X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
 
ایدئولوژی پنهان
دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان
درباره سایت


دانلودها و ضمائم
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 18504

آخرین مرتبه ای که دیدمَش با اینکه هنوز در سلامت کامل به سر می بُرد، با صدایی لرزان گفت: "نیما جان، این دیگه آخرین بارِه.."... و حتماً منظورَش این بود، که دیگر تو را نخواهم دید..  هیچ نگفتم و همین طور که از او دورتر می شدیم، داخل آیینه ی کناریِ اتومبیل، نگاهش می کردم. . لباسی سراسر سفید رنگ بر تن داشت.. مثل لحظه ای که می گفتند او رفته.. بعدها که بیشتر مرور می کردم، متوجهِ شکوهِ خاصی که در این خداحافظیِ کوتاه نهُفته بود می شدم...

 

مثل ستاره در سایه سارِ صبح، پا به پای رفتن و نَرفتن

مثل ابر، که میل بارِش دارد

مثل گُل، که تشنه ی عطر افشانیست.. . ما هم رها شدیم، که این خودِ اتفاق است

آن لحظه ی، سر زدن از خویش...


 

در طالعِ ما آثارِ چنین، جا ماندگی هایی بسیار است.. ستاره ها می میرند و سیاهچاله ها، گذرگاهِ زمان می شوند، تولّد گاهِ اینهمه نبودنها را آسمان تاب نمی آورد مگر اینکه  فقدانشان، هرآنچه هست را به سمتِ خود و خاطراتِ خود، سوق داده باشد...


نوشته شده توسط ن.بهبودیان/ بهار 95



2       نظرات
دوشنبه 10 خرداد 1395 :: 10:02 ق.ظ
نیما بهبودیان