ پرگـار..،

 

پر و بالی می باید تا بگذریم زین جدار

و مِیلی فراهَم، بهر این جدال

مبادا بگذرد این بهــار

آن خدعۀ .. آشکارِ حریمِ پروردگار..،

 

حال..، در صبح رَجعَت،

که باز می گردم از این سفر قندهار،

کشان کشان، شریانِ زیستنِ خویش برکشیده، رسانیده اَم

به پای پیکر بی جان خود،

در مرزهای بی تعلقِ خاک،

ای تمامی هستی را پژواک.

 

منم مهرۀ غلتانِ نگینِ سرانگشتانِ خدا وُ

کنون آویخته بر ریسمانِ سرگردانِ زمان..،

بنگـر..،

بنگر که چگونه جای خالی اَم در میان کواکب زبانه ها می کشد،

و خویشتَنِ خویش را، زِ مَن طلب می کند.

این آدمیّت است، در تردیدِ عبور از قلمروی حیوان

و شعور وی، نوریست تابیده، بر آن تالار هرمان،

اینک در این سرای بی تعلّق،

فارغ از گزند کنایۀ این و آن

 

گویند صوَرِ خُفیـۀ او را یادآور است انسان،

خداوندگار کتمان را می گویم،

او که سرشت خاک آدمی، به ظرایفِ نسیان

 

 

فرشتگانی چند،

درآمده بر انواع مسابقت،

سوار بر اسب تیزپای غبطه،

تاخته اند تا قلمروی ناپدیدِ مقامِ آدم،

و هربار که بر دشت کُرنش گرفتار آمدند،

لگامِ اَسبان خویش برکشیده گفته اند:

ما کجـا و اینـان کـجا،

سپس هر یک بسویی پراکنده،

قامت بسته اند بر نوای باران

سرشکِ خویش،

بِباریدند بر عرصه و عیانِ پیکرۀ انسان

ای رفیقان.. .،

 

چه بسا اینبار به حکم اهل سُخن،

معاف بوده باشم،

ز سنگینیِ قُفـل، آهن و کلید و سندان

وینهمه ارزانیست بهر لِسانُ العَیانْ

ملجـاء دوباره ای، بر نبشته های جوشیده

ز سراپردۀ پنـهان.

.. .

امضـــاء

 نیما بهبودیان





نوشته شده توسط/ ن. بهبودیان/ تابستان 1405