ایدئولوژی پنهان
دست نوشته های ناپیوسته ی ن. بهبودیان
درباره سایت


دانلودها و ضمائم
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 19492

به نام خدا


شبی که تو سر گذاشته بودی من آمدم، بدنبال تو. قرارمان این بود " باشی تا باشم" ...


پلکان هستی سراسر تاریک بود. به روشنا که رسیدم قرارمان از یاد بردم. تنها می دانستم که می بایست باشم... و جستجو، کارم باشد...


زمان می گذشت و تو، تمام این مدت پشت کاسه ی چشمانم قایم شده بودی، بی سر و صدا و در سکوت مواج خود...


می دانستم که جهانم از تو سنگین است و تو کمی آنطرف تر، پشت سایه های نگرانی مرا مدبرانه می نگریستی و دم نمی زدی...


دستم را خوانده بودی ... هر بار که به سمتت می آمدم دامن بر می کشیدی و دورتر می رفتی... دوری، اشتیاق وصلم بیشتر می نمود.


فرو افتادم، دستم گرفتی.


بریدم و خواستم انکارت کنم، اثباتم کردی.  

  

                               

شکوه کردم و دلخسته از بازی های مدام، در اشک خود غرق شدم، کودکانه و حقیر. اشکم زدودی و نشاندی مرا. آماده ی پیمودنم کردی از سر نو...


زانو به بر گرفتم و خواستم تا برهم زنم قواعد بازی طولانیمان را، در زمره ناامیدان بر آمدم و تو، مرا قلم نزدی... قلم بر دستانم دادی.


دریافتم که نهایت پیدایی در ناپیدایی تو و تمام حرفهای عالم در سکوت منطقی تو خلاصه می شوند. از کلمه سرشارم کردی...


نابلد و پر لغزش، " تو" را نوشتم.  و وقتی که دل با نام تو قرار می گرفت، من قرارمان به یاد می آوردم...

حال، دیر زمانیست که من سر گذاشته ام تا تو مرا پیدا کنی.


دیگر به پای پیمانی که با تو دارم، سر گذاشته ام... سر...


خاکها، همه بوی جگر پارگانشان را می دهند و پلکان نیستی روشنتر از همیشه است...


در فراسوی مه آلوده ی هستی، آغوشی را می بینم گشاده، و نوایی که پیوسته می گوید: "دیدمت...!"


...



نوشته شده توسط نیما.ب/تابستان93



3       نظرات
پنج‌شنبه 12 تیر 1393 :: 09:16 ق.ظ
نیما بهبودیان