بنام خدا
پدر که می گفتیم فضا به یکباره می شکست. در ورای آن کلمه، قامتی استوار و مصمم قد می کشید. وجودی سراسر اطمینان و غرور در برابرت ظاهر می شد. اتمسفر وزین همراه با او به شدت قابل لمس و دیدنی بود. گویی هر کجا که او می رفت، می شد چند لحظه جلوتر، ولوله ی آمدنش را حس کرد و وقتی به عزم مقصدی از پیش تو می رفت، آنچنان خلائی در پی داشت که گویی برای همیشه ترکت می کند. شاد بود و بی ریا، او توانایی آن را داشت تا واقئیات زمخت روزگار را آنقدر نرم و دلپذیر بیان کند که بتوان به راحتی، پذیرای آن شد. مشکلات به دستان توانمند او بود که پیش رویمان خوار و خفیف می نمود. سرشار بودیم از اقسام بیشمار حمایت هایش. غصه ای نبود چراکه چون اویی بود که غصه ها را قبل از ما تلخ تلخ، بخورد و عصاره ای پس دهد که دیگر نام او قصه شده بود، آنهم شنیدنی. آذینی نو بر تن چروکیده حقایق تلخ زمان، از جنس کتمان. در حصار دستان جوان آنروزهایش احساس حفاظت شدن مطلق و گرما به تو دست می دهد اگر بیشتر بگویمت. در انزوای لحظه های یکی بودن اگر گاه گاهی رجوع ذهنی دارم به آن دوران، دلیل دارم برایش. چون من، نوک شکننده ی شاخسار وجود او بودم و او بود که تا قطور شدنم مجرای نوشیدن و تنفس بود مرا. او با شایستگی تمام، خلق و خوی درخت گونه ای داشت به نام " پدر".

او را به سختی در خانه می یافتی. پدر همواره مرد میدان بود و در حال تکاپو برای معاش و لعاب آشیانه، اما وقتی که بود، یکپارچه پدری می کرد آنهم بدون ابراز اندکی خستگی. زود بر می خاست، دیر می خوابید. هرگز ندیدم دقیقه ای به بطالت گذرانیده باشد. آن سیمای لبریز از خنده، آنچنان که گویی خنده بر سطح صورتش حکاکی شده باشد، هرگز از اصل خویش نیافتاده. او خوب می داند اگر هرچیزی تغییر کرده باشد، فرزندانش او را با همان قاب قدیمی بر چهره، می شناسند. او خوب قادر است حتی پشت این قاب خسته گریه کند و ما اشکهایش را نبینیم. همانگونه که هرگز نگذاشت، اشکهایی که بلد بود در فراق همسرش بریزد را ببینیم.
بیهوده تلاشی بود برای ما، او محکمتر از آن بود که اجازه دهد خرد شدنش را تماشا کنیم. ذره ذره آب شدن مردی پر غرور و مطمئن را.
تنها تسکین آن لحظات رعب انگیز و مه اندود فقدان مادر، تصویری بود در آلبوم خانوادگی که پدر در آن تصویر همچنان لبخند بر لب داشت و نگاهش، آرامش بخش می نمود. تا آنزمان هیچگاه فرصتی دست نداده بود که به فقدان احتمالی آن چهره متبسم فکر کنم. یکی از دلایلی که در آن روزهای سرشار از دلواپسی، پژمرده نشدیم شاید همان عکسی بود که از او در دست داشتم.
وقتی دیگر بار به خانه آمد، یک لحظه ترسش از مواجهه دوباره با خانواده را پشت آن قاب معصومانه دیدم. دیدم که چطور ترک بر می داشت و این پا و آن پا می کرد و در عین حال بی دریغ و خاکسار، آن تصویر همیشگی، آنچه می بود و هست را دوباره، در قالب همان قاب خندان ارایه می کرد. پس من نیز کم نگذاشتم و با جشن لبخندی از جنس عشقی کودکانه به آغوش گرمش پر کشیدم. حس یک فاتحی گمنام را داشتم که گوهری گرانبها را از بند اژدهای سهمگین مرگ ربوده و با خود به سرزمین نگون بخت ها آورده باشد. من برای اولین بار صبر را به معنای واقعیش در کنار او تجربه می کردم. همان صبر، که اگر بر مصیبتی واقع شود، بس گران است و طاقت فرسا.
زمان قصد داشت از پدر، این جریان تکرار ناشدنی عشق در ورید جان، دروغی بزرگ بسازد و انکار کند آن دژ تک نفره را. خواستم تا بفشرم حلقوم زمان را و از او اعتراف بگیرم که تو را چه عاید است از مخدوش نمودن آن آیینه زلال، آن قاب خندان، که اگر هم کدری در میان باشد از توست نه از او، اما او مقصر نبود و دستور از دیگر جاها منشا می گرفت.
اولین رگه های سپید موی، همچو دندانی درشت و زیبا خفته بر بالش دهان، بر چهره اش نقش می بست و من اولین قدمهایم را در پاییز جوانی، نارنجی و زرد بر می داشتم، باکی نبود که چون اویی در کنار داشتم. دیگر آمد و شد پدر در میان آن گردباد وزنده ی رویدادها و آن کوران های سخت، همچو رقصی شادمانه می نمود. هر بار که می آمد می دیدی قطعه ای از البسه اش طعمه باد شده است. اگر یکی از تعاریف عروج روحانی آن است که انسان چیزی جز خود برای ارایه نداشته باشد و تهی شود از هر آنچه او را در بردارد، خود گواه محکمی هستم بر آن، که بارها دیده ام هجی شدن واژه واژه ی کلمه ی پدر در بادهای سهمگین را. شاهدم سالیان پر مهنت و رنجی را که هر کسی می رسید چون زخمه ای بر دوتار ، چون شرحه ای خونین بر تن سبز مرغابی وحشی، چو سیلی بر یتیم ، بر او لطمه زنان می گذشت و او به استقرار بیشتر ما در طریق درست زندگانی، در شرایط جدید فکر می کرد. او فارق شد از هر آنچه در پی او بود و به خود رسید و به هیچ نرسید. او نشست اما وقتی دو پایش را زدند نشست.

درخت کهن ما هرگز به فکر پیوندی دوباره و برگ و بار تازه نبود. وقتی که دیگر کسی نتوانست ریشه های فکری او را هرس کند او با همان سرمایه لایزال خود، ذهن پر باری که داشت، دوباره و دوباره در تفکر بر و بار غنچه های زندگیش به سر می برد. نگاه از طوفانها گرفت تا به نفع بر جای ماندگان جوانه ها، زندگی کند. او به زندگی خود دشنام نداد و همچو شخصیت آن تراژدی کودکانه، که خرقه مندرس خود به نفع تحصیل آن پسرک چوبی فروخت از آخرین مجاری ممکنه غنچه ها را آبیاری می نمود. سایه می فکند و جانفشانی ها می کرد. مجرم شد. افول کرد. کم شد تا فزونی بخشد. و اگر من، من و اگر ما، ما شدیم به جسارت حضور او در لابلای طوفانها ربط مستقیم و به هیچکس ارتباط ندارد.
قهرمان زندگی من روح خود را به ابلیس بی کفایتی ها نفروخت و اینگونه قهرمان شد. او هر زمان که اراده کرد از هیچ هر چیز ساخت و من، کمتر این همیت و غیرت در دیگر پدران پیرامون دیده ام. او هرچند به چشم مقابلین و معاندین و مارقین، حقیر و از پای فتاده قلمداد شد اما برای من و ما همان است که بود و خواهد ماند. بگذارید تا اینگونه از آن قهرمان زنده زندگانی خود یادی کرده باشم و می دانم جملگی تجلیلها و قدردانی ها، چه لسانی و چه از جنس اوراقی که همواره سیاهشان می کنم، در برابر وجود بی مثال ایشان کافی نیست و لازم نیست برای بزرگداشت یکچنین نامی و مقامی منتظر ایام خاصی در سال شوم.
عزیزان، براستی چه مدت است که از طرح آن خنده ی خشکیده بر قاب بند خورده دیوارها یادی نکرده اید. یکصد دریغ و افسوس، اگر از زنده یا مرده ی این گوهر تابناک سراغی نگرفته باشیم ؟!!
نوشته شده توسط ن.بهبودیان/زمستان 93
برچسب ها:
پدر، قهرمان خانواده، نان آور، پدرانه، سنگ صبور، روز پدر، هدایای روز پدر، ویژه نامه پدران، پدر خانواده، پدرخوانده، سرسخت، پیروز طوفانها، مرد زندگی، اسطوره فرزندان، سنگ بنای خانواده، بابا، بابایی، پدر خوب.
به نام خدا
لک لکی بیامد و کودک کار به منقار داشت، سایه ی سر عابران بود این رفیق دیرین پشت بامها که گشاده بال و گرانبار می آمد اینبار. کار پرنده سبک بالیست و پررانی، که سخت می کند رسم پیجوییها و رفاقتها. مسافران سرزمین نامعلوم عزم مکانهای معلوم دارند و علوم لازمه را نیک می دانند. در یکی از کوچه پس کوچه های این شهر شلوغ، بار دیگر پیک سرنوشت بار خویش بر زمین می گذارد و بی آنکه دل را مشغول پیش آمدهای ممکن سازد می گریزد.
بار دیگر در بامدادان، جمله بقچه های آدمیت باز می شوند از نو گلان شکفته ای که هر یک رنگی دارند و بویی و طرحی، ساز می دانند و طنین پر سوزی هم دارند. مملو از دست سازه ها و فروختنی هایی که گاه پیش آمده تا غفلتا خود در میان کالای خود عرضه شوند بی کم و کاست و کک ها، بی رمق تر از آنند که بگزند تن بی حوصله من و شما را به نیشی و تلنگری.
از دیسهای شیرینی تا اشک یتیم پروینی راهی نیست اگر دیار اعتنا، کمی غرور خود را کناری گذارد و برای دیدن نونهالان قهر اندود این شهر کمی خم شود.

سلما، دختر آفتاب سوخته ای از گذرگاه نگاه. صاحب دو دمپائی زمستانی سبک وزن و خیسیست که بخت وی همچو آهار لباس چیندارش در میان طرح و نقش مخلوط و ناخوانای سرخ رنگی که دارد گم شده و کمرنگ می نماید. مثال کسی که مقصود گم کرده باشد، پرسان و بی هدف پیش می آید. آنچه می فروشد از جنس فانوسیت بحر عبور از گمراهی، اما خریدار ندارد این متاع انسان گریز مکار. شیشه کوبه هایش به باران نیاز می ماند اما ما قایم میشویم از این خیسی در حمامهای تو در تو و از طنین صدای کریه خود در پیچاپیچ دیوارهایی که به دور خود تنیده ایم لذت می بریم.
شاید اینبار رهگذران محتاجترند از او، به کشف این سادگی که در مسلک خیابانی ها، بدان کودکی محض گویند و این زلالی همان پیراهنیست که دیر زمانیست بر تن من و ما کوچک شده و می بایست راه و رسمش بازجست تا آمرزیده شویم انگار. این معامله ایست که از هر دوجانب نیازی بر طرف می سازد اما چشمها همواره در میان بلند قامتان در کار جستجوست و این فرشتگان کوتاه قامت چه گناهی دارند که دیده نمی شوند و دستشان به طاقچه ی بلند چشمانمان نمی رسد.
سلما و هر آنکه از جنس اوست، خود به ماشینهای استعداد سیار، ماندند تنها با این تفاوت که چرخ دنده هایشان هرز کار می کنند و این عدم کارایی قوای نهفته، روزی شالوده ی درونیشان را خرد خواهد کرد بی آنکه صرف مسیر درستش گردیده باشند و سر و صدایی هم داشته باشد. مطمئنا گوشهایی اینچنین سنگین و مشغول، هرگز یارای شنیدن شکستن این پاره های تن را ندارند. چه سود که هرز رفتن منابع انرژی کثیف، بیشتر چرخانندگان امور را نگران می سازد تا سوختن منابع انسانی بکری اینچنین.
کاری ندارم جز خنده بر هجو روزگار که چه خوشخیال است در نظاره لکلکان بیشمار آسمان این روزهای شهر. شاید نقل داستانهای تلخی از این دست، خود مایه ی سرگرمیست ما فرودستیان را که همواره پی دل مشغولی های نو به نو می گردیم و دل در گرو آنچه نفعی به ما نرساند نداریم و از بیم گزند مناظر آزاردهنده اجتماعی اینچنین گریزانیم تا مکانی امن، که البته خالی باشد از پرسه های معصومانه. آنان چه نیک راه و رسم بدست آوردن دل را می دانند و با سلاح شاخکانی از گل به سمت ما می آیند تا ما را با وجدانهای خاموشمان آشتی دهند. و ما قهر ترین آدمیان ممکن، با وجود مجهز بودن به قرین ترین و نزدیکترین قریحه خدادادی خود که انسان دوستی نامندنش، اینچنین اجازه دادیم به تکثیر اولاد خیابان خواب و خود به خواب رفته ایم آنهم رفتنی.
در جایی که حتی تفکر دلخراش مطلب اجازه ندهد تا اولاد علاقه ی خود را لحظه ای در آن اندازه ها و قالبها متصور شوی چه بهتر که بصورتی مسکوت و نا محسوس، خط بطلانی ظریف بکشی از ابتدا تا انتهای مسئله را و راحت کنی خویشتن را از کمند پرداختن به مسئله ای پر مخاطره که حتی تصور نزدیک شدنش به تو آزارت می دهد تا چه برسد به حل و فیصله آن. هیچکس جز لکلک قصه، منفعت نبرد و سود، که حال مهلکه از آن خالیست و خود بر بامهای بلند، آشیان دارد. کسی چه می داند شاید لکلکها، جملگی مواجب چرخانندگان خواب آلوده را به وقت خود داده اند که اینچنین نمک پروردگان، بی چراغ و مه آلوده گذرگاه عابران را با عهد و عیال و جگر گوشگانشان همه روزه وجب می کنند و این غفلتکده و آن بازار گرم کم سن و سال را نمی بینند.
در سرزمینی که قطر عینکها همچو توده های چربی پوست شکمبارگانش قطور و قطور تر می شود دیگر چه انتظار از آن دو چشم بینای خدادادی که مصارف بهتر می شاید و عشرتکده ها جوید.
عزیزانم مرا ببخشید اگر مطلب کوتاه است و مشکلات شما بسیار و تمام ناشدنی، همینقدر بدانید که نوشتن خرجی نداشت و گرفتاری ایجاد نمی کند وگرنه همین من هم که خود را دلواپس شما می دانم، ممکن بود آنرا از شما خوبان دریغ کنم! شما شاید به همین سادگیها فراموش شده باشید اما متکی به خود و خدای سبحان خود باشید که این از هر چیز مهمتر است و البته بهتر است از چشمداشت به دست کرم این جماعت مشغول به خود، چراکه از این دیگ بی بخار، آبی به نفعتان گرم نخواهد شد. وگرنه اینهمه سال به بی سرپناهی نمی گذشت... " زنده باد بزرگ مردان کوچک و شیر زنان فرداهایی خالی از کلک لکلک ها ... ".

نوشته شده توسط ن.بهبودیان/زمستان 93
برچسب ها:
کودکان کار، آسیب های اجتماعی، بچه های کار، بیگاری، حقوق شهروندی، وجدانهای خاموش، درد جامعه، کودکان ناگزیر، کوره پزخانه، کارگران کوچک، کودکان کار، کار در سنین پایین، اشتباهات جمعی، دستفروشی، دستفروشان خیابانی، خیابان خوابها، مدد کاری اجتماعی، کارتن خوابی، کودکان خیابانی، بی خانمانها، زاغه نشینی، گل فروشان کوچک، کودکان کار.
به نام خدا
ببین آسمان را، از تو تا بینهایت بی منتهاست. اگر دست داد تا دمی فارق از دست سازه ها و سایبان درختان بلند شوی، خواهی فهمید که از فرق سر تو تا خدا فاصله ای نیست. بهمین سادگی. شاید تنها و تنها یک وجب بالاتر از تو، همان عمارتی برپا باشد که همه ی سراسیمگی ها از فقدان آن است. شاید تمامی آن مجاری اتصال که بلندشان میپنداری، در همان نزدیکی ها سامان گرفته باشند. شاید از تو تا آن اقصای دور، نباشد هیچ فاصله ای و عمری بی دلیل و به خطا، غبار یکصد جاده بر دیده نهاده باشی و بی جهت دل را ماتم کده ی دست نیافتنی ها کرده باشی. او هموست، قدیمی ترین همسایه. همجوار دیوار بلندی که دلیل تمامی ندیدنهاست و تو آن را روزی با دستان خود بنا کرده ای.
باور کن رفیق که از تو تا خدا به خدا راهی نیست. اگر برای دیدنش اندکی چشمها را فروبندی کفایت دارد. تو با این کار می توانی کلیه قوانین هستی که تو را قادر می سازند به طریقی عینیات را مشاهده کنی، در هم شکنی و اینبار با چشم دل بینی، بی واسطه و کم خرج. و تو همانی که برای دیدار با نوادگان اولیای فروفرستاده اش سفر ها می کنی، خرج ها می زنی، از مصائب وارده رنج می بری تا بلکه تنها و تنها نشانه ای دیده باشی از او و اولیایش تا کمی به موجب شهود آرام گیری و ادله ای شوند جملگی برای درستیش. بلکه بدان واسطه قبولش داشته باشی به حکم مدارک یافته و به مدد آنها، استحکامات عقیدتی خود را جلایی بخشی. گویی برای اثبات وجود خدا هم می بایست سند جست و نتیجه را نشان داد، آنهم بر همه.
برادرم، حال اگر با تحصیل آن نشانه هایی که حتما امروز دوستشان می داری، خدای را به معنا یافته ای بدان که او نیز متقابلا در تو بدنبال نشانه هاییست که با استناد بدان بتواند روی خلوص بندگی تو حسابی باز کند. بازگشتت مبارک دوست من، حال که آمدی و نام خویش به پسوند و پیشوندی و خانه خویش به پرچمهای رنگین آذین نموده ای، همینقدر کافیست بدانی که او از همان ابتدا در کاشانه ی امین دلت سکنی داشته و همواره منتظر رجوع توست. هر بار که تو زحمتی را بر سر خویش هوار می کنی و عزم ناپیموده ها می داری آنهم با پایی پیاده، او در تفکر آهنگ نبض گونه ی گامهای توست و سلامت پاهایت. او از همان ابتدا می داند در عصر کشف ابزار آسودگی ها، این رسوم خاک گرفته جایی ندارند و تو نیز هم، اما باز به بدرقه ی تو می آید چون بر خمیر مایه سرشت تو و نیاتی که در سر داری عقیده دارد. که اگر غیر از این بود، آنگاه که شیطان در کار طرح اشکال از نوع تو بود، شاید یکی از هزار را می پذیرفت و از فرمان سجده منصرف می گردید. تو همانی که سرلوحه ات نامند و اینچنین امروز درگیر خطوط لوح اغیار گشته ای جان برادر.

پر مشعله و مصرانه در تحقق رسوم زمان خود گام بر می داری بی آنکه از حسن اصالت آن خبری گرفته باشی، گویی عیار آدمی بر تعدد رفتار عوام پسندانه و شدت و کیفیت بجای آوردن آن متکی باشد. آیا خداوند سبحان آنچنان که می پنداری، مومنینی اینچنین با انبوه حرکات پر مخاطره را دوست می دارد؟ البته که آری، اما با نگاهی به سجاده ات درخواهی یافت که مخلصین در عبادات یومیه حتی قدمی جابجا نمی شنود و همواره آیین صمیمی نماز گذاردن که خود نماد سادگی در عبودیت است به این مهم اشاره دارد که او بنده را در نهایت آمادگی قلب و در حد اقل های ممکن در حرکات و سکنات، به حضور طلبیده و در این میان چه نیاز است به اینهمه انفعال و خود آزاری ها و پیمایش ها. تو حتی ذات سفر را به نفع هیچ دستخوش تغییر کرده ای.
"های اهل عالم بیاید و ببینید که من و ما چه مومنان پر بسامد و آشکاری هستیم و زحمت کشیده و برشمرید آنچه ما می کنیم و بسیار است و مقیاسش کنید با آنچه شما می کنید و بلاشک اندک است. نهایت تقرب در عین تکرار مکررات و کشیدگی لغات تقلیدی و تغلیظی و توسل به کلمات ثقیل و مشکل الفهم است و الحمد ا... که من و ما بدان مجهزیم. شما با خود چه می کنید که دلها فارق از یاد خدا دارید و هیچ از شما دیده و شنیده نمی شود چون ما."این عبارات ناپخته که منشعب از همان تفکر پر مخاطب امروز است، شاید زبان حال کسانی بوده باشد از جنس تکرارها...

از چه روی اینچنین شده ایم که اعمال خداپسندانه مان می بایست حتما دیده شود و پوشیده نباشد از اهل عالم، مگر منفعت این معامله با غیر خداست که اینقدر مخاطب می جوییم و از حضورشان به رضای درون می رسیم. گیرم که صالح ترین قدیسان عالم در هفت نقطه گیتی آرمیده باشند، به حکم کدام واجب ترک ناشدنی، منزل و اهل آنرا ترک می گوییم به سمتی که نعوذ باا... خدا در وهله ی ثانوی قرار گیرد. خدایی که حتی قبله او دو تا نشد، خود بیان داشت که مشتاقترین مشتاقان است بر مسافرین کعبه پس ما با خود چه کرده ایم که عزم دیار غیر می کنیم آنهم بیرون از حدود مشخصه و در رفتارها چنان می کنیم تا آسیمگی از صورتمان پیدا باشد و خلوص را در رنجش اعضاء و غم کده ها می دانیم؟ اگر مقصود غیر توست، پس جایگاه کعبه و بتخانه کجاست؟
آیا رد پای امور و منفعتهای دنیوی را در متن این ماجرا نمی بینید که اینچنین جامه دران و بی اختیار می پویید؟ آیا سپاه فرع بر اصول دیانت خداوندی تاخت و شکست و پیروز شد که اینچنین فروع دین، سرلوحه اعمال وکردارمان قرار گرفته که حتی تشخیص آن از امور اول مشکل شده؟ آیا این ما نیستیم که روزی در همین زمین که خود، شاهد ماجراست توسط حجت خدا با ما اتمام حجت شد؟ آیا روزی که رسول خاتم (ص) وعده بهشت برین خدا را می داد، اتفاقا ما را از شرک و انواع نهان و آشکارش بر حذر نداشت و بیم آن نداد که هرگز مگذارید کسی، چیزی، مکانی و موجودی، شما را آنقدر مسحور خود سازد که لحظه ای عظمت خدا در نظرتان متزلزل گردد؟ آیا ما از آن زمره فراموشکاران آشکار نیستیم که حجت خدا برای قومش بارها مثال از ما به میان آورده اند؟ که همانا غفلت از یاد خدا تنها و تنها در سرزمین فراموشیها ممکن است و چه دردیست این درد نسیان...

نوشته شده توسط ن.بهبودیان/زمستان 1393
به نام خدا
مرگ یعنی حضور نامحدود. مرگ یعنی اشتراک تو با نقیض هیچ. مرگ یعنی زیستن در فضای نول، مرگ یعنی پی بردن آنی به معنا، به شهود. مرگ یعنی سرآغاز پایان، یعنی نو شدن در عین کهنگی. مرگ یعنی شکستن سال شمار هستی به سادگی حبس نفس و به سختی ترک قفس. مرگ یعنی هیچ نبینی در آیینه، اما سرشار باشی از حضور و وجود. مرگ یعنی روح تو مجرد تر از آن است که بیش از این در کمند تن گرفتار آید.
مرگ یعنی همراستا شدن فیزیک، روح، کالبد، فضا-زمان و ابدیت. مرگ یعنی ترک ملحقات، یعنی بازگشت به سرای جاوید. مرگ یعنی گذشتن از پیچ نادانی و گذاردن اولین قدم در سرای دانایی. مرگ یعنی خوب، یعنی بد. مرگ یعنی آن حقیقت مسلم که کمتر کسی از او خبری می گیرد. مرگ یعنی اولین اختراع کودن ترین آدمیان. مرگ یعنی کشیدگی سرحد انتظار به سرخط احتضار. مرگ یعنی خارج شدن از کنترل خود، یعنی خروج. مرگ یعنی ورود. مرگ یعنی خالی شدن از هیچ و پر شدن از هر چیز. مرگ یعنی پیروزی فلسفه بر قمار. مرگ یعنی بی وزنی، یعنی ترک حدود. مرگ یعنی طاق زدن محدود با نامحدود. مرگ یعنی سیلی، یعنی بیداری. مرگ یعنی خواب، یعنی ابدیت، یعنی هبوط. مرگ یعنی بدنبال صدا بودن، یعنی فراموشی تکلم، ظرف بیان، زوال تحکم. مرگ یعنی عیان، یعنی عریان. مرگ یعنی شکار نور در شات. مرگ یعنی خاموشی نور در گور. مرگ یعنی غربال. مرگ یعنی بال، یعنی پرواز. مرگ یعنی سقوط، یعنی انهدام اندام در خاک.
مرگ یعنی استغنای جان، یعنی جاودانگی. مرگ یعنی پروانه، یعنی پروانگی، مرگ یعنی نهایت جنون، یعنی دیوانگی. مرگ یعنی آیت، یعنی تبلور گمانه، مرگ یعنی ثمن آدمی، یعنی سمانه(سقف). مرگ یعنی طواف، یعنی وقوف، مرگ یعنی توقفی مستانه. مرگ یعنی ثبوت، مرگ یعنی شعر، یعنی ترانه. مرگ یعنی مراد، یعنی سرود، یعنی حنانه (آرامش جان- همان درختی که رسول (ص) در مسجد خویش بدان تکیه می دادند). مرگ یعنی تحملی که طاق شد، مرگ یعنی طاقی که ریخت و ویران شد، مرگ یعنی استمرار تو در ضرب آهنگ زمان، مرگ یعنی پایان کتمان. مرگ یعنی حدوث پیش بینی آخر، در زمانی غیر از تصور تو، یعنی آخرالزمان. مرگ یعنی نقطه تقارن شادمانی و غم، مرگ یعنی نیستی، یعنی اوج نعم. مرگ یعنی فاش شدن هر آنچه از تو پوشیده، مرگ یعنی شمردن یکایک اعمال نکوهیده. مرگ یعنی تجربه ی شیرین ترین تنهایی، مرگ یعنی طرب، شکوه و جلالی وحدانی. مرگ یعنی خرج نمودن دستمایه ی زمین در آسمان. مرگ یعنی ویرانی زندان، فروبستن دهان، فروپاشی سندان. مرگ یعنی ملاقات با منشاءالانوار، مرگ یعنی منع، ترک منیت، خنکای من تحت الانهار.
مرگ یعنی پیشواز درگذشتگان دور و نزدیک، مرگ یعنی هدف، سجود، تحقق تکریم. مرگ یعنی آرایش نوین انسانی، مرگ یعنی پالایش نفوس ربانی. مرگ یعنی تکلم به زبان قدسیان اهورایی، مرگ یعنی صدف و مروارید یکجا، عین دانایی. مرگ یعنی تقدم مقدرات بر اراده، مرگ یعنی پایان ستم، طنش، جور، احاطه. مرگ یعنی طریقتی مدام و بی چون و چرا، مرگ یعنی شکفتن دوام ثانیه ها. مرگ یعنی خم شدن قبای آلاله، مرگ یعنی کم شدن قوام کاشانه. مرگ یعنی به گل نشستن غریب کجاوه ها، مرگ یعنی به دل نشستن دلیل فاجعه ها. مرگ یعنی حسن همجواری دوست، به عمری می ارزد. مرگ یعنی جمله اعتقادت غلط بود اگر نمی ارزد. مرگ یعنی شهرآشوبی و ساغر و می گساری ها، مرگ یعنی حریق ختن به خرمن ترکمانیها. مرگ یعنی عرضه ی آنچه بودنها، مرگ یعنی اخذ ثمرات خاکساری ها. مرگ یعنی تقرب به سبک آسمانیها. مرگ یعنی انتهای کوچه ی آشنایی ها. مرگ یعنی تمطع قبله ی کامیابی ها. مرگ یعنی روح و ریحان، دلیل راهپیمایی ها. مرگ یعنی کلید اهل بهشت نعمانی، گمگشته به زیر اقدامی از جنس سرشک، نام آن تو نیک می دانی. مرگ یعنی سگال اهل عقاب، همان نامیها که نگرفتند بر رسول حق هیچ عتاب. مرگ یعنی زمزمه اهل یقین، مرگ نیست دقدقه ی باعث اشک یتیم. مرگ گران و مرگ ارزان و بی همتا، مرگ آخرین تیر آرش ایرانی. مرگ قانون تحدب هندسه ی ریمانی، مرگ دلیل، برهان، همان وعده ی ربانی. مرگ فرودگاه بلند پروازان، مرگ خورشید و شفق، صحبای آذربایجان، مرگ زیبا، بلند و بیاد آوردنی، مرگ خوب است در نظر بهبودیان.
لینک صوتی گوشه ای از متن:
(با صدای گرداننده وبلاگ)
نوشته شده توسط ن.بهبودیان/ پاییز93