-
کوچه ی چراغچی، انتهای دنیا بود. قدرش را ندانستم!
سهشنبه 14 آبان 1392 09:45
به نام خدا بیست و دو سالگی من، در انتهای کوچه ولی ا... چراغچی خلاصه می شود. بن بست بود و در انتهای خود، میدانی کوچک داشت. با دیواری کوتاه و آجری که به زحمت به نیم تنه ات می رسید. اگر شب از فراز آن می نگریستی، چیزی جز سیاهی مطلق ازآن پیدا نبود. اگر پاییز بود و خرده نمی هم به موزاییکهای پیاده رو می نشست و یا بارانی تند...
-
جریان عشق، در شریان ادراک تو، نارنجیست
دوشنبه 13 آبان 1392 18:09
به نام خدا رفتار عشق به باروتی مترصد اشتعال می ماند، قسمت مسکوت نهاد تو که در زمان خاصی از زندگیت مشتعل می گردد و دامانت فرا می گیرد. راه فراری نسیت تو را. همان تویی که تا دقایقی پیش از این احتراق، ذهنت به سوختن راهی نداشت. رفته رفته در خواهی یافت که چقدر دوست می داری تا در آن حریق نارنجی بسر بری، بسوزی و دم نزنی....
-
کوهی از نور ( دقایقی قبل از رسالت بزرگ)
یکشنبه 5 آبان 1392 14:25
به نام خدا شب بود و قصه های شامگاهی، تیرگی آن حوالی را برای طفل خردسال همچون روز روشن می نمود. همانطور که چشمه ی کلام را قطره قطره، در دشت تشنه و وسیع سلولهای مغزیش جای می داد، برای شخصیتها، رخدادها و مکان ها در ذهن، تصویر سازی نیز می نمود. او همیشه مشتاق روایت های گوش نوازی بود که به سرزمین خواب راهی داشته باشد. سخت...
-
فریاد خاک
دوشنبه 29 مهر 1392 11:57
به نام خدا ب ه خرده سنگهای باغ متروک میمانم.. . پا خورده و نخورده . پر غبار و خاکستری . دلخسته و مشکوک به همت باغبان. دلتنگ خراشهای دردناک ایام شخم، بر فرق . پر فراق و پر گداز . تشنه ی زیرو زبر شدن و سر شار از یادواره های ماسه ای و روان. به بار نشسته و ننشسته. سزاوار گامهای ترحم رهگذری بر تن. لایق عاشقانه ترین بذر...
-
ریز نظریه ای خرد، در باب اصل پیمایش کیهانی
یکشنبه 28 مهر 1392 18:48
به نام خدا بنشسته بر زورق آرزوهایم، تنم را پذیرای هجوم بی امان بادهای مخالفی ساخته ام که قادر است با هجمه ی خود، به پیش برد مرا در انحنای زمان. بادبانی از جنس جان بر می افرازم، و با رنگی سرخ و سترگ، چنین بر او می نگارم: " سرای استقامت همینجاست" . باد می فرساید و خرد می کند، در هم می شکند و پیش می برد. همچون...
-
چهار گام تا خوشبختی ذهنی
شنبه 27 مهر 1392 14:50
بنام خدا آهنگ درون، نوای ذهنی و هر چیز دیگه ای که اسمش هست، انگار که پرسشنامه ای دستش باشه، مدام ازت سوالات بی ربط و مرتبطی می پرسه که زیادم دخلی به وضع و حال الانت نداره. مثلا در مورد من، همین الان این آهنگ درونم، سعی داره بدونه : نظرم در مورد گل ذنبق کوهی چیه؟ یکی نیست بهش بگه ،آخه برادر من ! لازمه ی ایراد پاسخ...
-
قوز بالا قوز!
شنبه 27 مهر 1392 14:33
به نام خدا 1367، دفتر دبستان پسرانه ی استاد شهریار، چشمان سبز، درشت و خشمگین آقای نیکزاد، مدیر وقت مدرسه خیره به من، دوباره سوال پر طمطراق خود را اینگونه تکرارکرد:" نیما هیچ شمردی ببینی تو ماه اخیر این دفعه ی چندمه که میارنت دفتر؟ خودت از این اومدن و رفتن ها خسته نشدی؟ خداییش نشدی؟ بهت گفتم چرا از پنجره کلاس...
-
استخری کهن، به اسم دنیا!
چهارشنبه 17 مهر 1392 12:43
به نام خدا ساکنان امواج پس از مدتی دیگر صدای دریا را نمی شنوند، چه سخت است روایت تلخ عادت کردن. شب، گلدان پنجره ی ما دزدیده است. ترس از حرامیان ناپاک ما را بر آن داشت تا به گرد باغ دل حصاری بکشیم و چه بسا خود را با آن زندانی ساخته ایم. به امید رهایی از دلهره، وسعت خویش محدود ساختیم.. .ما را چه شده است؟ فانوس های خاموش...
-
محو تماشای توام
دوشنبه 15 مهر 1392 17:47
به نام خدا به او که می نگرم و هنگامی که او را غرق در شعف ناب کودکانه اش می بینم، آرام و پر از اشتیاقی پدرانه لحظه ای خاموش می مانم.سپس تلاش می کنم آنچه از کودکی به خاطر نمی آورم و یا به سختی بر خاطر می آورم را مروری دوباره کنم. شاید وقت آن رسیده باشد که غبار بنشسته بر جعبه مداد رنگی ها را بتکانم و در کنار او و با او...
-
گزیده ای از یک نامه به فرزندانم، در فردا
دوشنبه 15 مهر 1392 15:12
به نام خدا من از شما خوبان می خواهم در وهله نخست انسان باشید و آدمیت را بشناسید و لمس کنید. که جز با داشتن چنین مقدمه ای برداشتن قدمهای بزرگتر و بجا، خنده دار می نماید.ماهیت طنز آن است که چیزی سر جای خود نباشد مثال کسی که در عین دارا بودن از بخشیدن، امساک ورزد که در نگاه اول با خود بگویی چرا؟ "اشاره به رمان خسیس...